مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
显示更多未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
+4
عطࢪ محـوے از تو، میـانِ سـالهایے که بـےصدا گذشتنـد ₊˚📜 ✧𓂃
Repost from 𝖲𝖮̸𝖴𝖨 𝖥𝖠𝖨𝖨
فور کنید و بین سکوت / فریاد یکی رو انتخاب کنید
با توجه به وایبی که داره یه دیالوگ بهتون اختصاص بدم.
جوین باشید چک میشه.
Repost from N/a
اگه وسط پرونده جنایی بودی ...
نقش کاراگاهی که عاشق مجرمش شده و بین عشق و دستگیری و جون کسانی که به خطر افتادن گیر افتادی و در نهایت این خودتی که با روش خودت عدالت رو اجرا میکنی
@Doomedthv
گلویش با پاره سنگی به نام بغض به خون آغشته میشد .
حالا ریههایش شده بودند ریزه شیشه هایی که ریشه کرده بودند و میسوختندقلم زیبایی داری، این تیکهها خیلی خوب وصف شده بودن. خسته نباشی موچی.
Repost from Mσƈԋι Ⴆσყ
دوست داشتن را ماری میدانست که نیشش از هزاران هزار زهر و یک مادهی کشنده قوی تر است
آری ، قلبش را درون چاله ی فشرده بودند که تپش هایش هرکدام انگاری فقط یک چیز را زمزمه میکرد "دوستت دارم" درد را درون هر نبض احساس میکرد با اینکه قلبش دفن بود اما هنوز چشمانش تمام این زهر را به دوش میکشیدند و گلویش با پاره سنگی به نام بغض به خون آغشته میشد . همان خون ها توده ای گرد و غبار بودند که راه نفس را میگرفتند و انگار فقط یک چیز او را نفس میداد عطر تن او که انگار بهاری بود بی پایان و برگ هایی بود سرسبز در زیر باران های پاییزی حالا ریههایش شده بودند ریزه شیشه هایی که ریشه کرده بودند و میسوختند دست هایش هیچ گرمایی نداشتند ، گرمایش دستان معشوقی بودند که هیچوقت نمیدانست چگونه یکی دیگر برایش عاشقی میکند پاهایش زیر بار عشقی زهرآگین خم میشدند اما باید راه میرفت و به خودش میفهماند "عشق همین است" کلاویه های پیانو را اگر چه بلد نبود اما انگشتانش روی کلاویه ها میرقصیدندبرای همان زهرِ ماری که نامش عشق بود...
