ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

سرابْ

سرابْ

前往频道在 Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

显示更多
未指定国家未指定类别
254
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+1630 天
帖子存档
گاهی به این فکر می‌کنم که اگر روزی بروم و به برادرم بگویم من عاشق شده‌ام!، او چه‌واکنشی نشان خواهد داد. آیا سرزنشم‌ خواهد‌ کرد، یا از من عصبانی خواهد شد؟، از من ناامید می‌شود دیگر فکر نمی‌کند که آدمِ عاقلی هستم؟ یا این‌که مسخره‌ام می‌کند یا شاید هم معجزه‌وار با من همدردی کند. نمی‌دانم.! البته، مطمئن نیستم روزی عاشق خواهم شد یا نه. من به عشق چندان باور ندارم. من عاشق برادرم هستم و احتمالاً او هم بسیار دوستم دارد اما به این فکر می‌کنم که آیا علاقه و البته اعتمادش به من به قدری هست که بتواند چنین «حماقتی» را از منی که فکر می‌کند عاقل‌تر از حرفهایَم، بپذیرد.؟ آیا او می‌تواند به من این حق را بدهد که بخواهم با آتشی بازی کنم که ممکن است خاکسترم کند، و عاشقِ آدمی شوم که ممکن است زیر آدمیّت‌اش یک گرگ در کمین باشد.؟ یا این‌که مثلِ هزاران برادرِ دیگر غریزهٔ غیرت‌مندی‌اش به او دستور می‌دهد از من عصبانی نا امید و حتا متنفر شود. امیدوارم عاشق ماشق نشوم وگرنه فکر کنم به قدری بی‌پروا هستم که بروم و اول به برادرم بگویم.

ما وقتی آزادیم که بتوانیم بگوییم؛ دو به علاوهٔ دو می‌شود چهار. اگر این آزادی به ما اعطا شود، بقیهٔ چیزها خود‌به خود درست خواهد شد.
1984-جورج اورول

می‌فهمی رفیق، آن پدیده‌ی روحی که یک لحظه بابت اتفاق‌هایی که در دور و بر ما رخ می‌دهد، متحیر می‌شویم، نامش چیست؟ همانی را می‌گویم که حس می‌کنیم قبلن هم این اتفاق رخ داده، وجود تو برای من شبیه همان پدیده است. گاهی روح آدمی، وجود انسان دیگری را چنین در می‌یابد که گویی قبل از آن هم می‌شناخته است، اما حافظهٔ انسان می‌داند که نه، هرگز چنین اتفاقی رخ نداده. عجیب نیست؟ روح می‌گوید: آری، این از قدیم آشناست. اما حافظه می‌گوید: نه، همین هفتهٔ پیش این را شناختی، یا سال پیش، یا حتا یک دهه قبل. مهم نیست، برای روح این مهم نیست، آشنا را می‌شناسد، حتا اگر همین لحظه در برابرش ایستاده باشی و هنوز سلام هم نداده باشی. دل‌تنگت هستم بادار. وجود تو معنادار است، همین است که دوستت دارم. یک انسان بامعنا، یک انسانی که حرکات و حرف‌ها و نگاه و هیچ‌چیزش بیهوده نیست. وجود معنادارت را دوست دارم.

گپش دادم، اهلیش کدم جنوره.

