مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
显示更多未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
دیدی؟ مرا دیدی خودت را دیدی؟
تو آن جای دنیا و من اینجای دنیا،اکنون نه تنها جسممان از هم دور است بلکه قلبمان هم دیگر ذره ای به همنزدیک نیست جانا.دیدی؟ خودت را دیدی که رفتی، دیدی گفتی میمانی اما نماندی، گفتی عشقِ آتشینما تا لحظه مرگ ادامه دارد ؛ مرا درقلبت کشتی و رفتی جانا؟ تو مرا کُشتی ، اما من تورا نکشتم، خودمرا، قلبمرا،احساساتم را ، تمام وجودمرا در نبودنت کُشتم. اما خودمانیم، دیدی که رفتی و نماندی جانا؟
مدت ها گذشت و تورا از دور مینِگرم،اکنون دگر تنها نیستی، در کنارت آدمیوجود دارد که بسیار عاشقش هستی، میتوانم با جرعت بگویمکه تو بسیار آن را دوست داری و اما میتوانمبا قاطعیت کامل بگویم که نه او و نه هیچکس دیگر تورا آنطور که من دوستت داشتم و میپرستیدمت دوست ندارد و نخواهد داشت. گذشت و گذشت.. حالا فهمیده ام تو حتی ذره ای مرا دوست نداشتی، مرا نمیخواستی ، اگرمرا میخواستی حال در این نقطه نبودیم. اما چرا؟ سوالیست که هر بار در هر مرحله ای از زندگی از خود میپرسم، چرا؟ چرا من؟ نمیدانم، نمیتوانستم تورا مجبور به دوست داشتن خود بکنم. و حالا برایت آرزوی خوشبختی و قلبی سرشار از عشق و امید دارم . البته اگر به من باشد برای هردویِ شما آرزوی مرگ دارم.- یادداشتهایِیکدیوانه.
Repost from ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
فرمانده که رفت میدان هنوز پابرجا بود؛ اما چیزی از شکوه آن کم نشده بود،گویی با آخرین قدمهای او بخشی از روح سپاه نیز از میان خاک و سکوت عبور کرده بود. شمشیرش بر جای ماند پرچمش هنوز در باد ایستاد و سربازانش همچنان صف کشیدند؛ اما هیچکس جرئت نکرد جای خالی مردی را که سالها پشت نامش ایستاده بودند با نام دیگری پر کند. مرثیهی فرمانده را نمیتوان با اشک نوشت؛ او شایستهی سوگی بزرگتر از گریهست. باید نامش را در سکوت میدان خواند،باید شمشیرش را به احترام بالا برد و باید به یادآورد که بعضی مردان با مرگ تمام نمیشوند؛تنها از میان آدمها میروند و به بخشی از تاریخ تبدیل میشوند. فرمانده رفت،اما فرمانش باقی ماند؛ در پرچمی که هنوز بر فراز میدان میرقصد،در سربازانی که هنوز ایستادهاند و در نامی که هر بار بر زبان میآید،سکوتی سنگین پس از آن شکل میگیرد. او دیگر در میان ما نیست اما تا وقتی پرچمش بر زمین نیفتاده،هیچکس حق ندارد بگوید فرمانده شکست خورده است.
t.me/Doomedthv
Repost from ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
گاهی آدم،کسی را از دست نمیدهد؛ فقط میفهمد قرار نیست برای نگه داشتن کسی خودش را تغییر دهد.
t.me/Doomedthv
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
Repost from N/a
اورفئوس — شخصیت مثبت:
نماد عشق، سوگ و موسیقی است؛ کسی که مرثیه را نه فقط برای فقدان، بلکه بهعنوان راهی برای زنده نگهداشتن خاطرهی عزیز ازدسترفته میخواند.
