ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
288
订阅者
+124 小时
+97 天
+830 天
帖子存档
#part73 <<اغوش تو: سودای قدرت>> ذهنم درگیر شد و با اخم هایی که به خاطر تمرکز درهم رفته بودنند به عادیل نگاه کردم، اون هم مثل من با نگاهی گیج به دختر خدمتکار نگاه میکرد. یعنی چخبر بود؟ _عادیل، بیا بریم دم دروازه ی قصر. سری تکان داد و سمتم امد، اول خواستم راه برم که ناگهان دیدم با عجله دستم را میگرد و مثل نوجووان های عاشق پیشه مرا به خود میچسباند. زیر لب خندیدم و با چشمان براقم به نیم رخش خیره شدم...چقدر دوستش داشتم...چقدر دوستم داشت... در راه زنان اشراف و خدمتکار ها یا وزرا و دستیاران با دیدن ما در گوش یکدیگر پچ پچ میکردنند، میدانستم که از اتفاق تالار اصلی حرف میزنن...احتمالا تا مدت ها سر زبان ها بودم. از روی پل اهنی رد شدیم به دروازه بزرگ و طویل قصر رسیدیم. اما ناگهان قلبم از شوک ایستاد و پاهایم سرجایشان خشک شدنند. پشت میله های زنگ زده ی دروازه...در میان نور شدید خورشید شاید صدها نفر ایستاده بودن...نه...فقط زن بودن! همشون زن بودن... به دروازه حجوم می اوردنند و حتی نیرو ک قدرت سربازان اهنین کاخ هم برای متوقف کردنشان کافی نبود...انگار اراده ای ماورای زور بازو به انها قدرت میداد. صدای جیغ و فریاد هایشان را میشنیدم و خون در رگ هایم با شدت پمپاژ میکرد: _ملکه رو بیارن. _هیچکس حق نداره ملکه ی عزیز مارو مجازات کنه. _حق ندارین بهش دست بزنینن! اون صداهای پر شور و شوق...فریاد های دلیرانه و شجاعت بینظیر به خاطر خودش بود؟ قبل از اینکه متوجه شود بغض به گلویش حجوم اورد و نفسش را تنگ کرد. زن هایی که جز رحمی متحرک نبودنند...هیچ جایگاه هیچ قدرت و هیچ موجودیتی در این کشور و دنیا نداشتند حالا مثل ماده شیر دم دروازه ی قصر ایستاده بودنند و با دست خالی با نیزه و شمشیر سرباز ها میجنگیدند... قلبش تند میتپید، نور را که در درون چشمانم میدرخشید حس میکردم...عادیل لبخند بزرگی زد و منه مبهوت را به سمت خودش برگرداند. شانه هایم را نوازش کرد و در برابر چشمان گرد و خیسم با محبت زمزمه کرد: _ببین..همشون به خاطر تو اومدن...تا خبر دادگاهی شدنت رو شنیدن بدون توجه به جون خودشون بدون توجه به اینکه شوهر و پسر و پدرانشون ممکنه تنبیهشون کنن اومدن و برای تو میجنگن...عزیزم...تو لایقشی...تو کاری کردی که من در تمام دوران حکومتم انجام ندادم...تو قلب اونا رو بدست اوردی...بهشون اعتماد به نفس دادی...مدرسه ساختی...یاد دادی که زن ها قوی موجودات دنیان...چون قدرتشون از قلب و صبرشون میاد. حالا برو جلو پیششون...مثل یه ملکه...یه مادر...مردمت رو در اغوش بگیر. خیلی بهت افتخار میکنم ملکه ی من. به چشمانش نگاه کردم و غرور را دیدم...دیدم که چگونه به من افتخار میکرد...برعکس هر مرد دیگری...اون منو پایین نمیکشید...من رو بالا میبرد..تا خود خود خورشید. #A

