724
订阅者
+424 小时
+127 天
+6930 天
帖子存档
گاهی انسان در اعماق وجودش احساس بیهوده بودن و پوچی میکنه جوریکه یه سنگینی خیلی زیادی رویه قلبش احساس میکنه که با هیچ راه حلی از بین نمیره و برای اون ادم چیزی جز تنهایی و بی هدفی و سردرگمی نمیزاره و باعث میشه که از همه دور بشه به طوری که نه به دست خودشه نه واقعا دوس داره که همچین چیزی اتفاق بیوفته ولی تا چشم باز میکنه میبینه خودشه و هزار تا سردرگمی که مانع این میشه اون ادم به کسی نزدیک بشه چه رفیق چه خانواده و ...
و تا به خودش میاد تنها کاری که کرده دوری گرفتن بوده مخصوصا از کسایی که تا اخر عمرش میخواست زندگیشو با اونا بگذرونه ولی الان مجبوره تنهایی با هر چیزی که سر راهش میاد سروکله بزنه و تمام سعیشو بکنه که توی باتلاق ذهنش و مشکلاتش غرق نشه و کم کم با گذشت زمان متوجه میشه که داره به سوی نابودی کامل میره و هی بدتر و بدتر میشه و کاریش نمیشه کرد تا چیزی ازش باقی نمیمونه:)
اینه زندگی واقعی ...
هردفعه من تلاش خودم رو میکردم و ارتباط میگرفتم ایندفعه وایسادم و دیدم الان غریبه ای بیش نیست...
