289
订阅者
无数据24 小时
-137 天
+1330 天
帖子存档
289
مـن هم مثل دیگران نگاهی به اطراف انداختم و دنبال خودم گشتم.
هیچ جا نبودم.
انگار از زندگی پاکم کرده و دورم انداخته بودند.
289
افسرى بودم كه تپانچه اى قلبش رانشانه رفته، ولى شادمانه گیلاس مى خورد.
بورخسی بودم كه به چاقوکش مى گفت جانش را بگیرد. سزارى بودم كه پیرامون آلیزیا دیوار می ساخت.
289
همه چیز سرد و بی جان به نظر می رسید زندگی مرده بود.ناگهان جان داده بود. من زنده بودم،اما زندگی مرده بود.
روزگاری بر این باور بودم که می میرم و زندگی ادامه می یابد. اما حالا زندگی مرده بود و من مانده بودم.
289
متوجه شدم همیشه قرار نیست خوب باشم، بعضی روزها فقط میگذره، بیهیچ دلیل و توضیحی، همونطور که هست، نه بیشتر و نه کمتر” انگار همهچیز خاکستری میشه و من فقط تماشا میکنم، شاید هم لازم نباشه برای هر حسی جواب داشته باشم.
