Alien.
前往频道在 Telegram
من نمیدانم گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN
显示更多未指定国家未指定类别
366
订阅者
无数据24 小时
+137 天
+1330 天
帖子存档
367
کجا رفته بودی، چرا کفش هایت بوی پاییز میدهند؟ شال گردن نارنجی رنگت بوی پرتقال گرفته، تو از درخت پرتقال چه در خود داری؟ غروب ها با لباس های خیس باران میآیی. سبز میروی، نارنجی برمیگردی.
شب، شال گردنت دور گردنم میماند، حالا من هم بوی پرتقال گرفتم. مثل اینکه دست هایت خیلی محکم مرا در آغوش گرفته باشد. مثل اینکه مربای پرتقال رویم شکسته باشد.
شبیه به دلتنگی میمانی، مگر تو پاییزی؟
شال گردنت بوی خاک گرفته، دیگر گرمم نمیکند.
کمی نور، کمی از خودت برایم در نامه بگذار، اینجا هوا خیلی سرد است.
367
رد پایت روی برف، همیشه که نمیماند. تابستان نتوانست رد پایت را ببرد. زمستان میآید، دوباره برف میبارد، رد پایت را میبرد؛ رد پایت همیشه که نمیماند.
رد پایت روی قلبم میماند. برف روی قلبم که نمیبارد. رد پایت تا ابد میماند.
بگذار برف ببارد. رد پایت همیشه که نمیماند...
367
ما خود فرزندان طبیعتیم و بر آن بازمیگردیم. هرقدر کهن سالتر که شوی بیشتر به محیط اطرافت شباهت پیدا میکنی. همچو درختان تنومند که دیگر جوان نمیشوند و تنشان فرسوده میماند. هرکس در هرکجا که زندگی کرده باشد شبیه آن میشود. قورباغه شبیه مرداب، و نهنگ شبیه به دریا. وای بر من که در ذهنم زندگی میکنم. و تو مالک ذهن منی. من، باید شبیه تو شده باشم.
هرچقدر که به تو فکر کردم به خودم فکر نکردم. درِ ذهنم به روی تو باز میشود، شاید راه رسیدن به تو در آن باشد. آنقدر از خودم دور شوم که دیگر تمامم از آن تو باشد.
367
زندگی نکرده زیاد دارم؛ مرا یاری کن.
به تنهایی از پس این همه زندگی برنمیآیم.
یک گوشه میگذارمش. بگیرش، تباهش کن، تمامش کن. تمامم کن.
فاصله را کم کن، مرا زندگی کن.
367
برای مادر سواله که من چرا گردنبند قیچی گرفتم. بله مادر، من به خیاطی علاقه دارم. بله. خیاطی.🏳️🌈
367
دیشب نوشته هایت را از زیر تخت پیدا کردم. شاید از دست من پنهانشان کرده بودی، و همین باعث میشد بخواهم بخوانمشان. با اینحال، ممکن بود حدس بزنی که من هیچوقت آنها را نمیخوانم.
اما مگر میتوانستم ببینم و نخوانم؟
تعداد کمی با حوصله نوشته شده بودند و آنان ساختگی بودند. بیشترشان نامرتب بودند؛ چرکنویسی های عجولانه و واقعی. رنگ خط دفتر پریده بود، اشک رویش جا مانده بود. در نوشتهات نمیدانم چرا تا این حد غمگین بودی؛ تاریخش همان روزی بود که خیلی خوشحال بودی. چرا کاغذ را محرم دانستی؟ مگر من نامحرم بودم؟ شاید مقصر من بودم. یا شاید بیتقصیر بودم. اما من گوش شنوا بودم. نبودم؟ اگر بعد از شنیدن حرف هایت فریاد میزدم، برای این بود که من کاغذ نبودم. لعنتی. میدانی چه شد؟ نامم را در نوشته ها پیدا نکردم. شاید از نام بردن خوشت نمیآید. اما هیچکدام از آنهایی که توصیف کرده بودی شبیه به من نبودند. یا شاید، من شبیه هیچ کدامشان نبودم. یادم نمیرود. در گذشته زیاد برایم نامه مینوشتی. گذشته سال پیش، یا دوران جوانی نیست. باور کن همین چند وقت اخیر را میگویم. اگر نامه ها را باز نکردم، برای این بود که: مگر دانستن اینکه نامه برای "من" است، برایم کافی نبود؟ اگر میخواندم و میفهمیدم که نمیفهممت، چه؟ نکند در فهمیدن رنجی بی پایان وجود دارد؟ اصلا تا به حال نام مرا را روی کاغذ نوشتهای؟ با آن خطی که فقط خودمان دوتا میتوانیم بخوانیمش. من اسم دارم. مرا با لقب خطاب نکن! چه میدانم... پشت اسمم یک "عزیزم" اضافه کن. خشک و خالی زیاد خوب نیست. اصلا هرچه که شد. صدا کردن مرا متوقف نکن. چیزهای عجیبی نوشتهای، نگفته بودی آن ناشناس خرابکار، که زندگیات را به ویرانی کشیده، دگر کیست؟ زندگیات را به دست که سپردی؟ نباید ناشناس خطابش میکردم؟ بیشتر به مردکی شبیه است که گاهی در آینه به او برخورد میکنم. اگر برگ درختان و فنجان شکسته لایق نوشته شدناند، جای من در نوشته هایت خالیست. خودت گفتی که من همیشه نقش اصلی بودم. دیشب تمام نوشته هایت را خواندم. حتی یکبار هم صدایم نکردی. مثل آن وقت ها که میگفتی: احمق... از اینکه احمق خطابم کنی خوشت میآمد. اما هردو میدانستیم آنکه احمق بود، من نبودم. در آخرین کاغذ پاره نوشته بودی: "احمق بودم که گمان میکردم، مرا میخوانی. این آخرین شعرم بود. بدرود، احمق خرابکار."
367
قتل همواره میفتد گردن چهره های ترسناک. میگویند پروانه دل کشتن را ندارد و تو آنقدر بی رحم نبودی که جانم را بگیری. اما آنقدر بی رحم بودی که آرام آرام تمامم کنی. کارَت با خنجر خوب نبود، زبانت را به کار گرفتی. توان پشت میله انداختنم را نداشتی؛ سکوت کردی و من را در برزخ انداختی. از خون روی دستانت خوشت نمیآمد؛ پس شدی سردرد، شدی کابوس.
از راه مصالحه وارد شدی و قلبم را با مکابره بیرون کشیدی، دریغ از یک خراش. عجب جراح ماهری بودی. چون روی دستانت ردی از خون نبود، وجدانت آرام بود. حوصلهات سر رفت، صبرت تمام شد. دستانت را پاک کردی و گفتی:
«چه بسیار وقتم را گرفتی.»
