ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
288
订阅者
+124 小时
+97 天
+830 天
帖子存档
ملکه تابستونی من):🌱
ملکه تابستونی من):🌱

شیطونه میگه برم همون واتپد خودم اونجا رمانام +100 کامنت میخوره😂

#part79 <<اغوش تو: سودای قدرت>> نمیدانستم کجا میرویم، زیادی گیج و داغ بودم اما به طور مات متوجه شدم به سمت اتاقم میرویم. ان فرد در را هول داد و داخل شد، سعی کردم تقلا کنم که محکم تر نگهم داشت، از پشت روی چیز نرمی فرود امدم و متوجه شدم روی تختم هستم. همچنان چهره ی مرد تار بود، قلبم تند میکوبید انقدر که دیوانه وار خندیدم و نفس نفس زدم. ان فرد روی تنم خیمه زد و جسم نسبتا سنگین و بزرگش را روی من انداخت، گرما بیشتر شد...تپش های قلبم سریع تر شدنند...این فرد حس اشنایی داشت. مرد سرش را درون گردنم فرو کرد و یک نقطه اش را محکم میان لب هایش گذاشت و عمیق و طولانی ان نقطه را مک زد جوری که ناله ام بلند شد و مطمئن بودم کبودی بزرگی خواهد شد. _اسمه...اسمه...بهم بگو...چرا فاتیح فورتونا رو ازاد کردی؟ اون کیه؟ دوسش داری؟ صدای داغ و خطرناکش درست بیخ گوشم دلم را بهم پیچاند، لحنش هم ترسناک بود هم شدیدا عصبانی اما نمیدانم چرا نترسیدم یا پنهان نکردم...مستی به کل عقلم را نابود کرده بود. _فاتیح؟..فاتیح...فاتیح...اه...یادم اومد...همونی که قبلا عاشق- تا خواستم کلمه ی اخرا بگم لب هایی گوشتی به سمتم حجوم اورد و ساکتم کرد، بوسه هایش نرم نبود، خشن بود، عصبانی بود، دیوانه وار بود، انگار میخواست مرا تنبیه کند. بعد از مدتی طولانی که نفهمیدم چقدر است بلاخره رهایم کرد، با شدت زیادی نفس نفس زدم و لبان متورمم را با نوک انگشتان زبرش نوازش کرد. _عاشق اون مرتیکه ای؟ اره اسمه؟ بهم حقیقتو بگو...زود باش...برای همین ازادش کردی؟ دلهره اور بود صدای بم و لحن خشن و حسودش، بوی خطر میداد این مرد. ناگهان حس کردم باید دهانم را ببندم، انگار ترس از اینکه کسی بفهمد من فاتیح را ازاد کردم حتی در مستی هم وجود داشت. اما سکوت همه چیز را بدتر کرد...اتش زد به این مرد...سکوتم را به معنای جواب مثبت در نظر گرفته بود. با انکه دیدم تار بود اما هنوز صورت کبود و نفس های بلند و اتشینش را میدیدم. بدون رحمی به گردنم حجوم برد و باز هم همان نقطه را مک زد و از درد ناله کردم و دلم ضعف رفت. گاز ارامی گرفت که البته حس کردم به سختی جلوی خودش را گرفته، دستانش بدون ملایمت تمام تنم را لمس میکرد. _اسمم...دختر قشنگ من...حتی اگر اون حردمزاده رو بخوای هم من ولت نمیکنم تو همینجا کنار من میمونی...نمیتونی بری پیش اون...تو مال منی...ما یه خانواده ی خوشبخت میشیم و توهم فکر اون حیوون رو از سرت بیرون میکنی...خواهش نمیکنم...مجبوری فراموشش کنی...شخصا جسد تیکه تیکه شدشو برات میارم تا خوب نگاه کنی و برای عشقت عزا بگیری افولیم. کلماتش پر بود از طعنه، حسادت، جنون، قصد کشتار...معلوم بود دیوانه شده...زنی که سالها فکر میکرد معشوقش است دل در گروی کس دیگری داشته ان هم وقتی بچه ی خودش در رحمش رشد میکرد. به تندی لباسم را میخواست پایین بزند که دیدم دستش از حرکت ایستاد و مکث کرد...تردید داشت...حتی وقتی دیوانه شده بود...اتش گرفته بود...حتی وقتی من همسرش بودم حاضر نمیشد بی اجازه و وحشیانه به من دست بزند. نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد، حالا بیشتر حواسم سره جاش بود، میدانستم کاملا اشتباه برداشت کرده و میرود تا فاتیح را تکه تکه کند. لب تخت نشسته بود و کفش هایش را میپوشید، دستانش از غم و خشم و حسادت میلرزید و کمرش خم شده بود. انگار به خودم امدم...انگار پرده ی تاره پیش چشمانم کنار رفت...بلاخره او را دیدم...عادیلم را. به زحمت نشستم و نزدیکش شدم، قبل از انکه از جا بلند شود جفت دستانم را با قدرت دور شانه هایش حلقه کردم و از پشت در اغوشش گرفتم، سرم را روی شانه اش گذاشت و با بغض زمزمه کردم: _دوسش ندارم...قسم میخورم ندارم...من فقط تورو میخوام...تو این دنیا تو برام کافی هستی...ولم نکن...نرو بیرون. نفسش قطع شد، کمی مکث کرد و ناگهان سمتم برگشت و دوباره به حالت قبل برگشتیم، رویم خیمه زد و بی تردید شروع به بوسیدنم کرد...تنش...لب هایش...دست هایش داغ بودنند و دیوانه ام میکردن. انگشتانم را درون موهایش فرو کردم و بشدت کشیدم، عمیق تر شروع به لمس کردنم کرد... با نفس نفس کنار گوشم زمزمه کرد: _فردا همه ی حقیقتو بهم میگی اسمه، این بار بهت فرصت فرار نمیدم. انقدر گیج بودم که فورا سر تکان دادم تا کارش را ادامه بدهد، نیشخندی زد و مرا درون اتش جهنمیش ذوب کرد. #A

