ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
288
订阅者
+124 小时
+97 天
+830 天
帖子存档
#part72 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل نگاه خصمانه و عصبی به در کرد که خنده ام گرفت، معلوم بود حسابی از ابنکه خلوتمان بهم خورد بود ناراحت است. صورتش را سمت خودم برگرداندم، نمیتوانست نگاهش به از لب هایم بگیرد، گونه هام کمی سرخ شد از خیرگی و داغی نگاهش...هیچوقت برایم عادی نمیشد این مرد. ارام کنار لاله ی گوشش با صدایی اغوا کننده زمزمه کردم: _به خاطر کار خوب امروزت شب بهت یه کادو جالب میدم. نفسش حبس شد و دیدم که چگونه گردنش خیس عرق شد، نگاه خماری به من انداخت و خواست دوباره ببوستم که با لبخندی از روی میز پریدم و جلوی چشمان مبهوت و تبدارش در را باز کردم. دختر خدمتکاری بود که با سری پایین و استرس ایستاده بود. _چیشده؟ با مهربانی گفتم تا ارام شود، نفس لرزانی کشید و با کمی لکنت گفت: _با...بانو...فرمانده به من گفتن که..که...به شما و اعلاحضرت اطلاع بدم اتفاق بزرگی دم دروازه افتاده. #A

#part71 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل دستم را گرفت و هردو همزمان از روی صندلی بلند شدیم و ایستادیم، کنار هم و باهم بودیم...او کوه من و من دریای او...کنار هم و باهم از فرزندمان دفاع میکردیم. _درمورد مجازات وزیر اعظم بعدا جلسه ای برگزار میکنیم، مرخصین. صدای همهمه بلند شد، اما ما بی توجه به هرکسی دست در دست و با سری بالا قدم برداشتیم و از تالار بیرون زدیم. از راه رو ها گذشتیم و وارد اتاقمان شدیم، امن ترین نقطه ی این قصر برای ما...جایی که فقط من بودم و او...تنهای تنها. ناگهان کمرم را گرفت و بغل کرد و بالا برد، از شوک جیغ خفیفی کشیدم، مرا در همین حالت روی میز کارش نشاند...پاهایم از میز اویزان بودنند و هردو همزمان با دیدن چهره ی یکدیگر خندیدیم. نگاهی به لبخند و دندان های مرواریدیش انداختم، دستم را بالا اوردم و ته ریشش را نوازش کرد، سرم را درون گردنش فرو بردم و از عطر خوش تنش استشمام کردم. او که خمار لمس من شده بود، با چشمان تب دارش به حرکاتم نگاه کرد، دستش دور کمرم پیچیده شد و بازیگوشی کرد، کنار لاله ی گوشش با نفس های درهم زمزمه کردم: _چیزی نمیخوای بپرسی؟ ناراحت نیستی که وزیر مورد علاقتو کتک زدم؟ روی شانه هایم خندید که کمی غلقلکم امد و ناخوداگاه و گردنم را کج کردم و او راه ببشتری برای بوسه های عمیقش پیدا کرد. بعد از چند لحظه سرش را نزدیک لب هایم کرد و مماس ان ها با نفس های داغی زمزمه کرد: _وزیر مورد علاقه؟ هیچکس واسم مهم تر از تو نیست...اگر اخم به ابرو های قشنگت اورده نابودش میکنم...نه فقط اون...هرکسی که ازارت بده... حتی اگر اون ادم خودم باشم. صدایش مثل شیطانی بود که مرا اغوا میکرد تا خودم را تمام و کمال تسلیمش کنم...خودم را جلوتر کشیدم تا به او دسترسی بهتری بدهم، نیشخند زد و لبان کلفت و داغش را روی فکم گذاشت و شروع به بوسیدن کرد. در حال و هوای دیگری بودیم که صدای در زدن هردویمان را از جا پراند. #A

