753
订阅者
+524 小时
+97 天
-930 天
帖子存档
752
https://splus.ir/joingroup/AVTLItTP9zqPSJoeDX6Xew
لینک گپ سروش نمیدونم کسشعره یا نه میگن جنگ میخواد بشه جوین بدین
کسی هم فعلا زیر این پیام تو چنل چیزی نزاره
752
پارت 7
با تته پته گفتم:چه ادمی؟م...من اصلا شمارو نمیشناسم
دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت و خمار گفت:
_پسری که سال ها باهاش دوست بودی و بی هوا ترکش کردی و نمیشناسی؟
خیلی دروغ تابلویی گفتم...مثل خنگ ها پشت کلمو خاروندم و با تعجب ساختگی گفتم:
_عه مهرداد تویی؟
پوزخندی زد و گفت:
_خوب...تمام این سال ها دنبالت گشتم تا بپرسم چرا؟
باز هم با خنگی گفتم:چی چرا؟
عصبانی داد کشید:خودتو به اون راه نزن ترانه...من عاشق بودم بخاطر تو روی خانوادم وایستادم چرا یهو ول کردی رفتی؟
از دادش مثل موش شدم
با دستش تو طرف صورتمو گرفت و توی صورتم غرید:
_حتی خونتم عوض کردی...چراشو نمیدونم ترانه اما بد تلافی میکنم استاد بدجوری حال دانشجوی بی وفاشو میگیره حالا
752
پارت 6
اما از حق نگذریم انقدر با جذبه بود که هیشکی جرعت نفس کشیدن هم نداشت
از اون بدتر دخترای کلاس بودن که به جای گوش دادن به درس رسماً با نگاهشون داشت مهردادو میخوردن
کلاس که تموم شد همه از جا بلند شدن و یکی یکی از کلاس رفتن بیرون
منم کوله امو برداشتم....داشتم با فری از کلاس بیرون میرفتم که صداش متوقفم کرد
_خانم زند شما تشریف داشته باشید
مثل برق گرفته ها وایسادم
کلاس خالی خالی بود
مهرداد به سمتم اومد و در کلاس رو بست
چسبیدم به دیوار...با اخم نگاهم کرد و گفت:
_پس بالاخره آدم به آدم رسید
752
پارت 5
از نفس های بلندش فهمیدم عصبانیش کردم
بیشعور زد سیم آخر و با یه حرکت کتابو از دستم چنگ زد
دهنم باز موند و مثل احمق ها بهش خیره موندم.
مهرداد هم با دیدن من....
بدون نفس کشیدن بهم خیره موند
مطمئنم اونم مثل من متعجب شده
حقم داره از دوران دبیرستان که دوست دخترش بودم تا الان زیادی تغییر کرده بودم
همه بچه های کلاس با تعجب به ما خیره شده بودن تا اینکه مهرداد به خودش اومد... اخمی کرد و گفت:
همه سرجاشون بشینن
بعد بدون اینکه نگاهم کنه سرمیزش رفت
حالا که منو دید قصد داشتم اذیتش کنم اما جوری که نتونه حرفی بزنه
برا همین دو دستم زدم زیر چونم و بهش خیره موندم
تمام دوساعت کلاسو بی وقفه بهش نگاه کردم
گاهی اوقات رشته کلام از دستش در میرفت
گرمش میشد و کلافه دستی به یقش میکشید
زیر زیرکی میخندیدم و به صورت سرخ شدش نگاه میکردم
752
پارت ۴
قلبم اومد توی دهنم فوری کتابمو از روی میز برداشتم و گرفتم جلوی صورتم صدای قدمهای مردونه مهرداد و پشت بندش عطر تلخشو حس کردم
لبمو گاز گرفتم دقیقا بالای سرم ایستاده بود
بدون عکس العمل منتظر موندم تا ببینم چطورینمو رسوا میشم تا اینکه صداش اومد:
_خانوم محترم اونجا چیکار میکنید؟
خندم گرفت...یه زمانی عشقش بودم الان خانوم محترم...
البته اون از کجا میخواست بدونه منم!
در کمال پرویی و خونسردی بدون اینکه کتابو از جلوی صورتم کنار بدم گفتم:
_دارم درس میخونم
حرصی گفت:زیر میز جای درس خوندنه؟
مثل همیشه نتونستم جلوی زبونمو بگیرم گفتم:
_پ نه پ روی میز جای درس خوندنه
752
با تعجب گفت:میشناسیش؟
تا خواستم بگم من یه زمانی دوست دختر این استاد تازه وارد بودم صدای مهرداد بلند شد
_اونجا چه خبره
هول شدم و تا خواستم بلند شم سرم محکم خورد به میز
انقد دردم گرفت که مهرداد و فراموش کردم و یه ریز شروع به غر زدن کردم:
_اوف بر پدر سازنده دانشگاه لعنت از روزی که من پامو گذاشتم تو این خراب شده به روز خوش ندیدم
صدای یواش فری رو شنیدم
_ترانه خفه شو کل کلاس ساکت شدن دارن غرغرای تو رو گوش میدن
با یاد آوردی مهرداد یکی زدم تو سرم و گفتم:
_فری یه جوری سرشو گرم کن نیاد این ور
زیر لب گفت:دیگ دیره داره میاد
752
با چندش پسش زدم و گفتم:
_جمع کن خودتو عقده ای پسر ندیده
تا خواست حرف بزنه در کلاس باز شد
با دیدن مهرداد که با یه تیپ رسمی و کیف به دست اومد داخل رنگ از رخم پرید
حق با فری بود زیاد از حد خوشتیپ شده بود اون موقعی که من میشناختمش خبری از این هیکل و قیافه نبود اما الان....
با ترس از اینکه منو ببینه فوری رفتم زیر میز
فری با دیدنم خندید و گفت:
_چی شد پس افتادی؟
دستمو روی دماغم گذاشتم و گفتم:
خفه احمق این مهرداده فکر کنم باید کل این واحدو بردارم تا چشمم به چشمش نیوفته
752
روی صندلی لم دادم و مثل کارگاه به در کلاس خیره شدم.
میخواستم ببینم این کیه که جای استاد حسامی اومده و نصف بچه های کلاس به به و چه چه قد و قامتشو میکنم
یکی از علایقم این بود که بقیه رو با خاک یکسان کنم الان هم منتظر بودم استاد تازه وارد بیاد تا اون غرورشو که بچه ها ازش تعریف میکردنو خورد کنم و از ته دلم لذت کارمو ببرم
یکی از پشت زد به شونمو گفت:چته غرق شدی؟
بدون اینکه برگردم گفتم:خفه تا بلند نشدم.... تمرکزم رو به هم میریزی نمیتونم حال این استاد جدیده رو بگیرم
آب از لب و لوچه اش آویزون شد و گفت:
_ترانه نمیدونی چه جیگری عین این هنر پیشه ها میمونه مثل اون پسره چی بود اسمش؟
یکم به کله پوکش فشار آورد و گفت:
اها کوزی...مثل اونه...حتی خوشتیپ تر از اون
