ch
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

前往频道在 Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

显示更多
未指定国家未指定类别
1 827
订阅者
+824 小时
+567
+9930
帖子存档
بچه‌ها صبح بیدار نمی‌شدن، اسپیکر وصل کردیم، موزیک ترسناک پلی کردیم به زور بیدار شن، ریده بو‌دن تو خودشون. حیف که ممد لُخته وگرنه فیلمشو پخش می‌کردم.

جایی میانِ پرواز و سقوط فصل دوم.pdf5.42 KB

رفیقم می‌گه تعطیل نیستن امروز و فردا از دیشب بهش می‌گم بگو رفیقم مُرده منم آگهی مرگمو می‌دم چَت‌جی‌پی‌تی بسازه با تاریخِ فردا. راه حل‌ از این بهتر واسه پیچوندن؟ گوش نمی‌ده که.

语音消息00:58

دوستِ عزیزی که یک‌بار ناشناس داده بودی سرِ این موضوع و گفته بودی "پاوربانکت دستِ منه، یادت نیست؟" و هرچقدر اصرار کردم بگی کی‌ای نگفتی، خیلی لاشی‌ای. من از پارسال ذهنم درگیرِ این بود که پاوربانکمو به کی داده بودم پدرسگ.

دوستان پاوربانکِ گُم‌شده‌ی بنده بعد از یک سال و نیم بالاخره پیدا شد. تبریک بگید.

دورِهمی و نشستن با دوستان خیلی لذت‌بخشه ولی خدانکنه عرقِ کسشر گیرت بیوفته. فرداش از زندگی پشیمون می‌شی (منظورم خودم نیستم.)

از هر جمله‌ای که با "دختری که اینطوریه فلانه" و "پسری که اونطوریه فلانه" هم متنفرم. چه شوخی، چه جدی.

از هر موضوع و بحث و هرچیزی که باعثِ تبعیضِ جنسیتی می‌شه با تمامِ وجودم متنفرم.

هرموقع می‌رم Threads، به گُه خوردن میوفتم، برمی‌گردم.

دوستان بخدا تفاوتِ سلیقه‌ یک مسئله‌ی بسیار طبیعیه، در هر زمینه‌ای سلیقه‌های شما متفاوت باشه عادیه. مثلاً اگر من یا شما از فیلم یا سریالی خوشم بیاد هیچ لزومی نداره که شماهم صددرصد خوشت بیاد. یه چی معرفی می‌کنی، یکی می‌ره می‌بینه یه‌جوری می‌گه "وااااه، کجاش قشنگ بود؟!" انگار تضمینِ صد در صدی دادی که حتماً و قطعاً خوشش بیاد. اه. زهرمار. نرمالایز‌ کنید طبیعی‌ بودنِ تفاوتِ سلیقه‌ها رو.

语音消息01:43

آدم سگ داشته باشه، هر نوع حیوون خونگی‌ای‌‌ داشته باشه، ولی رفیقِ بد قول نداشته باشه.

یه رفیق دارم به اسمِ امیر، هرموقع می‌دیدمش وقتی می‌خواست درمورد فیلم و سریال‌ با من حرف بزنه می‌رفت تو این برنامه. نگرانِ حالِ روحیشم الان. امیر اگه این پیغام رو می‌بینی ما رو‌ در غمِ خودت شریک بدون.

Tv Time واقعاً برای من یک اَپِ سرگرم کننده بود، برنامه‌ای بود که می‌تونستی فیلم و سریال‌هایی که دیدی رو سیو کنی و اونایی که ندیدی رو بذاری توی واچ‌لیست و کلی آدم‌ می‌تونستی فالو کنی. الان خیلی رندوم رفتم یه چیزی رو چک کنم دیدم می‌خواد خدافظی کنه. شوکِ سنگینی بود.

Noooo. what the Hell?!
Noooo. what the Hell?!