#part78 <<اغوش تو: سودای قدرت>> سرمیز شام بودیم، با استرس با غذایم بازی میکردم و پایم را تکان میدادم، مرتب نگاهم به در بود تا خدمتکار خبر فرار موفق فاتیح را بیاورد. حواسم نبود که عادیل یک ساعت است که نه نگاهم میکند و نه با من حرف میزند. با چنگال نخود فرنگی ها را دونه دونه جدا کردم و گوشه ای از بشقاب گذاشتم، سعی میکردم حواسم را پرت نگهدارم. ناگهان نگاهم به بطری شراب افتاد، همیشه کنار شام برای ما سرو میشد اما به ندرت من یا عادیل به ان لب میزدیم...اما الان نیاز داشتم ارام شوم...نیاز داشتم تنش از بدنم بیرون برود. دستم را دراز کردم و بطری را چنگ زدم، با نفس های بلند و عجله در بطری را کندم و مایع قرمز رنگ شراب را درون جامم ریختم...تقریبا تا اخر پرش کردم. بطری را کنار بشقابم گذاشتم و بعد جام را یک نفس خوردم...جرعه جرعه...تا انکه تمام شد. لیوان بعدی را هم همینگونه نوشیدم، احساس میکردم تب کرده ام، گونه هایم داغ و درون بدنم اتش بود و تمام جوارحم را میسوزاند. دور و اطراف برایم گنگ بود و در فضای دیگری بودم. خواستم لیوان سوم را هم پر کنم که دستی بزرگ و اشنا بطری را چنگ زد و از من دور کرد. اخم کردم و لب برچیدم سرم را بالا گرفتم و سعی کردم ان فرد را ببینم...دیدم تار بود اما صداها را به خوبی میشنیدم. _بسه دیگه! صدایی بم و کلفت...خاص...اشنا...عصبانی درست کنار گوشم شنیده شد، گرمم بود...انقدر که نفسم بالا نمی امد و حس میکردم خون در رگ هایم میجوشد. خواستم دوباره بطری را بردارم که دوباره ان دست مزاحم جلو امد و مانع شد. زیر لب زمزمه ی نا مفهومی کردم و غر زدم...ان دست صندلی ام را عقب کشید و ناگهان حس کردم از زمین جدا شدم. مرا بلند کرده بود و تنها با یک دست که کمرم را نگهمیداشت راه میرفت. #A

