ch
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

前往频道在 Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

显示更多
未指定国家未指定类别
439
订阅者
无数据24 小时
+77 天
+8230 天
帖子存档
ببخشید جواب ندادم، غرق در دریا شده بودم، بین موج‌هایی از اما و اگر و چرا و شاید.

شاید هم جز نامِ تو آوای دگر نیست به سازم.

جویانِ که باشم چو تویی اوجِ نیازم؟ جز نغمهٔ تو میلِ دگر نیست به سازم
@GhazalRevaye غزلِ عزیز

دانی که چرا سوز و عطش در تو کمین است؟ زیرا که هجومِ شررِ عشق چنین است!
@RawMeee نرگسِ عزیز

ولیکن این نکته رو یادآور شم که ممکنه نوشتن کاملش یک‌هفته یا حتی بیشتر طول بکشه، چون کم‌کم می‌نویسم و براشون وقت می‌ذارم.

اگر دوست داشتید این پیام رو بفرستید توی چنلتون یا توی دایرکتِ چنلم پیام بدید و کلمهٔ موردِ علاقه‌تون رو بگید، و من با اون یا یک بیت شعر می‌نویسم، یا یک جمله، یا هرچیزی که از دستِ ذهنم براومد. (تروخدا کلماتی بگید که بشه باهاش شعر گفت)

هرچیزی که درباره‌ی کتاب دست‌دوم هست جالبه. جملاتی که زیرش خط کشیده شده، ورق‌هایی شاید به‌خاطر گریه خیس شده، ورقی که از بس خونده شده از بقیه کهنه‌تر شده، حتی اون صفحه‌ای که پاره شده و وقتی نگاه‌ش می‌کنی به فکر فرو می‌ری که آیا خواننده‌ی قبلی عمدن پاره‌ش کرده؟! هر کتاب احساسات آدمی رو در خودش جا داده، و کتاب دست‌دوم خوندن یعنی من مُشتاقم رد زندگی یک غریبه توی کتاب‌خونه‌م باشه.

photo content

photo content

به سراغ من اگر می‌آیی، با گوشِ شنوا بیا.

عاشقِ قصه و داستان جمع کردن برای تعریف کردنم، کتاب بخونم، توی توییتر دانستنی‌های جالب بخونم، چیت‌چت ببینم، توی یوتیوب پرونده‌های مختلف دنبال کنم، شاهنامه بخونم، معانی عمیقِ شعرهارو بخونم، رمان بخونم، و و و.. تا دربارهٔ همه‌شون بیام برات ساعت‌ها صحبت کنم. بعضی‌ها برات گل می‌چینن، بعضی‌ها برات عکس می‌فرستن، بعضی‌ها آهنگ می‌فرستن، من هم یک‌عالمه داستان و قصه و روایت جمع کردم که شما باید همه‌شو بدونی.

آره عزیزِ من، من دزدم! دزدِ شعرهای چشم‌های تو.

خطِ قرمزِ پررنگِ من موجودات زبون‌بسته یا بی‌دفاعن، حیوانات، بچه‌ها، یا حتی افراد خیلی پیر، یعنی جزو موضوعاتی محسوب می‌شه که من ذره‌ای ظرفیت درباره‌ش ندارم.

Moein-Hamdam-320.mp38.73 MB

گرچه معشوق باعثِ اثر هنریه، اما هیچ‌کس یادش نمی‌ره که عاشق، خالقِ اثر هنریه.

فکر می‌کنم دلیلش اینه که خودِ عاشق هم دلش نمی‌خواد دوربین روی خودش باشه، و شاید تفاوتِ عشق با بقیه‌ی احساسات همینه. آدم‌ها دوست دارن مرکزِ توجه باشن، اما عاشق از اینکه توجه روی معشوق باشه لذت می‌بره. برای همین وقتی اسمِ معشوق بیاد، عاشق بیشتر از خودش، از معشوق حرف می‌زنه، اون از خودش به‌حدی گذشته که با اوج هنرش، دنیا رو وادار کنه به معشوقه‌ش نگاه کنن، و این باعث کم‌ارزش شدنِ عاشق نیست، اتفاقاً بزرگ‌ترین قدرتِ عاشق همینه، می‌تونه چیزی رو از یک آدمِ معمولی، به یک افسانه تبدیل کنه و با لذت به نتیجه نگاه کنه. و در آخر، فکر می‌کنم عاشق پشتِ دوربینه، چون عکاسه!

راستش رو بخوای همون لحظه ام می‌دونستی که اشتباهه، فقط تصمیم گرفتی نادیده‌اش بگیری و خب، اینم نتیجش.

من همیشه دکترهارو آخرین سنگرِ امید می‌دونم، دلیل علاقه‌ی زیادمم بهشون همینه، ناجی‌هایی که حتی وقتی همه‌چیز از دست رفته احساس می‌کنم‌ اون‌ها می‌تونن یه راهی برای نجات پیدا کنن، برای همین وقتی ناامیدی رو توی چشم‌هاشون می‌بینم انگار تکیه‌گاهم فرو می‌ریزه، انگار کمرم می‌شکنه.

چیزی که باهاش مخالفم اینه که خیلی اوقات منتظر یک معجزه‌ایم، منتظر روزی که ناگهان از راه برسه و زندگیمون رو به گلستانی همیشگی تبدیل کنه. اما نه! معجزه‌ها اون‌قدر زیاد اتفاق نمی‌افتن، و اگر اتفاق بیفتن هم قرار نیست تا ابد همه‌چیز رو خوب نگه دارن. چرخش روزگار این‌طور عمل نمی‌کنه که شما مدتی رنج و سختی و مصیبت رو تحمل کنی، تا بعد به نقطه‌ای برسی که بعد از اون فقط خوشی باشه، زندگی زنجیره‌ای از همین فراز و نشیب‌هاست، از غم و شادی، از شکست و پیروزی، و ما بارها و بارها همهٔ این‌هارو تجربه می‌کنیم، برای همین فکر می‌کنم اون روز خوبه احتمالاً هیچ‌وقت از راه نمی‌رسه، و زندگی همین امروزه، همین لحظه، با تمام نقص‌ها و سختی‌هاش.

2:35 بله خانم هایده، باید بر جان من آتش بزنه چون به قولِ آقای روشن، من نیامده‌ام با او باشم، من آمده‌ام «او» باشم. هیزم آتش نمی‌گیرد، آتش می‌شود.