ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

前往频道在 Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

显示更多
未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
نامه‌ای در اکتبر می‌نویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشه‌ها می‌رقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش می‌گیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه‌، آرام بخار می‌کند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرم‌تر سازد. رنگ تیره‌ی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشسته‌اند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلی‌ست که هر نامه در آن بوی دلتنگی می‌دهد. باران روی برگ‌ها می‌چکد و هر قطره‌اش به مثابه نقطه‌ای بر کاغذ، جمله‌ای نانوشته را کامل می‌کند.
نسیمی که از پنجره می‌وزد، برگ‌های زرد و سرخ را به رقص می‌آورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامه‌ام را می‌نویسم؛ نامه‌ای بی‌گیرنده، اما پر از احساس. گویی می‌خواهد بگوید هیچ واژه‌ای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جان‌گرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمی‌کند. و من در میان این همه نشانه، درمی‌یابم
که پاییز نه پایان که آغازی‌ست؛ آغازی آرام برای گفت‌وگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی می‌اندازد که هنوز زنده است امیدی سپید، شبیه مگنولیا.

گوشه به گوشه‌س خونه نبودنت رو داد می‌زنه. منم گیر کردم میون این چهاردیواری.

نیستی پاره‌ی تنم؟ نمی‌خوای بیای کادوت رو ازم بگیری؟ واقعا ندارمت؟

روز تولدت رو بدون خودت، چطور بگذرونم؟

دارم سقوط می‌کنم و نمی‌تونم به انتها برسم.

پک پین شده و کپشنش + این پیام رو فور کنید یک پست مشخص کنید فور کنم +70 ویو بگیره
اینجا جوین باشید حتما

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌﹙💲﹚набор #dovïano наклеек
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌﹙💲﹚набор #dovïano наклеек

sticker.webp0.00 KB

درنهایت، مرگ همیشه هست و فرارکردن ازش غیرممکنه.

گاهی مرگ، پایان زندگی نیست؛ پایان تمام "اگر" هایی‌ست که هیچ‌وقت فرصت واقعی شدن پیدا نکردند. آدم‌ها همیشه از مردن می‌ترسند، ام
+1
گاهی مرگ، پایان زندگی نیست؛
پایان تمام "اگر" هایی‌ست که هیچ‌وقت فرصت واقعی شدن پیدا نکردند.
آدم‌ها همیشه از مردن می‌ترسند، اما حقیقت این است که بیشتر ما قبل از مرگ، در حسرت نرسیدن دفن می‌شویم. نرسیدن به دستی که قرار بود پناه باشد، به رؤیایی که برایش سال‌ها جنگیدیم، یا به کسی که فقط چند قدم با ما فاصله داشت و همان چند قدم، به اندازه‌ی یک عمر شد.
مرگ شاید تنها لحظه‌ای باشد که دیگر هیچ راهی برای رسیدن باقی نمی‌ماند؛ جایی که حتی اگر تمام دنیا هم بخواهد، دیگر دیر شده است. و شاید تلخ‌ترین بخش مرگ، خود مردن نباشد؛ بلکه این باشد که قلبت با هزار آرزوی ناتمام، زیر خاک آرام می‌گیرد، بی‌آنکه حتی یک‌بار طعم رسیدن را چشیده باشد.