خوب برم واسه تایپ جیگرا🎀

الان پارت بزارم هستین؟ کامنت ندین اعتصاب میکنما🤣

《بازی سرنوشت بخش چهارم》 #سرنوشت

شب بخیر

وارد سودای قدرت شدیما👄🔥

#part77 <<اغوش تو: سودای قدرت>> خیره شد...برق هیجان را که در چشمانش دیدم موهای تنم سیخ شد، تحریک شده بود...از جنگیدن با من...از بوی خون...از هرچیزی که غریزه ی وحشی اش را به حرکت در بیاورد. فاصله گرفتم،دستانم را پشتم بردم و ارام در سلول قدم زدم...فرقی با باقی سلول های دیگر نداشت جز یک چیز! میز باریک چوبی که گوشه ای بود، رویش پر بود از میخ، خنجر...داغ...گرز...انبر...وسایل شکنجه ای که خیلی هایش را حتی نمیشناختم. معلوم بود عادیل حسابی سنگ تمام گذاشته برای مهمانش. ارام و با حوصله خنجر تیزی را برداشتم، با انگشت اشاره ام تیغه اش را نوازش کردم و شیفته خیره به برق تمیزش شدم...نوک انگشتم که برید لبخند زدم...جلو امدم...دوباره روبه رویش قرار گرفتم...انگشتم را جلویش تکان دادم...قطره ی خون ارام سرازیر میشد...ارام انگشتم را جلو بردم و روی گردنش با خونم یک خط پررنگ کشیدم. به حرکاتم خیره بود و مانند حیوانی هشیار برندازم میکرد، وقتی خط را از این طرف گلو تا ان طرفش کشیدم به ارامش نوک خنجرم را جلو بردم...روی همان خطی که کشیده بودم گذاشتم و به نرمی و به گونه ای که عمیق نبرد خط را با تیزی خنجر طی کردم...ابرو هایش از درد درهم رفت اما ادامه دارم تا انکه پوستش سطحی برید و از اون خط خون بیرون ریخت. چاقوی سرخ شده ام را ارام با لباسش پاک کردم و با هیجان گفتم: _نگاه کن...خوب تماشام کن...میتونستم فقط یه ذره به دستم فشار بدم و سرتو گوش تا گوش ببرم...اما چه کنم...دلم واست میسوزه...میخوام یه فرصت دوم و خوب بهت بدم. لبخند بزرگی زدم و سمت یک کاسه رفتم، دستان کثیف و خونیم را درونش شستم...میدانستم چند روز است که به فاتیح نه غذا میدادنند و نه اب پس عمدا جلوی چشمان و لب های ترک خورده اش در کاسه ابش دست هایم را شستم. _خوب...شاهزاده...نظرت چیه؟ دوست داری تو کوچاری به دارت بزنن و بعد سرتو به دیوارای کاخم بزنم یا قبول میکنی از لطفم بهره ببری؟ چشمان تلریکش به من دوخت...نفس هایش از خشم بلند بودنند...میدانستم که اگر دستانش باز بود تکه تکه ام میکرد! _شرطت چیه؟! به زور گفت و بعد از احساس تحقیر نگاهش را به زمین دوخت، لبخند خوشحالی زدم و ارام جلو امدم...یک رشته مویش را پشت گوشش زدم و مثل کسی که به سگش دستور میدهد اغوا کننده و وسوسه انگیز زمزمه کردم: _من ازادت میکنم و توهم در عوض این جنگ و پایان میدی! بچه ی من که بدنیا اومد، چه دختر و چه پسر بشه کشور فورتونا باید ازش حمایت کنه و به دربار ما اعلامش کنه! نیشخندی زد و با نگاه خطرناکی به رحمم خیره شد، ناخوداگاه دستم را انجا گذاشتم و اخم شدیدی کردم: _ انقدر احمقی که فکر میکنی وقتی ازاد بشم به حرفات گوش میدم؟ مستقیم میرم سراغ شوهرت و اونو زنده زنده میسوزونم بعدم تو رو میبرم تو قلعه ی خودم و تا وقتی اون بچه بیفته باهات میخوابم. حالم بهم خورد...دستم بالا رفت و سیلی سنگینی روی صورتش خوابوندم...دستم را دور گردنش حلقه کردم و جای زخمش را محکم فشار دادم تا خون بیرون بزند... _دهنتو ببند وگرنه قبل از عادیل من تورو خوراک سگا میکنم، فکر کردی میزارم همینجوری ازاد بشی؟ کافیه کاری که گفتمو نکنی تا واسه پادشاه عزیز فورتونا رو کنم نمیتونی بچه دار بشی‌...بعدم کاری میکنم طبل رسواییت که با صیغه های پدرت رابطه داشتی همه جا بپیچه اون وقت خواب شاه شدن رو هم نمیتونی بکنی کفتار. ولش کردم، صورتش از حجم درد و فشار کبود شده بود، هنوز نباید میمرد...هنوز نه! کارم را کرده بودم، تحدید هایم به خوبی اثر کرده بود، حتی اگر میخواست هم نمیتوانست مخالفت کند. به سمت خروجی سلول رفتم و بلند داد زدم: _شبونه یه سرباز میاد و فراریت میده منتظر باش. #A