امشب پارت دارم💗

گوگولی بود😭🥺

وایی زهرااا کیز چه کردی خیلی خوشمل بود وایب خیلی قشنگی داره😭😭

واسه این پارتش مردم خیلی ناز بود😭😭🥺 چطور بود؟ خوشتون اومد؟ حتما کامنت بدین تا بدونم اگر خوبه بعد هام واستون وانشات بنویسم💗

مرا عمیق...با احساس...با تمام وجود بوسید. و این اغاز عشق تابستانی ما بود...🌻🌱 پایان

#part5 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 _چی نگاهی به من انداخت و خیره به لب هایم زمزمه کرد: _اینکه سعی میکنی همیشه خوشحال باشی و واقعا توش موفق میشی... زیر لب تک خنده ای کردم، با ذوق لبم را گاز گرفتم و خیره به غروب سرخ خورشید گفتم: _به خاطره اینه که شادی من...لبخندای من...با چیزای کوچیک به وجود میان. مثلا پختن یه کیک وانیلی، چیدن صندلی ها تو ساحل، نگاه کردن به غروب خوشید یا پا برهنه راه رفتن رو ماسه ها...دلیل اینکه من موفق میشم همیشه خوشحال باشم اینه که دلیل خنده های من با بقیه فرق داره...کوچیک تره...ناچیز تره...راحت تر بدست میاد. با دقت به من گوش میداد، تاحالا نشده بود کسی برای حرف هایم حوصله خرج بدهد...با اینکه ادم اجتماعی بودم اما به ندرت کسی با من یا من با کسی صمیمی میشدم...اما اون تنها در عرض یک هفته اشنایی قفل قلب و زبانم رو باز کرده بود و من...ازاد بودم که بدون توجه به قضاوت های دیگران از خودم بگم...پرحرف باشم...چون یکی بود که اذیت نمیشد...به من گوش میداد. وقتی مکثش را دیدم با تعجب سرم را کج کردم و دیدم که سرش در گوشی گرم است، بعد از چند کلیک بلند شد و دستش را سمت من گرفت. با تعجب از پایین خیره اش شدم...درست مثل اولین دیدارمان. _بلند شو...منم میخوام مثل تو تمرین کنم با چیزای کوچیک شاد بشم، مربیم باش. ابرو هایم بالا پریدنند و دستم را درون دست بزرگ و گرمش گذاشتم، با یک فشار بلندم کرد...نور خورشید قرمز اتشین بود و دریا با نور های طلایی رنگ میدرخشید...اسمان نارنجی بود و صدای موج های دریا و اهنگ ملایم و زیبایی که از گوشی عادیل شنیده میشد فضا را به طور عجیبی رویایی میکرد. اما هیچکدامشان را ندیدم...نگاهم...وجودم...پرت ان چشم ها بود...ان لبخند شیرین و هیکلی که تقریبا فاصله ای با بدن من نداشت. چانه ام را کمی بالا تر بردم و مستقیم به سبزی نگاهش خیره شدم...مانند او که همین کارو کرد...دو دستش را مثل یک پیچک دور کمرم پیچید....منظورش را فهمیدم...میخواست برقصیم. از هیجان و ناباوری زیر خنده زدم و او با دیدن چشمانی که حتم داشتم حالا ستاره باران است لبخند دندان نمایی زد. _تو دیوونه ای عادیل، اینو مطمئنم. با محبت و ان لبخند جادویی اجزای صورتم را نگاه کرد و چیزی نگفت. دستانم را بالا اوردم و دور گردنش پیچیدم. همراه با اهنگ شروع به رقصیدن کردیم...پا برهنه...در دل گرمای تابستان و خنکی موج هایی که گاهی به زیر پاهایمان میرسید و ما را خنک میکرد. دستم را گرفت و حرفه یک دور چرخاند، بلند خندیدم و دوباره به اغوشش برگشتم...فاصله ای میان صورت هایمان نبود...هردو ارام ارام جلو میامدیم بدون انکه بفهمیم...نوک دماغمان بهم میخورد و مرا غلقلک میداد. _دلت میخواد یکم خنک بشی؟ با نفسی تنگ شده و مماس لب هایش زمزمه کردم، گیج و خمار نگاهم کرد که لبخند زدم. به سرعت دستش را گرفتم و به درون اب های سرد کشیدمش، شوکه شده و ناباور خندید و هردو با هم همزمان زیر پایمان خالی شد و درون دریا افتادیم و سرتا پا خیس شدیم. موهای بلندم که حالا خیس از قطرات اب بود را با یک دست پشت گوشم فرستادم و با شیطنت مشتی اب روی او ریختم. _عا...اسمه نکن..اسمههه نامم را فریاد زد که از خنده دلم را گرفتم، به تلافی اوهم به سمتم اب پاشید...مثل بچه ها بازی میکردیم و درون موج ها دنبال هم میدویدیم. غروب و خوشید و دریا شاهد خنده هایمان شدنند و اسمان کم کم سیاه و پر ستاره شد و ماه کامل گویی که درست پیش چشمانمان بود میدرخشید در وسط دریا. خسته تسلیم شدم و گذاشتم مرا بگیرد...دستش را دور کمر باریکم حلقه کرد و سرش ناخوداگاه درون گردنم فرو رفت و روی پوست انجا خندید که غلقلکم امد. _باشه...باشه تسلیمم. گفتم و با نفس نفس خواستم از او جدا شوم اما...با همان دستی که کمرم را گرفته بود با یک حرکت مرا برگرداند سمت خودش. شوک شده با قلبی که محکم میتپد و نفس هایی که بلند و واضح بودنند و به نزدیکی تن های خیسمان و او که خمار به لب هایم خیره بود نگاه کردم. قطرات اب ارام از موها و صورت هایمان چکه میکرد و هوا به خاطر شب سرد شده بود. ارام لب زد..: _میدونم هنوز زوده...میدونم فقط یک هفته از دیدنت میگزره اما برای من همون یک لحظه ی اول کافی بود تا دلمو بهت ببازم...اسمه...دوستت دارم. ناباور و با چشمان درشت شده به او نگاه کردم. نور ماه و ستاره و چراغ های زرد چشمک زن ساحل تنها منبع نور ما بودنند و حالا درون سبز زیتونی نگاهش انعکاس پیدا کرده بودن و نفسم را حبس میکردند. تردید داشتم...شاید زود بود...اما در این لحظه وقتی خیس در اغوش داغش بودم و او با ان نگاه خاص و پر احساسش نگاهم میکرد نمیخواستم به چیز دیگه ای فکر کنم...چیزی نگفتم...اما او خودش فهمید...با چشمانم اجازه دادم و بعد...زیر خنکی یک شب تابستانی...میان موج های دریای بودروم...زیر نور ماهی که انگار درست کنارمون بود...لب ها داغش را دوی لبان سردم گذاشت و