این وسط هم بگم بمیرم برای مردم جنوب💔

بریم واسه ادامه پارت ها💗

کامنتاتون خیلی کیوت بود🥺

حس میکنم دارین خسته میشین از اغوش تو میخواین زود تموم شه نه؟😭🤣

#part70 <<اغوش تو: سودای قدرت>> سری تکان دادم و با گام هایی بلند روبه جلو قدم برداشتم، میدیدم که چگونه چشم هایشان از تعجب بیرون زده و خشک شده مرا تماشا میکنند. اما عادیل که دستم را خوانده بود زیر لب شروع به خندیدن کرد و گوشه ی چشمانش کشیده تر شدنند. قبل از انکه به او برسم از مرکز صندلی بزرگش که سه نفر روی ان جا میشدنند کنار رفت و دستم را گرفت و بوسید، بعد به ارام از جا بلند شد، مرا کنار خودش نشاند و بعد دوباره سرجای خودش برگشت. حالا ما دونفر روی تخت مخصوص شاه بودیم و کم مانده بود از دیدن قیافه هایشان که فاصله ای تا سکته ندارد خنده ام بگیرد. عادیل نگاه پر غروری به نیم رخ من انداخت و بعد دست راستش را دور کمرم پیچاند و مرا به خود چسباند.. یک تای ابرویم را بالا انداختم و با خونسردی به جمع مبهوت نگاه کردم: _چیه؟ چیزی شده؟ نکنه توقع داشتین من وایسم درحالی که شما نوکر های سلطنت روی صندلی های گرم و نرمتون دارین من رو قضاوت میکنید؟ وزیر دارایی و وزیر عدلیه هردو همزمان از جا پریدن و خواستن اعتراض کنند که عادیل پیش دستی کرد و با نگاه سرد و چهره ی اخموییش انها را خفه کرد: _جای همسر من کنارم رو این تخته! اعتراضی نوشنوم. به زودی سروصدا ها خوابید و تنها نگاه های خصمانه باقی ماند. نفس عمیقی کشیدم و به مردمک سبز و درخشان عادیل خیره شدم،با نگاهم از او قدرت گرفتم تا این جنگ خاموش را ببرم...کمرم را به نشانه ی اعتماد کامل فشرد و لبخند کمرنگ زد. سرم را سمت وزرا و تمام تماشاچی های حاضر در تالار گرداندم و با صدایی رسا ک بلند گفتم: _دلیل اینکه من به عثمان بی حمله کردم، به خاطر گستاخیش بود! اون من و فرزندم در راهیم، یعنی شاهزاده ی شما رو تهدید کرد...برای همین شخصا به دست خودم مجازات شد. همگی ببینید و شاهد باشین، من و همسرم به کسی که بخواد برای بچمون اسیبی ایجاد کنه، دردسری برای روند ولیعهدی بسازه یا کوچک ترین مشکلی رو درست کنه هیچ رحمی نداریم! اینجا اعلام میکنم تا خیانت کار ها و افراد سودجو و طمع کار بدونن و ببینن که چه بلایی سر دشمنان شاهزاده میاد. حتی اگر اون فرد وزیر اعظم باشه! #A