#part76 <<اغوش تو: سودای قدرت>> از پشت میله ها چند لحظه به او خیره ماندم، مانند مسیح به صلیب کشیده شده بود، دستانش به چوب زنجیر شده بودند، موهایی که یک روز برایشان میمردم حالا پریشان و کثیف روی صورتش ریخته شده بود، جایی از بدنش نبود که زخمی نباشد! رد سوختگی...شلاق...چاقو...کبودی های بزرگ...خونریزی زیاد...عادیل با او چه کرده بود؟ نفس عمیقی کشیدم و کلید اهنی را چرخاندم و وارد سلولش شدم، میدانستم کار خطرناکیست اما این ریسک را به جان میخریدم. _حالت چطوره شاهزاده؟ بلند گفتم، صدایم سرد و خونسرد بود، بی احساس...دیگر حتی از او متنفر هم نبودم. انگار بیهوش بود، جوابی نیامد، اخم هایم درهم رفت، به اطراف نگاه کردم و یک سطل دیدم...به زحمت بلندش کردم و تمام اب را روی صورتش خالی کردم! سرا پا خیس شد و بلاخره بی جون سرش تکان خورد. _بیدار شدی؟ گفتم حالت چطوره پرنس. خرخری کرد که مرا به یاد همان گرگی انداخت که ان روز به جانم افتاده بود...چند قدم به او نزدیک تر شدم...حس کردم داشت زمزمه ای میکرد، اما تا قدم بعدی را برداشتم ناگهان سرش را با شدت بالا اورد که موهای بلندش از صورتش کناز رفتند و من هم از ترس عقب رفتم. به چهره اش که نگاه کردم دلم خواست جیغ بکشم...وحشتناک بود...یک چشمش کامل درامده بود! همان چشمی که عادیل ان روز با خنجرش زخمی کرد...نفسم حبس شد و سعی کردم خونسرد بمانم اما فاتیح در ان حالت زیبا هم ترسناک و خطرناک بود چه برسد به الان که یک چشمش قرمز و دیگری کاملا توخالی و سیاه بود! ناگهان شروع به خندیدن کرد...دلم ریخت...به وضوح من زندان بان و او زندانی بود اما کسی که حالا از ترس پاهایش داشت شل میشد من بودم. صدای خنده هایش مخوف بود...در سلول خالی پخش میشد و رعشه به تن می انداخت...با ان بدن تیکه تیکه شده و چشم خالی میخندید...همیشه میدانستم او هیولاست اما حالا واقعا مطمئن شده بودم. _دمسیوس خیلی شجاع شدی...چیه...حالا که زشت شدم ازم میترسی؟ با تمسخر میگفت...با بازیگوشی...انگار همه چیز برایش خنده دار بود. دست هایم مشت شدنند و با دو قدم کاملا روبه رویش قرار گرفتم. درست جلوی چشمان وحشی و تاریکش...جلوی ان لبخند زشت و اعصاب خورد کنش...جلوی هیولایی که زندگی ام را نابود کرده بود. نفس سردم را در صورتش خالی کردم و کلمه به کلمه...با تاکید...با صدایی که از خباثت و عصبانیت میلرزید زمزمه کردم: _یه بار دیگه بهم بگی دمسیوس زبونت و میبرم شاهزاده...قسم میخورم که انجامش میدم. #A