#part4 <<عشق تابستانی>> 🌻🌱 پیراهن سفیدش را روی طناب کوچکی کنار رستوران آویزان کردم و چند قدم عقب رفتم تا مطمئن شوم خامه‌ای رویش نمانده. عادیل کنارم ایستاده بود و با لبخند نگاهم می‌کرد. ـ چی؟ با شک پرسیدم و دست به سینه شدم. ـ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟ لبخندش کمی بیشتر شد. ـ دارم فکر می‌کنم چطور یه نفر می‌تونه همزمان یه کیک رو نابود کنه، لباس یه غریبه رو کثیف کنه و بعد هم با قیافه طلبکار بگه «با کیکم چیکار کردی؟» چشم‌هام رو ریز کردم. ـ ببخشیدا، اون کیک خیلی مهم بود. ـ فهمیدم. ـ واقعاً مهم بود. ـ از وقتی دیدمت، فکر کنم فهمیدم. ابروهام بالا رفت. ـ از وقتی دیدیتم؟ شانه‌ای بالا انداخت. ـ آره. چون هیچ‌کس دیگه‌ای با دیدن یه کیک له‌شده اون قیافه رو نمی‌گیره. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. نمی‌دونستم چرا حرف‌های ساده‌ش اینقدر راحت منو خوشحال می‌کرد. چاتای از داخل رستوران بیرون آمد و با دیدن عادیل مکث کرد. ـ اسمه... این آقا کیه؟ قبل از اینکه جواب بدم، عادیل دستش را جلو آورد. ـ عادیل کوچاری. چاتای دستش را فشرد. ـ چاتای. شریک اسمه توی این رستوران. شریک نبود... بیشتر شبیه برادری بود که همیشه غر می‌زد، اما با این حال لبخند زدم. عادیل نگاهی به من انداخت. ـ پس اسمه صاحب اینجاست؟ با افتخار سرم را بالا گرفتم. ـ آره. خودم همه چیزو درست می‌کنم. از غذا گرفته تا کیک. نگاهی به کیک نابودشده روی زمین انداخت. ـ البته بخش کیک امروز کمی مشکل داشت. ـ خیلی بامزه‌ای. خندید. و خنده‌اش... نمی‌دانم چرا اما انگار با صدای موج‌های دریا قاطی می‌شد. آن روز فکر کردم عادیل فقط یک مشتری اتفاقی است. یک مرد خوش‌قیافه که بدشانسی آورده بود و لباسش با خامه تزئین شده بود. اما اشتباه می‌کردم. چون فردای آن روز دوباره آمد. و روز بعدش هم. هر بار یک بهانه داشت. یک روز گفت قهوه‌اش بهترین قهوه‌ای بوده که خورده و آمده دوباره امتحان کند. یک روز گفت مسیرش از اینجا رد می‌شود. و یک روز هم خیلی ساده گفت: ـ دلم خواست ببینمت. و من برای اولین بار در زندگی‌ام برای یک جمله ساده، آنقدر خوشحال شدم که حتی نتوانستم پنهانش کنم. غروب یکی از روزهای گرم تابستان، بعد از بستن رستوران، کنار ساحل نشسته بودیم. پاهایم داخل آب بود و عادیل کنارم روی شن‌ها نشسته بود. آسمان نارنجی شده بود و نور خورشید روی موج‌ها می‌رقصید. ـ اسمه؟ ـ هوم؟ ـ همیشه همینقدر خوشحالی؟ به آسمان نگاه کردم. ـ نه. لبخند کوچکی زدم. ـ ولی سعی می‌کنم باشم. چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ عجیبه. ـ چی؟