کم‌کم به این نتیجه رسیدم که خونه همیشه یک مکان نیست. گاهی یک آدم می‌تونه تبدیل به خونه‌ات بشه. جایی که وقتی دنیا روی سرت خراب می‌شه، فقط با چند دقیقه حرف زدن باهاش، نفست برمی‌گرده. بعد از اینکه اون آخرین پناهگاه رو از دست دادم، فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت احساس امنیت پیدا نمی‌کنم. ولی کم‌کم فهمیدم آدم‌های اطرافم، بی‌سروصدا جای خالیِ اون حس رو برام پُر کردن. اگر دوستام کنارم نبودن، احتمالاً از درون می‌پاشیدم. شاید بارها تسلیم می‌شدم. شاید گریه‌هایی می‌کردم که دیگه نمی‌شد جمعشون کرد. ولی هر بار که داشتم فرو می‌رفتم، یکی از اون‌ها، بدونِ اینکه خودش بدونه، دستش رو سمتم دراز کرد؛ با یک تماس، یک پیام، با یک حرفِ ساده، یا فقط با این حس که هنوز کسی هست که حواسش به من باشه. شاید هنوز خونه‌ای نداشته باشم که بتونم بهش برگردم، ولی این روزها فهمیدم بعضی آدم‌ها خودشون خونه‌ان. دیوار ندارن، سقف ندارن، آدرس ندارن؛ ولی وقتی کنارشون هستی، برای چند دقیقه هم که شده، احساس می‌کنی از جنگ برگشتی و لازم نیست مدام حواست به خراب شدنِ دنیا باشه. نمی‌دونم آخرِ این مسیر دوباره می‌تونم با نوشتن آشتی کنم یا نه. نمی‌دونم دوباره جایی پیدا می‌کنم که حس کنم مالِ منه یا نه. ولی یه چیزی رو مطمئنم؛ اگر هنوز کامل از هم نپاشیدم، دلیلش خودم نبودم. دلیلش آدم‌هایی بودن که وقتی خودم دیگه امیدی نداشتم، بی‌سر و صدا بخشی از بارم رو روی شونه‌های خودشون گذاشتن.

