مرثیه فرمانده
前往频道在 Telegram
درد، فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd @Doomedthvbot
显示更多未指定国家未指定类别
397
订阅者
+524 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
https://t.me/Doomedthv/6458
بابا یه پروف ست میخوام بزارم نمیشه تکی گذاشت همه دورم مزدوج نمیدونم چیکار کنم
این ثانیه شمار ِ صبری بود که توی تمام وجودش صدا میداد ، صبری که شده بود خورهی تمام جونش تا بتونه خفش کنه اما واژهای به نام صبوری داشت جلوش رو میگرفت.
جلوش رو میگرفت تا آتیش درونش زندگیش رو نسوزونه اما خودش داشت میسوخت تا بتونه دووم بیاره بین تمام این ثانیه هایی که داشت میگذشتاحساسات نوشتههات، کاملا قابل لمسه. برای نفس کشیدن قلمت هم که شده، موچیبوی رو برگردون.
Repost from N/a
صدای ثانیه شمار ساعت روی ذهنش راه میرفت ، چشماشو باز کرد تا ساعت رو پیدا کنه و از کار بندازتش ولی ساعتی نبود ، نه تنها توی اتاق ، توی کل اون خونه هیچ ساعتی وجود نداشت. این ثانیه شمار ِ صبری بود که توی تمام وجودش صدا میداد ، صبری که شده بود خورهی تمام جونش تا بتونه خفش کنه اما واژهای به نام صبوری داشت جلوش رو میگرفت. جلوش رو میگرفت تا آتیش درونش زندگیش رو نسوزونه اما خودش داشت میسوخت تا بتونه دووم بیاره بین تمام این ثانیه هایی که داشت میگذشت -با بلند شدن صدای تو چیزی پیش نمیره پس سعی نکن. حرفایی که بهش زده بودن داشت توی سرش اکو میشد باید چیکار میکرد؟ تن میداد به ادامه دادن و سکوت؟ باید همین کار و میکرد، شده بود تکیه گاه ، تکیه گاه همون کسی که ازش میخواست با سکوت کردن ادامه بده ، چی باید بهش میگفت؟ خسته شده؟ از این که نمیتونه حرفاش رو بزنه خسته شده؟ ولی پس اون چی میشد؟ این همه سال جنگیده بود تا آرامش و پیدا کنه و این حقش نبود که برای حق من ، زندگیش به هم بخوره.