بریم واسه ادامش

#part3 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 به سرویس بهداشتی که رسیدیم، با حرص و عجله دستانم سمت دکمه های مرد رفتن و وحشیانه قصد باز کردنشان را داشتم، مرد که چشمانش از شوک و تعجب گرد شده بود فورا با یک دست جفت مچ هایم را گرفت و در هوا نگهداشت! تکرار میکنم فقط یا یک دستش... _چی...چیکار میکنی تو. با خجالت گفت، ولی نگاه بی پروایش خیره به من و...شاید لب هایم بودنند؟ _دارم لباستو در میارم، زود باش میخوام بشورمش. کار دارم ول کن دستمو. چند لحظه عمیق و با ناباوری نگاهم کرد و که خوب کمی...فقط کمی...خجالت کشیدم. نگاهش خیلی خاص بود انگار به تمام وجودم رخنه میکرد. _لازم نیست خودم درش میارم. حرص دار گفت و بعد مچ دستانم را ول کرد، با انکه ملایم گرفته بود اما بازم جایش را مالیدم...خیلی داغ بود...پوستم را میسوزاند... شروع کرد به ارامه دونه دونه باز کردن هر دکمه، نگاهم را به ایینه ی سرویس دادم اما از گوشه داشتم تماشایش میکردم...وقتی کارش تمام شد پیرهن را کامل دراورد و سمتم گرفت. سلفه ی خشکی کردم و به سمتش برگشتم اما نگاه کنجکاو و بازیگوشم به هیکلش خیره شد. بدن ورزش کاری نداشت اما بشدت جذاب بود، پوستش کمه کم دو درجه از من روشن تر بود و ناخوداگاه با خودم فکر کردم ترکیب پوست من و او مثل شکلات و وانیل است. قبل از انکه متوجه شود نگاهم را از گرفتم و همراه با پیرهن سمت روشویی رفتم. اب را باز کردم و خواستم ان را بشورم که پشت سرم قرار گرفت. از ایینه به او خیره شدم...و نفسم کمی حبس شد...او برهنه بود و من با قدی که به زحمت تا شانه اش میرسید جلویش بودم مثل یک عکاسی کاپلی بود البته با لوکیشن داغون. لباس را به سرعت شستم و با یک گیره کوچک به سمت بیرون رستوران رفتم، او هم پشت سرم می امد و من نمیدانم چرا اما دوست نداشتم کسی در ساحل اورا برهنه ببیند...زیادی جذاب بود.

