گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
439
订阅者
+224 小时
+77 天
+9530 天
帖子存档
439
مهران مدیری جدا از هرچیزِ دیگریش، بسیار بسیار آدم پُریه، پر از تجربه، پر از حرفها و نصیحتهایی که واقعاً ارزشِ شنیدن داره. وقتی صحبت میکنه احساس میکنم دارم به یه پادکست خوب گوش میدم، جدی سخنور قدَریه.
439
Repost from میخواهم زنده بمانم
دلبرکم! تو اگه واژه بودی، من سطر میشدم و دلم رو فرش میکردم زیر پاهات، که تو هی بسط پیدا کنی بشی مصرع، بشی بیت و تهش دلم بشه یه غزلنامه که همهی قافیههاش تمثیلِ شمایلِ توئه توی نگاهم و اسمت ردیفِ همهی شعرهام.
439
Repost from راسکولنیکف”
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شده ها بیاب. رها شده به آن که جویای حضور من است. من را در جمع غیب بیاب.
439
ما دنبالِ محبوب بودن در چشمِ هزار نفر نیستیم، ما اغلب دنبالِ محبوب بودن در چشمِ یک نفریم. اصلاً همین لذتِ دیده شدن توسطِ یکنفر، همین سرمستیِ نگران شدنِ اون یکنفر برای ما، همین احساسِ افتخارِ بیحد و اندازه از تأیید شدن توسطِ یکنفر، همین ادامه دادن با تمامِ نیرو و توانِ باقیمونده به خاطرِ تشویقِ یکنفر، همین میلِ وافر به موفق شدن به خاطرِ افتخار کردنِ اون یکنفر به ما، همین قدمبهقدم نزدیکتر شدن به محترم بودن، بهخاطرِ احترامِ عمیقی که برای یکنفر قائلیم. آخ! اَمان از اون «یکنفر»، اَمان.
439
یه علاقهٔ جالبی به ضربالمثلها دارم. شاید چون از نظرم خیلی بامزست که در چند کلمه یا نهایتاً یک جمله، چیزی رو میتونی بگی که بعضی وقتها برای توضیحش باید چندین صفحه فقط داستان و حکایت نوشت. دوست دارم ضربالمثلهای زیادی بلد باشم و دوست دارم زیاد ازشون استفاده کنم.
439
Repost from روانشناسی | ققنوسِ روان
ما بیشترِ عمرمان را صرفِ فهمیدنِ دیگران میکنیم،بی آن که حتی یکبار، با دقت و صداقت،خودمان را خوانده باشیم
439
«ویرانهام آباد شد، ظلمت به من بر باد شد
زنجیر من آزاد شد، با من تو چون خندیدهای
نفرت ز قلبم پاک شد، زهر ام بدل با تاک شد
کینام فرو در خاک شد، با من تو چون خندیدهای
آشوبِ من آرام شد، شب پیش چشمم رام شد
بر من غمی اتمام شد، با من تو چون خندیدهای
بارم سبک چون کاه شد، درویشی همچون شاه شد
بیراههام کوتاه شد، با من تو چون خندیدهای
حالاتِ من شاداب شد، نورِ دلام مهتاب شد
رودِ کَرَم تندآب شد، با من تو چون خندیدهای»
-خود سروده
439
معمولاً آهنگهای هایده و معین دقیقاً همون حسی رو بهم میدن که شعرهای مولانا میده، نه اینکه شبیه هم باشن، ازین نظر که احساسی که بهم منتقل میکنن از ظرفیتِ بدنم بیشتره. دلم میخواد سقف رو چنگ بزنم، سرم رو بکوبم به دیوار، خودم رو به زمین بزنم بابتِ حجم عشقی که نمیدونم چهطوری باید تحملش کرد، واقعاً نمیدونم.
439
عاشقِ اینم که همیشه چند شاخه گلِ تازه توی گلدونِ خونه باشه. کاش قیمتِ گل طوری بود که میشد هر چند روز یکبار گلهای تازه بخرم و بیارم بذارم داخلِ گلدون، از زیباییِ همچین چیزِ سادهای داخل خونه روانی میشم.
439
دلم میسوزه برای اونهایی که برای نجاتِ استعدادشون تن به غربت دادن، اما دلم هزار بار و دههزار بار بیشتر میسوزه برای اونهایی که فرصتِ انتخابِ مهاجرت هم نداشتن و ناچار شدن آرزوها و استعدادهاشون رو با دستِ خودشون دفن کنن.
439
داشتم فکر میکردم چیزی که ازش زورم میآد این نیست که فلان فوتبالیست از ما چند سال کوچیکتره و جامجهانی برده، نه. چیزی که ازش زورم میآد اینه که توی این مملکت، هزارتا آدمِ بااستعدادتر بوده و هست که هیچوقت دیده نشدن. نه استعدادیابیِ درست و حسابیای وجود داره، نه شکارِ استعدادی، نه بودجهای برای این کار کنار گذاشته شده و نه برای کسی اهمیتی داره. فقط هم فوتبال نیست، من به دور و اطرافم نگاه میکنم و آدمهایی رو میبینم که هرکدوم توی یک زمینهای استعدادی دارن که واقعاً لایقِ درخشیدن بودن و هستن، اما آخرش به شغلهایی رضایت دادن که بیشتر شبیه گیر افتادن توی ماتریکسه، فقط برای اینکه گرسنه نمونن. من به آدمهای کشورهای دیگه حسودی نمیکنم (یا شاید هم میکنم.) اما بیشتر از هرچیز برای کشور خودم دلم میسوزه، برای تمام استعدادهایی که هیچوقت فرصتِ شکوفا شدن پیدا نکردن، و من وقتی از «استعداد سوخته» حرف میزنم منظورم یک نابغهٔ همهچی تموم نیستها، منظورم هزاران آدمِ معمولی اما بااستعداده، شاعری که کارمند شد، ورزشکاری که خرجِ تمرین نداشت و وقتی هم تمرین کرد یک آدم پارتیدار جاش رو به راحتی گرفت، موسیقیدانی که فرصتِ یادگیری پیدا نکرد، پژوهشگری که از خیرِ پژوهش گذشت چون اصلاً پژوهشی اینجا وجود نداشت، جوونی که اونقدر درگیرِ دووم آوردن شد که اصلاً فرصت نکرد استعدادش رو پیدا کنه، و و و...
در کل کاش ما انقدرررر در حالتِ بقا نبودیم، کاش.
439
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
معمولا هرچی کمتر بدونیم، بیشتر مطمئنیم که حق با ماست. و هرچی بیشتر یاد بگیریم، بیشتر متوجه میشیم چقدر چیزهای زیادی هست که هنوز نمیدونیم و با قطعیت کمتری نظر میدیم. اثر دانینگ کروگِر، این موضوع رو تائید میکنه.