قبلاً مدام می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم، ولی از وقتی کانالم به زور ازم گرفته شد، فضای مجازی دیگه برام امن نیست، هیچ‌جا برام امن نیست و دیگه با نوشتن حالم بهتر نمی‌شه. چون نوشتن و فعالیتم توی اون کانالی که چند سال داشتم، همیشه آخرین سنگری بود که ازش استفاده می‌کردم. به عنوانِ آخرین پناهگاه بهش نگاه می‌کردم. آخرین خونه. هر بار که از آدم‌ها خسته می‌شدم، هر بار که زندگی بیش از حد سنگین می‌شد، برمی‌گشتم همون‌جا. چند خط می‌نوشتم و حس می‌کردم هنوز یه جایی هست که مالِ منه. جایی که کسی نمی‌تونه ازم بگیره. ولی گرفتن. از اون روز به بعد، انگار فقط یه کانال از دست ندادم. حسِ امنیتم رو از دست دادم. اون باورِ ساده که اگر هیچ‌کس هم منو نفهمه، حداقل اینجا می‌تونم خودم باشم. الان هنوز می‌نویسم، ولی دیگه اون حسِ نجات رو نداره. کلمه‌ها از درونم بیرون میان، اما انگار مقصدی ندارن. انگار نامه‌هایی هستن که هیچ‌وقت به دستِ صاحبشون نمی‌رسن. شاید برای خیلی‌ها فقط یک کانال بود. چند هزار عضو، چند تا پست و چند سال فعالیت. ولی برای من، تکه‌ای از زندگی‌ای بود که با روزهای خوب و بدم گره خورده بود. بخشی از خاطراتم، امیدم و دلیلی که باعث می‌شد با وجودِ همه‌چیز، باز هم چیزی برای گفتن داشته باشم. بعضی آدما وقتی خونه‌شون خراب می‌شه، می‌تونن یکی دیگه بسازن. ولی بعضی خونه‌ها از آجر و سیمان ساخته نشدن؛ از خاطره ساخته شدن. از سال‌ها زندگی کردن، نوشتن، شکست خوردن، دوباره بلند شدن، و وقتی اون خونه از بین می‌ره، ساختنِ یکی دیگه، به این سادگی‌ها نیست. . در نتیجه این روزها زیاد به رفتن فکر می‌کنم، به خداحافظی از فضای مجازی، یک‌بار برای همیشه. رفتن رو زیاد تصور می‌کنم، خداحافظی کردن رو هم همین‌طور. حتی متنش رو بارها نوشتم و پاک کردم، چون حس می‌کنم وقتی دیگه انگیزه‌ای برای نوشتن نداشته باشی، نوشتن بی‌فایده‌ست و کلمه‌ها بی‌معنی می‌شن. بارها خودم رو در حالِ رفتن تصور می‌کنم؛ مثلِ آدمی که کوله‌پشتی و چمدونش رو می‌بنده تا برای همیشه بره، ولی دقیقه‌ی نود پشیمون می‌شه، چون دیگه جایی نداره بره. دیگه مقصدی وجود نداره. شاید مشکل همین باشه. آدم وقتی از یک شهر می‌ره، بالاخره شهرِ دیگه‌ای هست. وقتی از یک خونه می‌ره، شاید بتونه خونه‌ی تازه‌ای پیدا کنه. ولی وقتی آخرین جایی که احساس می‌کردی بهش تعلق داری رو ازت بگیرن، دیگه نمی‌دونی باید به کجا مهاجرت کنی. انگار وسطِ راه وایسادی. نه دلِ موندن داری، نه توانِ رفتن. هر بار با خودم می‌گم این آخرین روزه، متنِ خداحافظی رو می‌نویسم، گوشی رو کنار می‌ذارم، با خودم خداحافظی می‌کنم، با مجازی، با همه‌ی کانال‌هام، ولی چند ساعت یا چند روز بعد دوباره پشیمون می‌شم و برمی‌گردم. نه به این دلیل که هنوز دوستش دارم؛ به این دلیل که هنوز جایگزینی براش پیدا نکردم. شاید آدم‌ها بیشتر از اینکه به یک مکان وابسته باشن، به حسی وابسته می‌شن که اون مکان بهشون می‌داد. برای من، نوشتن فقط نوشتن نبود. راهی بود برای اینکه مطمئن بشم هنوز وجود دارم، هنوز صدایی دارم، هنوز کسی هستم که چیزی برای گفتن داره. حالا نه تنها اون خونه از بین رفته، بلکه حسش هم از بین رفته، و ترسِ از دست دادنش باهام مونده. برای همین هر صفحه‌ی تازه‌ای که باز می‌کنم، هر جایی که می‌خوام از نو شروع کنم، قبل از هر کلمه از خودم می‌پرسم؛ اگر این رو هم ازم بگیرن، چی؟ شاید به این دلیله که این روزها بیشتر از هر چیزی، احساسِ بی‌خانمان بودن می‌کنم. نه بی‌خانمانیِ بینِ چهار دیواری؛ بی‌خانمانیِ جایی که آدم وقتی بهش می‌رسید، احساسِ "خونه" رو داشت.

