مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
314
订阅者
-524 小时
-507 天
+18530 天
帖子存档
اما مرگ، چشمهایت را از من دریغ کرد.
خانهای که لحظاتی در آن آرام میگرفتم، تیلههای رنگین مرا، آن زمردهایی را که میان پلکهایت گیر افتاده بودند، مژههایت را، همه را برد.
مرگ مرا از تمام آنها محروم کرد.
به نقل از دیگران،
فرمانده را از چشمهایش میشناسند؛ همان نگاهی که پیش از شلیک، حکم مرگ را صادر میکند.
حال، چشمهایت، تنها جاییست که فرمانده بودنم را به فراموشی سپردهام. من میان نگاهت اسیر شدهام.
حال همه گمان میکنند فرمانده هنوز همان مرد سابق است؛ همان کسی که از سوختن هراسی ندارد.
نمیدانند آتش واقعی، گلولهای نبود که سینهات را بشکافد؛ آتش حقیقی از لحظهای آغاز گردید که دستانت در میان دستانم سرد شد و من فهمیدم تو با رفتنت، قلب مرا نیز لابهلای خاک سردت دفن کردی.اگر روزی نام تهیونگ، همان فرماندهای که زیر بار این غم، کمر خم کرده بود؛ را از تاریخ پاک کنند، اهمیتی ندارد. تاریخ همیشه فرماندههای زیادی را به چشم دیده است.
اما من فقط یکبار، در چشمهای یکسرباز، خانهای یافتم؛ و آن خانه، پیش از آنکه اعتراف به دوست داشتنش کنم، به خاک سپرده شد.
هرگز نفهمیدی زمانی که روبهرویم میایستادی و احترام نظامی میگذاشتی؛ من به دستانت مینگریدم. به انگشتانی که بوی باروت گرفته بودند، اما هنوز آرام ماندن را از بر بودن.
دستها صادقترین راوی جریان زندگیاند.
چشمها دروغ را ترجیح میدهند، لبها سکوت را انتخاب میکنند؛
اما دستها، همیشه حقیقت را لو میدهند.
اما مرگ، چشمهایت را از من دریغ کرد.
خانهای که لحظاتی در آن آرام میگرفتم، تیلههای رنگین مرا، آن زمردهایی را که میان پلکهایت گیر افتاده بودند، مژههایت را، همه را برد.
مرگ مرا از تمام آنها محروم کرد.
به نقل از دیگران،
فرمانده را از چشمهایش میشناسند؛ همان نگاهی که پیش از شلیک، حکم مرگ را صادر میکند.
حال، چشمهایت، تنها جاییست که فرمانده بودنم را به فراموشی سپردهام. من میان نگاهت اسیر شدهام.