#part2 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 جیغ خفه ای به خاطر این اتفاق کشیدم و حس کردم اشک در چشمانم حلقه زد، کیک عزیزم نابود شد! بی توجه به ان فردی که پیرهنش را با خامه یکی کرده بودم روی دوزانو نشستم و به ذره ذره های اثر شاهکارم خیره شدم، لب ورچیدم و اه غم انگیزی از میان لبانم خارج شد. _خانم؟ صدای بم و جذاب کسی که بهش خورده بودم مرا به خودم اورد، در همان حالتی که زانوی غم بغل گرفتم سرم را بالا اوردم و به او خیره شدم، انقدر قدش بلند بود که مجبور شدم سرم را عقب و عقب تر ببرم تا به سرش رسم و بعد اشوب بعدی! سرم به کاببنت خورد... اخ دردناکی گفتم و با انگشتم پشت سرم را مالیدم، اما نه از جام بلند شدم و نه نگاهم را از مرد گرفتم... یعنی نمیتوانستم که بگیرم... خوب... زیادی بود...منظورم ان مرد است...زیادی بلند بود...زیادی خوش صدا و البته زیادی جذاب. از ان نوع مرد هایی معمولا فقط در تلوزیون میدیدم...چشمای سبز زیتونی خاصی که برق زیبایی داشتن، صورت کشیده و فک زاویه دار اما لپ هایش خبر میداد کمی تپل است و این بامزه بود. موهایش بلند و نیمه فر بودنند...از انها که دلت میخواست نوازشش کنی. رنگش خیلی خاص بود، قهوه ای با تارهای طلایی رنگ که وسوسه ام میکرد درخششان زیر افتاب ساحل ببینم. _خانم؟ خانم خوبین؟ با شنیدن دوباره ی ان صدای بم و گرفته به خودم امدم و متوجه شدم دقایق زیادی است که دوزانو نشسته ام و مانند بچه ها از پایین نگاهش میکنم. به سرعت از جا پاشدم و با اهمی گلویم را تازه کردم. تازه به یاد کیک خامه ای عزیزم افتادم و اخم هایم درهم رفت، طلبکار با صدایی بلند گفتم: _ببین با کیکم چیکار کردی! تو دیگه کی هستی واسه چی اومدی تو اشپزخونه؟ ابرویی از تعجب بالا انداخت که بنظرم جذاب امد و تک خنده ی ناباوری از پروویی من کرد. _بابت کیک متاسفم و چون هیچ گارسونی نبود اومدم اینجا اما مثل اینکه اونی که به من خورد تویی! یه نگاه به پیراهنم بنداز. چه زود هم صمیمی شد، به من به جای شما گفت تو. به پیراهنم سفیدش که حالا با خامه یکی شده بود نگاه کردم و لبم را گاز گرفتم...گند زده بودم! اب دهانم را با تردید قورت دادم و طی یک حرکت بی فکر دستش را گرفتم و کشیدم و بیرون بردم. خوب با اینکه راه زیادی تا سرویس بهداشتی نبود اما به خوبی حسش کردم...حس دست های بزرگ و زبری که داغی و گرمایش با دستان سرد من تضاد چشمگیری داشت.

