ch
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

前往频道在 Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

显示更多
未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌˓ 𝚳ı ꤍ𝖺𝗈𝗌 , 𝚳ı ꤍ𝖺𝗅𝗆𝖺 ˒

هوم. ممنونم.

Repost from N/a
می‌گویند هادسون
سال‌ها هر صبح به ایستگاه قطار می‌رفت و برای کسانی که دوستشان داشت بلیت می‌خرید؛ حتی برای کسانی که دیگر سال‌ها بود از آن شهر رفته بودند. کسی دلیلش را نمی‌دانست، تا روزی که هادسون ناپدید شد. چند ماه بعد، همه‌ی بلیت‌ها را در کشوی میز خانه‌اش پیدا کردند؛ هرکدام با نام یک نفر و تاریخی در آینده. عجیب‌تر اینکه هر بار یکی از آن آدم‌ها از دنیا می‌رفت، بلیت مربوط به او ناپدید می‌شد. آخرین بلیت هنوز باقی مانده بود؛ با نام خود هادسون و تاریخی که هیچ‌وقت نرسید. مردم می‌گفتند هادسون تمام عمرش را صرف این کرده بود که برای رفتنِ آدم‌ها آماده باشد؛ جز برای رفتن خودش.

مچکرم بابت نگاهت

لطف داری ولی مودبرد یکی از اونرای عزیزه

وای عاشق استایل پستاتم .. خوشگلترین انتخابات رو داری برای پیک ))) جدی مودبردت 🛐 و جدی با خوندنش متنش جدی عاشقش شدم متنش به طرز عجیبی به دلم نشست و قلم چشمگیرت >>>

خوشحالم پسند بوده و ممنون بابت مودبرد

Repost from CROWNIX
باعث افتخاره که این مودبرد تلگراف فرمانده رو همراهش داره واقعا قشنگ نوشتی، اونرای کمی هستن که من از دیالوگ نوشتناشون واقعا خوشم بیاد و تو صدر جدولی عاشق مکالمه های فرمانده و سرباز شدم..خیلی..حق و عمیقن خسته نباشی

Repost from N/a
چقدر سنگین بود.. چقدر قشنگ بود اصلا وای ..
چون بعضی آدم‌ها وقتی می‌رن، فقط از زندگی‌ات حذف نمی‌شن. مکث کرد. - یه چیزی رو با خودشون می‌برن که دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه جاش رو پر کنه. + خاطره؟ - نه. فرمانده به پنجره‌ی تاریک خیره شد. - اجازه. + اجازه‌ی چی؟ - اجازه‌ی خوشحال بودن.
- صبح می‌شه. - مردم می‌خندن. - بارون میاد. - غذا هنوز مزه داره. - آهنگ‌ها هنوز شنیده می‌شن. - خورشید هنوز طلوع می‌کنه. دستش را روی شیشه گذاشت. - و تو از خودت می‌پرسی... صدایش شکست. - چطور ممکنه جهان بعد از رفتنِ اون، هنوز این‌قدر بی‌شرمانه ادامه داشته باشه؟
ترکیب این با چیزی که قبلش خوندم، مثل ترکیب دو ماده‌ی سمی و کشنده بود که حس می‌کنم مغزم رو منفجر کرده و واقعاً نمی‌تونم چیزی بگم... بین تک‌تک کلماتی که گفته شده، موجی از احساسات به آدم منتقل میشه که عمق دردش رو به‌خوبی نشون میده... اجازه هست بگم عاشق قلمتون شدم؟

مچکرم عزیز

چقدر زیبا بود نوشتشششش»»»»»») خیلی قشنگ بود واقعا خسته نباشی