216
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-430 天
帖子存档
218
تو آمدی، قلبم را تکان دادی و رفتی، انگار فقط آمده بودی بگویی هنوز میشود درد کشید.
-داستایفسکی.
218
این روزا خوبم؛
ولی از وقتی فراموشت کردم خوبم؛ صبح تا شب به دیوار نگاه میکنم؛ به همه چی فکر میکنم، غیر تو.
218
- اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد؛ به گوشهای کنجی جایی دور از شهر جایی دور از آدمها.
- سمفونی مردگان | عباس معروفی
218
گفتیم اسمت چی بود؟
گفت دلبر که جان فرسود از او
گفتیم مگه توام بلدی؟
گفت اسممه؛ رفت
عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم میرود....
