خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
397
订阅者
-124 小时
-67 天
-4230 天
帖子存档
397
به قول مولانای عزیز:
با یاد تو میخوابم در خواب تو را بینم از خواب چو برخیزم ،اول تو به یاد آیی
397
در شبانهروز چیزای زیادی هستن که بهشون فکر میکنم؛
حرفات، دستات، موهات...
و وای از اون چشمات.
من فقط به چشمات فکر نمیکنم؛
من با چشمات نفس میکشم،
انگار هر بار که نگاشون میکنم،
عطر تمام گلهای دنیا
توی ریه هام میپیچه.
شیرین
397
اولین چیزی یا کسی که
همین که چشمهات رو باز میکنی بهش فکر میکنی،
همون دلیلیه
که با تمام اون ناکامی های زندگیت
هنوز دلت میخواد زندگی کنی.
و تو اولین فکر تمام صبح های منی.
شیرین
397
اگر روزی غصهای راه قلبت را پیدا کرد
و خواست قلب کوچکت را برنجاند،
هیچ غمت نباشد؛
که اگر در برخورد نگاهی
چشمان زیبایت را غمگین ببینم،
تمام جانم آغوش میشود
برای پناه دادن به تو
و رهاییات از غمهایت.
شیرین
397
چه خوب که زمین گرد است
می روی
آنقدر می روی که باز
آن سوی زمین
می رسی به من...
عباس معروفی
397
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میآمیزی
هیچ چیز از تو نمیخواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه
راه نرو
میترسم پلک بزنم
دیگر نباشی
عباس معروفی
397
به تو برمیگردم بعد از مرگ
در لباسی دیگر و در جهانی دیگر
دوباره
تو را
دوست خواهم داشت🤍