#part75 <<اغوش تو: سودای قدرت>> به سمت زندان حرکت کردم، عادیل از حضورم در اینجا خبر نداشت، سرباز ها را هم با چند سکه خریدم تا ساکت بمانند، برای محافظت از حق فرزندم باید کاری میکردم...باید قدرت جمع میکردم...باید به الوده به این سیاست کثیف میشدم تا دختر یا پسرم زنده بماند. نباید دیگر یک ملکه توخالی میماندم...نه فقط به خاطر فرزندم...به خاطر ان زن ها و زندگی هایی که زیر پای مردان له شده بود...به خاطر عادیلی که مجبور نباشد تنهایی بجنگد...من باید قدرت میگرفتم...نه برای خودم...برای انها. صدای قدم هایم در راه روهای طویل و کثیف زندان پخش میشد، تاریک بود...انقدر که به زحمت جلوی پایم را میدیدم...بوی کاه و گنداب می امد...بوی خون و گوشت سوخته...چندش اور بود اما مجبور بودم تحملش کنم. مشعلم را بالا تر گرفتم و به دقت به هر سلول نگاه کردم، نمیدانم به خاطر روشنایی اتش مشعل بود یا صدای قدم هایم ناگهان زندان بهم ریخت. سلول ها حدود نه متر بودنند و سمت چپ و راست هر طرف ده سلول بود. چسبیده بهم و جدا شده تنها با یک دیوار. روی زمین کاه ریخته شده بود و سوسک و موش ها رد میشدنند، هوا گرفته و خفه بود و بوی بد بدن های این مردان تقریبا غیر قابل تحمل بود. ناخوداگاه عق زدم و دستم را روی دهنم فشار دادم، زندانی ها وحشیانه به میله های اهنی و زنگ زده سلولشان چسبیده بودنند و مرا تماشا میکردن. زیر چشم همشان گود افتاده بود و موهایشان پریشان و بلند بود، لباس هایی پاره تن کرده بودنند و تمام تنشان از عرق و چرک پر بود.. احساس میکردم هرچه خوردم تا نزدیکی گلویم بالا امده، قیافه هایشان وحشتناک بود! داد و بیداد میکردنند و از من میخواستن بازشان کنم، بعضی ها با هیزی برندازم میکردن و حرف های کثیف میزدنند، بعضی هام با گریه طلب ازادی داشتن. به هیچکدام توجه نکردم و به راهم ادامه دادم...تا برسم به زندانی مورد علاقم...سر دسته ی شیاطین...فاتیح فورتونا! #A