حدود ساعت سه بامداد، کنار سجاده دلم لرزید. از خانهٔ همسایه صدای ناله می‌آمد. زنشان، مادرشان و گاهی مردشان ناله هایی نامفهوم سر می‌دادند. شاید هم حرف می‌زدند و من چیزی از حرف هایشان نمی‌فهمیدم. صدایشان بلند نبود، گاهی آهی دردآلود به گوش می‌رسید مثل آنکه همهٔ‌شان در حویلی بودند. دروازهٔ آهنی کوچک‌شان در بازو بسته شدن بود. بادی خاک‌آلود می‌وزید و از میان شاخه های درخت ناجو هو هو کنان به گنگی صداها می‌افزود. صبح که آفتاب برآمد، هنوز از خانهٔ همسایه صدا هایی می‌آمد. اما نه ناله‌های نامحسوس، نه صداهای گنگ. که گریه و ضجه های گوش خراش. هوا بوی ماتم و مرگ می‌داد، باد هنوز خاک آلوده می‌وزید و مادر گفت که پسرِ همسایه مرده است. پسرشان مرده است، من نمی‌دانم آنها چند پسر داشتند و در طول این چند سال یا ندیده بودمشان یا هم اگر دیده بودم نمی‌شناختم. حالا یادم می‌‌آید، در بامداد چیزی از ناله های نامفهوم فهمیده بودم و آن اسمِ آن پسر بوده که مادرشان صدا می‌زد. کنار سرک و دروازهٔ‌شان چند موتر صف کشیده و مردم در رفت‌و آمد به خانه‌ی آنهاست. مردم برایشان غذا می‌پزد، پسرشان را با آنها دفن می‌کند و مادرشان را به آغوش می‌گیرد. مردم ناگهان با آنها مهربان شده و این خانواده یک‌دفعه‌ای عضوی از آنها شده. عضوی که روزگار آنرا به درد آورده و دگر عضوها را نمانده قرار. پسرشان مرده است، مردم به خانه‌شان می‌روند و مهربان شده اند. چند ماه، یا حتی چند روزی که بگزرد دوباره این خانواده و پسر مردهٔ‌شان از یادها می‌روند. او مثلِ صدهایی از ما در فقر به‌دنیا آمده بود، در فقر قد کشیده جوان شده بود و در همان فقر، در سایهٔ اعتیاد مرده بود. حالا در همان فقر دوباره از یادها محو می‌شود. مثلِ صدهایی از ما...!
بنی آدم اعضای یک‌دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به در آورد روزگار دگر عضو هارا نماند قرار

دستمان سوخته. زیر آب می‌گیریم، آب گرم است. سوزشش بیشتر می‌شود. پوف می‌کنیم، پوف‌مان گرم است. سوزشش بیشتر تر می‌شود.

جدیداً یک پدیدهٔ جدید برایم پیش می‌آید. این‌طور است که به درخت نگاه می‌کنم، یک برگ بصورت خاصی تکان می‌خورد و همین تکان خوردنِ این برگ چنان به نظرم آشنا می‌آید که مطمئن‌می‌شوم جایی در زمانی دیگر یک برگ به همین شکلِ خاص تکان خورده. یا به‌طور خاصی پر زدنِ یک پرنده یا لحن خاصی از حرف زدنِ‌یک آدم یا تلفظ یک کلمه. گاهی هم طرز نگاهِ کسی که اصلاً نمی‌شناسم‌اش. بعد از اینکه چنین چیزی پیش می‌آید و حس آشنا بودن برایم دست می‌دهد ساعت‌ها فکرم درگیر این می‌شود که کجا این چیز را دیده بودم.؟ به کِی این‌طور لبخند زده بودم، یا این آدم ممکن است کجا با من سر خورده باشد... گاهی هم شانس میآورم و یادم می‌آید. ولی اکثراً چیزی به‌یاد نمی‌آورم و مثلِ سریال هایی که شخص حافظه‌اش را ازدست می‌داد و یک‌یک چیز برایش آشنا معلوم می‌شد، همانطور فکرم سرگردان می‌ماند.

روزها، چیدمانِ ناموزون مرگ و زندگی بود. هرلحظه هزاران‌مان می‌مردیم و در لحظه‌ای دیگر دوباره شروع به زیستن می‌کردیم. این ماجرای تمام روزها و هفته‌ها و ماه‌هایمان بود. مردن با یک خداحافظی و حیات دوباره یافتن در بال‌بالکِ یک پروانه، بی‌نفس شدن در تشیع یک آرزو و هوا‌یافتن در یک گلخانه، مسموم شدن و مردن در غروب و بیدار شدن در مهمانی رقص گل‌های آفتاب‌پرست... آری دوستِ من. گاهی پدران زنده‌ به گورمان می‌کردند و مادران دوباره می‌رویاندندمان. گاهی سیاه‌پوش می‌شدیم و گاهی از سیاهی رنگ های دیگری بر ما سرایت می‌کرد. زیستن در این رفت‌و آمد کار آسانی نبود، ولی ما مردن‌هایمان را به‌آبروی زیستن هایِ دوبارهٔ‌مان از یاد می‌بردیم. این ماجرای تمام روزها و هفته‌ها و ماه‌هایمان بود...

