416
订阅者
+6724 小时
+897 天
+13330 天
帖子存档
405
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد. (سریع پاشدم به طوری که شمع خاموش شد از باد پاشدنم)
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟(منو دیدی چرا چراغ و خاموش کردی)
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:
چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
ور شکرخندهایست شیرینلب
آستینش بگیر و شمع بکش
عزیز از سعدی علیه الرحمه خواند
405
دیگری از نظرم گر برود،باکی نیست
تو که محبوبی ومنظوری هم برو بابا حال نداریم
#والا
از خود، راضی باش
عزیز نوشت
405
و عوضنی من ظلمه لی عفوک
خدایا به جای ظلمی که بهم کرد منو ببخش
عزیز از حضرت زین العابدین خواند
405
یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید:
از عبادت ها کدام فاضلتر است؟!
گفت:
تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
و آنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی مرده به
عزیز از سعدی علیه الرحمه خواند
405
Repost from N/a