یک سطحِ جدیدی از غم و گُم شدگی رو دارم تجربه می‌کنم. یک سطحی از فرو رفتن توی مُردابه که تا حالا تجربه‌ش نکرده بودم. سعی می‌کنم باهاش روبرو بشم. کنارش زندگی می‌کنم. سعی می‌کنم همراهش بشم، هستم، با جامعه در ارتباطم، از خونه بیرون می‌رم، اگه‌ کاری باشه انجام می‌دم، مهارتی لازم باشه یاد می‌گیرم، فیلم، سریال، بازی، کتاب، موسیقی‌ای برای کشف کردن وجود داشته باشه خوشحال می‌شم از تجربه کردنش ولی از درونم می‌فهمم حالم خوب نیست. از اون نوع خوب نبودن‌هایی که نمی‌تونم واضح دلیلش رو بگم، چون‌ وقتی حالِ بد بی‌دلیل و بی‌منطق‌ مدام تکرار بشه، حالتش از قابل درک بودن خارج می‌شه و تبدیل می‌شه به ناله‌های فراوان و چُس‌ناله و وقتی فردی خارج‌ از چهارچوبِ این غمِ مشترک بخونتش با خودش می‌گه این بشر چقدر می‌ناله و حتی و قضاوتِ اون هم قابلِ درکه. ولی‌ مشکل ‌اینجاست که نمی‌دونم چطوری باهاش مبارزه کنم. بلد نیستم. یاد نگرفتم چطور با این نوع از غم روبرو‌ بشم تا بتونم از‌ وجودم خارجش کنم. . شاید چون همیشه فکر می‌کردم هر مشکلی یه راه‌حل داره. اگه پول نداری، بیشتر کار کن. اگه چیزی بلد نیستی، یاد بگیر. اگه از یه جا خسته شدی، برو یه جای دیگه. همیشه برای هر درد، یه نسخه‌ای توی ذهنم داشتم. ولی این یکی فرق داره. انگار هیچ دشمن مشخصی وجود نداره که بتونم روبروش وایسم. نه می‌تونم بهش اسم بدم، نه می‌تونم بهش اشاره کنم و بگم مشکل اینه. فقط هر روز از خواب بیدار می‌شم و یه وزنِ نامرئی رو با خودم این‌ور و اون‌ور می‌کشم. تاحالا بالای هزاربار این جمله رو تکرار کردم که "بدتر از خودِ غم، اینه که کم‌کم بهش عادت می‌کنی." یه روز به خودت میای و می‌بینی مدت‌هاست با همین حال زندگی کردی، خندیدی، کار کردی، خرید کردی، فیلم دیدی، با آدم‌ها حرف زدی، ولی تهِ همه‌ی اون لحظه‌ها، یه صدای آروم مدام توی سرت می‌گه یه چیزی درست نیست. . شاید خیلی‌ها از بیرون فکر کنن این فقط یه دوره‌ست. شاید هم واقعاً همین باشه. ولی وقتی وسطش وایسادی، هیچ شباهتی به یه دوره‌ی موقت نداره. بیشتر شبیهِ اینه که وارد یه شهری شدی که هیچ‌کس آدرسِ خروجش رو بلد نیست. از این می‌ترسم نکنه این غم، شخصیتِ جدیدم شده باشه. نکنه انقدر باهام بمونه که دیگه یادم بره قبل از این چه شکلی بودم. یادم بره آخرین باری که بدون فشار روی سینه‌م، بدون این خستگیِ همیشگی، واقعاً احساسِ زنده بودن کردم، کِی بود؟ هنوز تسلیمش نشدم. هنوز هر روز از جام بلند می‌شم. هنوز چیزهای جدید یاد می‌گیرم، می‌نویسم، موسیقی گوش می‌دم، فیلم می‌بینم و دنبال چیزی می‌گردم که شاید دوباره یه جرقه‌ای روشن کنه. ولی اگر ازم بپرسن حالت چطوره؟ احتمالاً برای اولین بار توی زندگیم، واقعاً جوابش رو نمی‌دونم.

مُدلِ فیلم‌ترسناک‌ها سال‌هاس عوض شده. یه زمانی رو یادمه که همه‌ی فیلم ترسناک‌ها‌ درمورد ارواح و جن و خونه‌ها و مکان‌های تسخیر شده و اینجور چیزا بود. الان مدت‌هاس شاهدِ واقعی‌تر بودنِ این سوژه هستیم. مثلاً خیلی وقته هر فیلم ترسناکی میاد موضوعش واقعی‌تره، طبیعی‌تره، انگار داستان قاطیِ احساسات، اتفاقات و هرچیزی که کمی نزدیک‌ به واقعیته شده. من به شخصه بیشتر می‌پسندم این سوژه رو. ولی خب سلیقه‌ایه دیگه. کلاً هرچیزی که به واقعیت مربوط باشه برام ترسناک‌تره همیشه.