Change_Del_the_Heart's_Harp_by_Kuwaitipour_M_mq_Wb70CxBA.m4a6.24 MB

photo content

این داستان: جورابِ سیاه

این یک خوشباوریِ زیاده‌رو گونه است که فکر کنم همهٔ کتابخوان‌ها باید آدم‌هایِ کتابخوان‌گونه‌ای باشند، اما گاهی به‌شکلی تعجبم می‌گیرد که چطور ممکن است این چند‌صد جلد کتاب نتوانسته باشد یک ذره از گندیدگیِ افکار این آدم را آباد کند. و چطور ممکن است کسی هزاران کلمهٔ خوب را بارها بخواند و چیزی از آن نفهمد.

ای یادداشت‌ره در یک‌جایی پیدا کردم، نمی‌فهمم از کَی است. اما جالب است!، ده دقیقه‌ست به‌ش می‌خندم. فقط موضوعِ عشق دوران کودکی!

ممکن است گاهی فکر کنم که می‌تواند اتفاق بیفتد؛ یک روز بعد از ظهر که می‌روم کتابخانه یا می‌روم در یکی از شیریخ خانه های کوچکِ اطراف، تنهایی بشینم و شیریخ بخورم. با کسی که قبلاً می‌شناختم روبرو بشوم. یا هم با شاعری، نویسنده‌ای چیزی آشنا شوم. گاهی هم به این فکر می‌کنم که شاید نیمه‌ای از مرا در شخصیتی شمس‌گونه جابجا کرده باشند که روزی ممکن است پیدایش شود. شاید در راه، در پیاده رو ها، کنار قفسه های کتاب دقیقاً مثلِ در فیلم‌ها با عشق دوران کودکی‌ام روبرو شوم. گاهی شاید آدم از این قبیل فکرهای رمانتیک بکند و خیال ببافد که ممکن است بعضی روزها غیر منتظره باشند. اما نه، نه عزیز من... در این مواقع همین دنیا به اندازه‌ٔ کافی بزرگ و پهناور است. به حدی که ممکن است سال‌ها با کسی در یک منطقه زندگی کرده باشی ولی هرگز نشده باشد بعد از سال‌ها دوباره ببینی‌اش. و در مواقعی دیگر هم دنیا به حد کافی خشک و بی مزه به‌نظر می‌‌رسد. مثلاً ممکن است تو با یکی که از کنارت رد می‌شود برخورد کنی و وسایلِ در دست های تو، یا از او به زمین پخش بشود، دقیقاً در همان قسمتِ حساس و ایده‌آل که می‌تواند عاشقانه باشد و آغازش هم نگاه های نافذ متقابل شما باشد. در همین لحظاتِ حساس به‌جای هر چیز شاعرانه‌ٔ دیگری ممکن است تو دلت بخواهد طرف را فحش باران بکنی و آنقدر ازش بدت می‌آید که اصلاً به صورتش نگاه هم نمی‌کنی.

استاد می‌گوید؛ رمان نخوانید.! ،این رمان ها با موضوعاتشان فکرو ذهنتان را مغشوش می‌کند، حواستان را پرت می‌کند... آهسته طوری که فقط نفرِ بغلی‌ام بشنود می‌گویم؛ د اینی باره اگر خوده همراهِ ما یکجایی بکُشی هم، از گپت نمی‌کنم آقای استاد برادرِ جانی.! نفرِ بغلی بیچاره به سرفه می‌افتد و سرخ می‌شود.

با انگشت اشاره به عینک‌اش ضربه زد و گفت: این لعنتی را می‌بینی.! من بدون این احساس بی هویتی می‌کنم. وقتی روی صورتم نیست فکر می‌کنم تمام آنچه متعلق به من است همراهِ آن برداشته می‌شود. یک طوری حس می‌کنم من فقط در این عینک هستم. همین چند لحظه قبل «به سمت عکاسی‌ای که از آن بیرون آمده بودیم اشاره کرد» وقتی گفتند عینکت را در بیاور، و برش داشتم. احساس کردم لختم، احساس کردم اسم ندارم و وقتی به دوربین نگاه می‌کردم این‌طور به نظرم می‌آمد که اولین بار است چنین شیئی را می‌بینم. مکث کرد، آهی کشید و گفت: پانزده سال‌است می‌پوشم‌اش. در صدایش اندوهی بود که تاحالا نشناخته بودن‌اش.

