221 B ♘
前往频道在 Telegram
279
订阅者
无数据24 小时
+607 天
+6030 天
帖子存档
279
زن کنار پنجره ایستاده بود. نور کمرنگ غروب روی صورتش افتاده بود و انگشتهایش بیهدف لبهی آستینش را بازی میدادند. مرد چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ آنقدر نزدیک که عطر آرام او را حس میکرد، اما آنقدر دور که انگار میانشان یک عمر فاصله افتاده بود.
هیچکدام چیزی نمیگفتند. مرد نگاهش را از چشمان زن گرفت و روی دستهایش ثابت نگه داشت. دستهایی که بارها تصور کرده بود میان بازوانش آرام میگیرند. حتی یک لحظه هم کافی بود؛ فقط یک آغوش کوتاه، بدون هیچ حرفی. انگار میتوانست تمام خستگی دنیا را از شانههای هر دویشان بردارد. لبهایش تکان خورد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. یک قدم جلو رفت. زن سرش را بالا آورد. نگاهشان برای چند ثانیه به هم گره خورد؛ نه لبخندی بود، نه اشکی، فقط هزاران جملهای که هیچوقت فرصت گفته شدن پیدا نکرده بودند. مرد آرام دستش را بالا آورد؛ نه برای لمس کردن، فقط تا مطمئن شود این فاصله واقعی است. انگشتهایش چند سانتیمتر مانده به شانهی زن ایستادند، انگار نیرویی نامرئی مچ دستش را گرفته باشد. دلش میخواست او را در آغوش بکشد؛ آنقدر محکم که تمام دلتنگیهای پنهانشده میان سکوتشان از هم بپاشد. میخواست پیشانیاش را روی شانهی او بگذارد و برای چند ثانیه دنیا را فراموش کند. اما چیزی مانع بود. نه فاصله. نه حضور آدمهای دیگر. بلکه ترس از اینکه شاید آن آغوش، آخرین آغوش باشد. ترس از اینکه اگر یک بار لمسش کند، دیگر هیچوقت نتواند رهایش کند. زن فقط آهسته گفت: «چیزی شده؟» مرد لبخند کمرنگی زد؛ همان لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود تا آرامش. «نه... فقط...» ادامهی جمله را نگفت. دستش را پایین آورد، یک قدم عقب رفت و فهمید گاهی بزرگترین شکست، نه از دست دادن یک آدم، بلکه ناتوانی در برداشتن همان یک قدمی است که تمام قلبت برایش التماس میکند.#sheri #text #221_B
