کوچه ارغوان🪻
前往频道在 Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
显示更多未指定国家未指定类别
76
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+1430 天
帖子存档
همین که میگویم میخواهم شعر بخوانم میگوید آرامم ولی تا دلت بخواهد شور و شر میکند.
بی اعتنا به من و ژست مثلا جدیام ادای شعر را در میآورد، با کلمات کشدار من میرقصد و میچرخد. بلاخره با ایما و اشاره کاری میکند گلوله خندهام منفجر شود.
حالا که نگاهش میکنم میبینم لازم به ذکر است:
این یادداشت بسیار سریع و بسیار ناگهانی نوشته شده و به معنی دیگر؛
خط من قشنگتر از اینهاست.😅
غلظ است هر که گوید که به دل رهست دل را
دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد
#وحشی_بافقی
خیلی دلم میخواهد چیزی بنویسم یا تمام روز فقط دراز بکشم برای خودم شعر بخوانم. افسوس که کارخانهگی های تلنبار شده گوشم را میپیچد و برمیگرداندم سر میز و درس.
در یک دست فروشی در ایستگاه مترو پیدایش کردم. کوچک که بودم همیشه دوست داشتم یکی از این جعبههای موزیکال داشته باشم.
یادم است آنروز همینکه چشمم به جمالش افتاد گفتم: خدای من!!
و دلم میخاست جیغ بکشم و بالا پایین بپرم و البته که سن و سال و شلوغی و آدمهایی که چشم به من داشتند اجازه این کار را نمیداد. فقط تلاش میکردم هیجانم را کنترل کنم و نیلی را صدا زدم. وقتی گنج کوچکم را نشانش دادم به آن خیره شد و بعد به من. شاید با خودش میگفت: همین؟
ولی او هیچوقت از شادیهای من ساده نگذشته است. ذوقم را کور نکرده، و من میتوانم کنارش خودِ خودم باشم. بدون هیچگونه ترسی از قضاوت شدن.
آن را در قفسه کتابهایم گذاشتهام و هرچند وقت یکبار میروم سراغش. همین جعبه کوچک، برای من مفهوم بزرگیست.