کامنت بیشتر=پارت بیشتر🌱

#part69 <<اغوش تو: سودای قدرت>> سروصدای بسیاری به پا شد، سابقه نداشت که یک زن یک مرد را کتک بزند، چه برسد که ان مرد وزیر اعظم کشور باشد. خدمه و افراد فوضول قصر در تالار اصلی جمع شده بودنند و صد ها چشم به من دوخته شده بود. وزرا در دوطرف ایستاده بودنند و باهم پچ پچ میکردنند، عادیل هم در صدر مجلس روی صندلی باشکوه اش نشسته بود. این جلسه ی محاکمه ی من بود! بعد از کتک زدن ان مرد خودم شخصا و مستقیم به اینجا امده بودم تا بعدا که حرفش پیچید عادیل را تحت فشار نگذارند برای برکناری من. نگاه سبز و نگرانش را روی خودم حس میکردم...میدیدم که دست هایش را مشت کرده و نفسش نا منظم بالا می امد. وقتی خودم پا به این جا گذاشته بودم نمیتوانست به راحتی مرا تبرئه کند. سرم را با اعتماد به نفس بالا گرفتم و با خونسردی یک دور سالن را از چشم گذراندم. کمال، وزیر عدلیه با تردید شروع کرد: _خوب...ما اینجا جمع شدیم تا جلسه ی محاکمه ی بانوی اول رو انجام بدیم...ایشون خودشون به جرم ضرب و شتم وزیر اعظم اعتراف میکنند؟ به من خیره شد، به عادیل نگاه کردم که زیر لب و با التماس از من میخواست قبول نکنم...نفس عمیقی کشیدم و با صدایی محکم گفتم: _قبول میکنم! من زدمش.. خیلی زود سرو صداها بیشتر شد و پچ پچ ها بیشتر شدنند! عثمان برای درمان پیش پزشک بود و ابنجا حضور نداشت. عادیل اخم نگرانی کرد و بلند گفت: _همسرم حتما دلیل موجهی برای اینکارش داشته، هیچکس حق نداره با اون مثل یک مجرم رفتار کنه! اون اینجاست فقط برای اینکه توضیح بده همین. صدایش جدی بود و نگاهش تیز و سرد، دیدم که چگونه وزرا ترسیدند و ساکت شدن. دلم میخواست از حمایت بی دریغ و اعتماد کاملش به خودم لبخند بزنم...او همیشه همین بود حتی اگر به خاطر محافظت از من به اون انتقاد میکردن باز هم از من دست نمیکشید... اما من پرنسسی نبودم که نیاز به مراقبت داشته باشد، هرگز نمیگذاشتم عادیل به خاطر من اسیبی ببیند. وزیر عدلیه باز هم به من نگاه کرد و پرسید: _سرورم درست میگه بانو، شما به عنوان مجرم اینجا نیستین پس با خیال راحت حقیقت ماجرا رو بگین. #A

سوال پرسیدن نداره اینکه کاردشیم.. 😞😍

بریم واسه پارت؟

پارت بعدی این رمان

Repost from N/a
#İki_Kişilik_Gece #part5

Repost from N/a
#İki_Kişilik_Gece #part6

وایییی زهرا چقدر قشنگهه😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ادیت زدم بعد مدت ها دوسش داشته باشین😂💗🥺

حسرت کشیدم...💔 #edit https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

خوب دیگه شب بخیر.

#part68 <<اغوش تو: سودای قدرت>> نفس حبس شده ام را بیرون دادم و با خونسردی ظاهری به سردی گفتم: _خوش شانسین که نمیخوام همسرمو با همچین موضوعاتی ازار بدم وگرنه به خاطر تهدید و توهین به من و شاهزاده ی اینده میدادم فلکتون کنند جناب وزیر! چشمانش به طرز خطرناکی برق زدنند و مانند ماری بود که صدای هیس هیس کردنش راشنیدم. _شما فقط یه بانوی حرمسرایین این چه جرعتیه که با من اینجوری حرف میزنین. ابروی بالا انداختم و تک خند تمسخر امیزی از دهانم خارج شد، دیگر نمیتوانستم خود و خشمم را کنترل کنم. با ارامش از جا بلند شدم و به سمت وزیر رفتم. با احتیاط و اخم هایی درهم به گام هام و نزدیکیم نگاه کرد. _چیکار میکن-اخخخخ قبل از انکه جمله اش تمام شود عصایش را برداشتم و با تمام زور و قدرتم روی پای راستش کوبیدم. صدای داد دردناکش در اتاقم پیچید و با رضایت لبخند زدم. پایش را گرفته بود و با درد و خشم نگاهن میکرد، روی صورتش خم شدم و با دندان هایی کلید شده و چشمانی که مطمئن بودم از ان اتش میبارید کلمه به کلمه در صورتش غریدم: _هیچکس...هیچکس حق نداره من و بچمو تهدید کنه! بهش رحم نمیکنم پس مراقب زبونت باش وزیر اعظم. من هیچ رحمی به دشمنام نمیکنم و واسه اینکه سربه نیستت کنم نیازی به عادیل ندارم. خشک شده به من خیره بود، باور نمیکرد زن همیشه ساکت و گوشه گیر شاه مثل یک ماده گرگ باشد، من همین بودم....اگر پای عزیزانم در میان باشد از ریختن خون هیچ کسی ترسی نداشتم، وقتی ان سرباز ها را به خاطر دوستانم کشتم از بین بردن این وزیر کاره سختی نبود. میل محافظت از فرزندم مثل پیچکی دور قلبم بود و نگاهم از نفرت تیره شده بود. نمیگذاشتم خانواده ای که با سختی ک زحمت ساخته بودم را نابود کنند.. #A