با پدر بحث طولانی‌ای داشتیم. ایشان فکر می‌کردند که من-ما در برابر جهل و خرافات حاکم بر جامعهٔ‌مان مسئول هستیم و باید تا جایی که می‌توانیم کاری برای جامعه بکنیم. می‌گفتند؛ علمی که به عمل نرسد و علمی که به دیگری منتقل نگردد به دردی نمی‌خورد. سعی داشتند متقاعدم کنند که در یک جمعِ زنانه سخنرانی کنم. البته پدرِ بزرگوارمان قبل از همه‌چیز بسیار نسبت به دانایی های‌ من اغراق می‌کردند. و این‌که باور داشتند هنوز راهی برای جدا سازی افراد جامعه از جهلِ مطلق وجود دارد. من در تمام جریان بحث تلاش کردم این واقعیت را برجسته‌سازی کنم که؛ من در حدِ اصلاح‌گریِ کسی نیستم. و فکر و باور مردممان در جاهایی، چنان با جهل و نادانیِ همراه با خرافه‌پرستی اجین شده که حتا خودِ پدر و هیچ کس دیگری نمی‌تواند هیچ موضوعی در تعارض با آن باورها را برایشان بقبولانند. پدر می‌گفتند؛ می‌توانی یک جرقه باشی تا فقط غلط بودنِ اندیشه‌هایشان را برایشان روشن کنی. اما، نمی‌توانستم. حتا اگر جمعی قرار باشد توسط ما از جهالت بیرون بیاید، حتا اگر چنین معجزه‌ای رخ دادنی باشد. آیا واقعاً به صحیح بودنِ باور های خودم، در حدی که بخواهم برای دیگری موعظه‌اش کنم اعتماد دارم.؟ می‌خواستم به پدر بفهمانم که؛ خودم هنوز بسیار تردیدها و ابهاماتی راجع به باور هایی دارم که از کودکی و تحت تأثیر محیط خانواده و جامعه در سرم رسوب کرده‌اند. که باور‌های خودم خالص نیستند و هنوز این حق را به خودم نمی‌دهم که بخواهم برای کسانی از هم‌جنسان خودم موعظه بخوانم. تلاش کردم بگویم نمی‌شود اعتقادات یک عمرِ یک جامعه را، آن هم با باورهایی نه چندان قابل اعتماد که در چنته دارم به چالش بکشم. تأکیدِ بیشترم هم روی ناتوانیِ باور های خودم و غیر قابل اصلاح بودن جامعه بود. در آخر به این نتیجه رسیدم که پدر بیش از حد نسبت به من و جامعه امیدوار است. در حالی که من بیش از حد از این دو جهت نا امیدم.

Repost from N/a
شمس من و خدای (مولانا) love voice.m4a4.57 MB

روز.
روز.

«تَر نشَو»
یک واژهٔ عامیانه است که گه‌گاهی شنیده بودم و شاید شما هم شنیده باشید. واژهٔ ترنشَوْ، برای کسی‌ استفاده می‌شود که به آسانی با هر قانون و قرار مداری اخت نمی‌شود و سرپیچی در وجودش بیشتر از هر چیزی رشد کرده. این واژه اکثراً در گفتمان های روزمره به‌کار برده می‌شود، و هدفِ آن نشان دادن یک خصوصیت نه‌چندان خوب است. مثلاً مادری به دخترش می‌گوید؛ ترنشَو! برای این‌که کاری را گفته بوده و دختر انجام نداده. اما من واقعاً از این واژه خوشم آمده. ببینید چقدر معنا اش خوبش است. ترنشَو، سرکش، آزاد، نترس... تر؛ همان تر نشَو؛ یعنی نشدن. مشکل یا محال بودنِ امر را نشان می‌دهد.