243
订阅者
-224 小时
-57 天
-530 天
帖子存档
تو نماندی…
تا بگویم عاشقانههایم را،
رنجهای تنیده در سکوتِ نامت را،
قصههایی را که از خیالِ چشمانت نوشته بودم.
تو نماندی…
تا ببینی گلهایی را که به شوق تو شکفت،
نقشی که از لبخندت کشیدم،
و اشکی که بیتو، در شبِ بیپایان چکید.
تو نماندی…
تا بفهمی لرزشِ صدای دلم را،
حسرتِ نگاهِ بیپناهَم را،
و دردی را که از نامِ تو، مأوا گرفت.
آری، زود رفتی…
زودتر از رسیدنِ پاییز و ریزشِ برگها.
پنداشته بودم، رفتنها سهمِ خزان است،
اما تو در بهاران رفتی…
و بهارم، خزان شد!
درختان هرگز دوباره جوانه نزدند،
و شکوفهها، خوابِ بازگشت تو را ندیدند.
آه… ای خزانِ زندگیام،
ای گلِ پرپرِ من،
ای اندوهِ بیپایان،
ای مسافرِ جادههای بیخبر!
کاش میشد، بازگشتت را آرزو کنم،
اما افسوس…
تو باز نمیگردی، و دلِ من
تا ابد محکوم است
به تنهایی و دلتنگی…
_غـزل
من افسرده نیستم و زندگی رو هم خیلی دوست دارم آـبی، ولی فکر میکنم دیگه نمیشه این زندگی رو به جایی رسوند.
غمگینم میکرد
اما نمیتوانستم رهایش کنم، گمان میکردم او
آخرین کسی است که در من حسی ایجاد میکند.
مرثیهای برای سایههایِ زخمیباد، در دهلیزهایِ خالیِ استخوانم، نالهای ممتد میکشد. اینجا، در کنجِ این اتاقِ تاریک که دیوارهایش از خاطراتِ پوسیده ساخته شده، من ماندهام و بویِ ناخوشایندِ تنهایی. هرکه آمد، تبر بود… آمدند تا در میانِ جنگلِ سبزِ روحم، یادگاریشان را بر تنِ بیجانم حک کنند. چقدر ماهرانه زخم زدند! انگار که درد، میراثِ مشترکِ ما بود؛ آنها زخم را به یادگار گذاشتند و رفتند، و من، در کلکسیونی از جراحتهایِ کهنه، به تماشایِ غروبِ بیپایانِ خویش نشستهام. از آدمها متنفرم، که تنها هنرشان، آلودنِ زلالِ آینههاست. هر کس رسید، قدری از تاریکیاش را به من بخشید، قدری از وحشتِ بیپایانِ شبهایش را در کاسهیِ سرم خالی کرد و رفت. حالا من، انباریِ دردهایِ دیگرانم؛ موزهای از زخمهایِ کهنه و ناسور. دیگر بویِ هیچکس را نمیخواهم، که بویِ رفتن میدهند، بویِ فراموشی، بویِ گندِ دلی که در میانهٔ راه، سرد میشود و میرود. بگذار در این ظلمتِ مطلق، در این سکوتِ سرد با سایهام همآغوش شوم؛ او لااقل، زخم نمیزند، فقط… فقط همراهِ تنهاییِ ابدیِ من است. _غـزل