#part67 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل به شوخی گونه هایم را با کف دستش فشار میداد و میبوسید، میگفت چهره ی تپلم دوست داشتنی ترین چیز دنیاست. اما خودم زیاد راضی نبودم، دلم نمیخواست جلوی ان زن های متکبر حرمسرا کم بیاورم، مخصوصا حالا که باردار بودم و نگاه حسادت بارشان را مرتب حس میکردم. صدای در زدن که امد، به خیالم خدمتکار ها بودن پس بیحواس اجازه ی ورود دادم. اما صدای تق تق عصایی را پشت سرم حس کردم...با تعجب سرم را به ان طرف چرخاندم و با وزیر اعظم مواجه شدم. مردی حدود چهل ساله بود، ریش های کوتاه بور، چشمان سبز روشن و بینی گوشتی و صورت گندمی. با انکه مشکلی در راه رفتن نداشت اما همیشه یک عصای چوبی در دستش بود، نگاه مرموز و تیزی داشت که همیشه به من استرس میداد. _عثمان بِی؟ با تعجب اسمش را زمزمه کردم که لبخند سردی زد. _عفو کنید منو به خاطر بی اجازه سر زدنم، موضوع مهمی هست که باید با بانوی اول در میان بزارم. ابرو هایم بالا رفتند و با مکث به او خیره شدم، همیشه اشرافی بودنند که قصد ملاقات با من رو داشته باشن اما فکر نمیکردم حتی وزیر اعظم هم به اینجا بیاد. به رسم ادب بلند شدم و پشت میز نشستم، وزیر هم جلو امد و روبه من روی صندلی نشست. _خوب، میشنوم جناب وزیر. دست هایم را با وقار روی هم گذاشتم و با نگاه جدی و صدای سردم منتظر جوابش ماندم. کمی روی من مکث کرد و بعد عصای چوبی اش را به میز تکیه داد، با صدایی خشک گفت: _حتما حدس زدین موضوعی که میخوام باهاتون درمیون بزارم شاهزاده ی توراهیه. سرام را تکان دادم که ادامه داد: _از اونجایی که شما تنها همسر پادشاهین پس فرزندتون به حتم ولیعهد میشه! اگر فرزندتون پسر بشه که عالیه، بدون هیچ مشکلی جانشین حاکم میشه اما اگر دختر بشه... نگاه تیز و خطرناکی به رحمم انداخت که ضربان قلبم از استرس افزایش پیدا کرد و دستم ناخوداگاه روی شکمم رفت... _اگر فرزندتون یک شاهدخت باشن متاسفانه اوضاع برای شما خوب پیش نمیره. حالا که عالیجناب حاضر نیستن همسر دیگه ای جز شما اختیار کنند پس اون بچه حتما باید پسر باشه! وگرنه مجبور میشیم زن دومی برای ادامه ی نسل سلطنت برای حاکممون انتخاب کنیم. سعی کردم ارام بمانم و فرم چهره ام را بهم نریزم، اما خدا میدانست که با هرکلمه اش دستانم بیشتر مشت میشددند و دلم میخواست با دستان خودم خونش را بریزم. میخواست زهرچشم بگیرد، دخترش شیرین جزو حرمسرا بود و حتمی خیال داشت اگر فرزندم دختر شد از فرصت استفاده کند و دخترش را غالب عادیل کند. #A