از تو WattPad یه فیک پیدا کردم بنظرم جالب اومد داستانش،گفتم برای شماهم بفرستم شاید خوشتون اومد... 😇🌻✨ تو بخش کامنت ها پارت
از تو WattPad یه فیک پیدا کردم بنظرم جالب اومد داستانش،گفتم برای شماهم بفرستم شاید خوشتون اومد... 😇🌻✨ تو بخش کامنت ها پارت گذاری انجام میشه. وقتی هم کامل ترجمه اش کردم PDf می کنم میفرستمش؛) فقط یک نکته ای بگم نویسنده اش گفته +18 هست پس اگر مشکلی چیزی با اینجور محتوا ها و داستان ها دارید یا خوشتون نمیاد خواستم در جریانش باشید. البته تا اینجایی که من ترجمه کردم هیچ چیز خاصی نداشته🌚 حالا نمیدونم در ادامه داره یا نه ولی از اونجایی که گفته حتما داره و اینکه در چه حدی هم هست درجریان نیستم فقط تا اونجایی می‌دونم که ترجمه کردم😄🫣 خوب علاقمند بودید بخونید. و یه چیز دیگه ای هم که هست اینکه من هروقت فرصت باشه ترجمه می کنم میفرستم پس اگر زود زود نشد ببخشید از همین حالا چون واقعا سرم شلوغه زیاد فرصت نمیشه بیام تو گوشی :)))) https://t.me/+G8gU4GeJh8A5ZDJk

شب بخیر😐

کامنت))؟

#part74 سمت دروازه ها قدم برداشتم...پاهایم از شدت هیجان میلرزید و کند راه میرفتم...ناگهان یاد ان باری افتادم که میخواستم از قصر بروم و به این میله ها چسبیده بودم...ان موقع فکر میکردم ازادیم جلوی چشمانم بود و من به خاطر عادیل از دستش دادم اما حالا که مبینم...هیچگاه معنای ازاد بودن را نفهمیده بودم. ازاد بودن ولگردی در خیابان ها و شهر نیست. ازاد بودن خود رای بودن و هرکاری دلت خواست کردن نیست. ازاد بودن یعنی در میان دیوار های بلند قصر یک اشیانه بسازی...خانواده تشکیل بدی...مادر و عشق کسی باشی...به مردمت کمک کنی و رویا هایت را براورده کنی. جلوتر رفتم و انها با دیدنم جیغ هیجان زده و نگرانی کشیدن، دست های زخمی و پوست پوست شده اشان را که نشان میداد سالها مورد ستم و کار سخت این جامعه ی مرد سالار بودنند را سمتم دراز کردن...از میان همان میله هایی که یک روز گرفته بودم و فکر میکردم پشت ان ازادی است. سرباز ها را دور کردم و به خیال راحت و اسوده میان جمعیت چند صد نفریشان رفتم. نگاهشان پر بود از تحسین...از احترام...از محبت...اشکم ارام روی گونه ام چکید. _بانو گریه نکنین... یکی از دختر ها گفت، شاید پانزد ساله بود...لباس کهنه ای بر تن داشت و موهایش ژولیده بود...اما چشمانش...دو چشم معصوم و درشتش که با محبت به من نگاه میکرد قلبم را از ریشه کند. یک زن دیگر که حامله بود و لایه ای عرق روی پیشانیش جمع شده بود با نفس نفس گفت: _درسته بانو گریه نکنید، به خاطر شما دخترای من که پدر پیرشون هیچوقت دوستشون نداشت سواد بلد شدن... دلم از شکم برامده اش گرفت...همچین مرد و شوهری را چه کسی دوست داشت؟ اما چو زن بود باید میماند...باید صبوری میکرد...باید تحمل میکرد. دستم را با محبت روی شکمش کشیدم. بعد از بغل کردن تک به تکشان...اشک هایی که پابه پای هم ریختیم...شنیدن زندگی های وحشتناک و دردناکشان...ملاقات رویایی ما دم دم های غروب تمام شد. از رفتنشان احساس غریبی گرفتم...انها مثل دختر...خواهر و مادر خودم بودنند...با تمام وجود میخواستم کاری برای انها بکنم و این جامعه و سیستم غلطش را ریشه کن کنم. #A

