451
订阅者
无数据24 小时
+377 天
+10930 天
帖子存档
451
ساعات زیادی رو مشغول نوشتن جزوه بودم و امشب اگه وقت کنم میخوام کتاب بخونم و اگه کانفیگم تموم نشه با شما هم به اشتراک میذارم. (((((=
451
هیچکس سوزنهای کوتاه زیر پاهایم را نمیدید. «وقتی اندوه زمینت میزنه، چیز دیگهای باید بلندت کنه.»
خونِ پرنده/ مائده مرتضوی
451
وای بچهها عکس چنل خودمم و میدونی چی غمانگیزه؟! اون کتابی که دستمه رو یکی برد بخونه و هیچوقت بهم برش نگردوند و اون کتاب عزیزترین بود برااااام! عزیزترین.
451
یک شب گفتم «حالت به هم نخورد بس که خون از کف دستهات شستی؟!»
گفت: «خون مثل الکل مست میکنه.»
خونِ پرنده/ مائده مرتضوی
451
اتاقی بودم شکستخورده از کرکرههای بستهاش و روشنایی پشت پنجره مانده بود.
خونِ پرنده/ مائده مرتضوی
451
انگشتان کشیدهاش روی چشمهایم را پوشاند. صدایش به گوشم رسید که «هیچوقت رفتن آدمهایی رو که دوستشون داری تماشا نکن.»
خونِ پرنده/ مائده مرتضوی