پارتا رو با این اهنگه بخونین🌱😭

Repost from N/a
✶

یعنی کی بوده؟😂

#part1 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 هوا گرم و داغ بود، افتاب سوزان همه جا میتابید و از اغاز تابستان خبر میداد. به ارامی صندلی های چوبی را برداشتم و کنار هر میز چیدم. با انکه ماسه ها پوستم را میسوزاند اما عاشق ان بودم که کف پاهایم ذرات کوچک و کرمی ماسه ها را حس کند. سایه بان ها را همراه چاتای دونه دونه بالای هر میز وصل کردیم تا افتاب مشتری ها را اذیت نکند. صدای خنده و جیغ از لبه ساحل شنیده میشد، لبخندی به مردم ان طرف زدم، با بیکنی های رنگی و پوست برنزه شده در اب های سرد بودروم شنا میکردنند. چندتایی زیر سایه بار دراز کشیده بودنند و بدن هایشان به خاطر کرم برق میزد. همه عینک افتابی های شیکی به چشم داشتن که تضادش با بیکینی و شورتک های رنگی رنگیشان خنده دار بود. دست از خیره شدن و لبخند زدن به انها برداشتم و سر کارم رفتم. _اسمه؟ کیک حاضره. صدای چاتای را شنیدم و کمی سر تکان دادم، سمت اشپزخانه ی رستوران نقلی ام رفتم و کیک داغ و تازه را از فر بیرون اوردم. در حینی که میوه ها را خورد میکردم منتظر ماندم کمی از هرم و داغیش کم شود، بعد خامه ی سفید و وانیلی را از یخچال بیرون اوردم و درون قیف ریختم. با مهارت خامه ها را به کیک مالیدم و با کارد صافشان کردم، بعد با قیف طرح گل و دایره کشیدم و در اخر میوه ها را اوردم. عاشق این قسمتش بودم، تزئین کردن! توت فرنگی های درشت و قرمز و چشمک زن را دونه دونه دایره شکل روی کیک عزیزم گذاشتم و بعد در وسطش قاچ های قلبی شکل انبه و اناناس. با رضایت لبخندی زدم و بعد از شستن دست هایم موهایم را محکم بستم و تاب بازم را پایین تر کشیدم. ناخوداگاه نگاهم به پوست برهنه ام خورد، به خاطر کار زیر افتاب برنزه شده بودم...رنگ مورد علاقه ام! حس میکردم یه شکلات کرمی متحرکم. از فکرم خنده ام گرفت و کیک را با دو دستم اهسته و مراقب برداشتم تا درون یخچال بزارم. بزودی مردم برای خریدن یک تکه اش سرو دست میشکانندن. ارام سینی زیرش را بلند کرد و بی حواس چرخیدم اما ناگهان...کیک به کسی خورد و زمین افتاد.!

#وانشات🌱 نام: عشق تابستانی🌻🦢
+2
#وانشات🌱 نام: عشق تابستانی🌻🦢

میخوام یه وانشات بنویسم در حد چند پارت کوتاه😭🌱

تیزر رمان جدید رز سیاه🔥🥀
مقدمه: رز سیاه... بعضی گل‌ها با نور خورشید شکوفه می‌زنن. بعضی‌ها اما، توی تاریکی متولد می‌شن. می‌گن رز سیاه وجود نداره... اما هیچ‌کس از زنی حرف نمی‌زنه که هر جا قدم گذاشت، امید رو دفن کرد و از خاکسترش قدرت ساخت. اسم واقعی‌اش مهم نیست. دنیا اون رو با یک لقب می‌شناسه... رز سیاه. لقبی که با خون نوشته شد، با خیانت جاودانه شد و با ترس، نسل به نسل زمزمه شد. اگر روزی اسمش به گوشت رسید، فرار نکن... چون وقتی رز سیاه تو را انتخاب کند، دیگر هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
ادیت خودمه🌱 #s

[ای لحظهِ ی ناب عزَل]...🌱

پوستر رمان جدید رز سیاه؟🤭
پوستر رمان جدید رز سیاه؟🤭