از بخشای مورد علاقم)):

#part73 <<اغوش تو: سودای قدرت>> ذهنم درگیر شد و با اخم هایی که به خاطر تمرکز درهم رفته بودنند به عادیل نگاه کردم، اون هم مثل من با نگاهی گیج به دختر خدمتکار نگاه میکرد. یعنی چخبر بود؟ _عادیل، بیا بریم دم دروازه ی قصر. سری تکان داد و سمتم امد، اول خواستم راه برم که ناگهان دیدم با عجله دستم را میگرد و مثل نوجووان های عاشق پیشه مرا به خود میچسباند. زیر لب خندیدم و با چشمان براقم به نیم رخش خیره شدم...چقدر دوستش داشتم...چقدر دوستم داشت... در راه زنان اشراف و خدمتکار ها یا وزرا و دستیاران با دیدن ما در گوش یکدیگر پچ پچ میکردنند، میدانستم که از اتفاق تالار اصلی حرف میزنن...احتمالا تا مدت ها سر زبان ها بودم. از روی پل اهنی رد شدیم به دروازه بزرگ و طویل قصر رسیدیم. اما ناگهان قلبم از شوک ایستاد و پاهایم سرجایشان خشک شدنند. پشت میله های زنگ زده ی دروازه...در میان نور شدید خورشید شاید صدها نفر ایستاده بودن...نه...فقط زن بودن! همشون زن بودن... به دروازه حجوم می اوردنند و حتی نیرو ک قدرت سربازان اهنین کاخ هم برای متوقف کردنشان کافی نبود...انگار اراده ای ماورای زور بازو به انها قدرت میداد. صدای جیغ و فریاد هایشان را میشنیدم و خون در رگ هایم با شدت پمپاژ میکرد: _ملکه رو بیارن. _هیچکس حق نداره ملکه ی عزیز مارو مجازات کنه. _حق ندارین بهش دست بزنینن! اون صداهای پر شور و شوق...فریاد های دلیرانه و شجاعت بینظیر به خاطر خودش بود؟ قبل از اینکه متوجه شود بغض به گلویش حجوم اورد و نفسش را تنگ کرد. زن هایی که جز رحمی متحرک نبودنند...هیچ جایگاه هیچ قدرت و هیچ موجودیتی در این کشور و دنیا نداشتند حالا مثل ماده شیر دم دروازه ی قصر ایستاده بودنند و با دست خالی با نیزه و شمشیر سرباز ها میجنگیدند... قلبش تند میتپید، نور را که در درون چشمانم میدرخشید حس میکردم...عادیل لبخند بزرگی زد و منه مبهوت را به سمت خودش برگرداند. شانه هایم را نوازش کرد و در برابر چشمان گرد و خیسم با محبت زمزمه کرد: _ببین..همشون به خاطر تو اومدن...تا خبر دادگاهی شدنت رو شنیدن بدون توجه به جون خودشون بدون توجه به اینکه شوهر و پسر و پدرانشون ممکنه تنبیهشون کنن اومدن و برای تو میجنگن...عزیزم...تو لایقشی...تو کاری کردی که من در تمام دوران حکومتم انجام ندادم...تو قلب اونا رو بدست اوردی...بهشون اعتماد به نفس دادی...مدرسه ساختی...یاد دادی که زن ها قوی موجودات دنیان...چون قدرتشون از قلب و صبرشون میاد. حالا برو جلو پیششون...مثل یه ملکه...یه مادر...مردمت رو در اغوش بگیر. خیلی بهت افتخار میکنم ملکه ی من. به چشمانش نگاه کردم و غرور را دیدم...دیدم که چگونه به من افتخار میکرد...برعکس هر مرد دیگری...اون منو پایین نمیکشید...من رو بالا میبرد..تا خود خود خورشید. #A

امشب پارت دارم💗

گوگولی بود😭🥺