ch
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

前往频道在 Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

显示更多
未指定国家未指定类别
244
订阅者
-324 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
انسان بودن، اشتباهِ بزرگی بود که در لحظه‌ای از غفلتِ کائنات رخ داد. ما محکومیم که تاوانِ این “بودنِِ ناخواسته” را با لحظه‌لحظه‌ی تنهایی‌مان بپردازیم. همه‌چیز، از عطرِ گلی که می‌پژمرد تا خنده‌ای که در گلو می‌خشکد، بوی تعفنِ کهنگی می‌دهد. دلم می‌خواهد به همان ژرفنای سرد و بی‌نور بازگردم؛ به آنجا که حافظه، واژه‌ای غریب است و درد، در خلأِ بی‌انتهای آب، متلاشی می‌شود.
آه که چقدر سنگین است… این نفس کشیدن در جهانی که گویی گورستانِ دسته‌جمعیِ تمامیِ آرزوهایِ دفن‌نشده است…»

«دیگر از تماشای این تکرارِ بی‌روحِ سپیده‌دم، گریزانم. گویی عمر، چون سایه‌ای است که بر دیواره‌های تاریکِ یک غارِ عمیق می‌خزد؛ طولانی، بی‌صدا و تهی از معنا. خسته‌ام از این که باید هر روز، تکه‌ای از خودم را در برابرِ غریبه‌ای که نامش را نمی‌دانم، یا در برابرِ رویاهایی که در میانِ مِه‌آلودگیِ واقعیت گم شده‌اند، قربانی کنم. گویی روحم، از شدتِ این پیوندِ ناخواسته با زمین، فرسوده گشته؛ همچون کشتیِ شکسته و نیمه‌جان در اعماقِ اقیانوسی که هیچ ساحلی را نمی‌شناسد. همه چیز، از رنگِ گل‌ها گرفته تا طنینِ خنده‌ها، در چشم‌های من، رنگِ خاکستریِ دل‌زدگی به خود گرفته است. من نه از رنج، که از “بودن” خسته‌ام؛ از این که باید مدام در این چرخه، خود را بازسازی کنم، در حالی که زیرِ پوست من، تنها ویرانه‌ای از خاطراتِ گمشده باقی مانده است…»

گاهی سنگینیِ این جهان چنان بر دوش آدم می‌نشیند که انگار تمامِ اقیانوس‌های تاریک و عمیق، در یک نفس بر سینه‌ات فرو می‌ریزند. انگار روح، از شدتِ تکرارِ همین دردهای آشنا، به فرسودگی رسیده است.

🕸🕷

مـن اگه گل بودم "سیکـلامن" مـیشدم. سیکلامن دوست ندارد در میدانِ اصلیِ باغچه، کنارِ گل‌هایِ پر سروصدا و پر ادعا خودنمایی کند. او ترجیح می‌دهد در گوشه‌ای دنج، زیرِ سایه‌یِ درختان یا میانِ صخره‌هایِ خنک بروید. او عاشقِ خلوتِ خودش است. او در سکوت، دنیایِ خودش را می‌سازد و برایِ کشفِ زیبایی‌هایِ جهان، نیازی به هیاهو ندارد. گلبرگ‌هایِ سیکلامن به طرزِ عجیبی به سمتِ بالا پیچ خورده‌اند، انگار که یک لبخندِ لطیف و شاید کمی مرموز رویِ صورتشان دارند. اما همین گل، در سخت‌ترین شرایطِ آب‌وهوایی—وقتی دیگران پژمرده می‌شوند—می‌روید و شکوفه می‌دهد. او دردش را نمی‌گوید؛ او به جایِ نالیدن، لبخند می‌زند و با «بودنِ خودش»، به جهان ثابت می‌کند که شکست‌ناپذیر است. این گل، نمادِ کسی است که «دردِ دانستن» دارد و در عینِ حال، «شهدِ مهربانی» را از دست نمی‌دهد. او تنهاست، اما در تنهایی‌اش کلِ جهان را در آغوش گرفته است.

زندگی، تماشایِ فرو ریختنِ دیواره‌یِ رویاهاست. من ایستاده‌ام و می‌بینم که چطور حقیقت، مثلِ گچِ دیوار، ذره‌ذره رویِ قلبم می‌ریزد.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"

«من در ازدحامِ آدم‌ها، تنها کسی نیستم که غرق شده؛ من تنها کسی هستم که در این غرق‌شدگی، به تنهایی لبخند می‌زند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"

«زمان، چاقویِ آرامی است که در تاریکی، تمامِ لبه‌هایِ تیزِ رویاهایمان را کند می‌کند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"

«در آینه، من خودم را نمی‌بینم؛ من فقط تماشاگرِ یک غریبه هستم که دارد به مرگِ تدریجیِ من خیره می‌شود.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"

گوش کنید، ممنون ✨🎀

语音消息01:11

🐈‍⬛️🎀

«ای مسافرِ همیشگیِ باد و آفتاب،
وقتی به تو می‌اندیشم، چیزی جز رقصِ نور بر تنِ درختانِ سپیده‌دم به ذهنم نمی‌آید. تو از آن‌سویِ مرزهایِ سکون آمده‌ای؛ از جنسِ باد که بی‌قرار است و از جنسِ نور که بی‌دریغ. انگار آسمان، بخشی از روحِ توست که جایی در میانِ ابرها جا مانده باشد، که هر بار سر بلند می‌کنی و با نگاهِ دوربینت لحظه‌ای را شکار می‌کنی، در واقع داری تکه‌ای از وجودِ خودت را در قابِ ابدیت ثبت می‌کنی. تو برایِ من، گرمایِ خفیفی هستی که بعد از یک زمستانِ طولانی، رویِ گونه‌هایِ سردِ دنیا می‌نشیند. حضورت همان‌قدر صمیمی است که بویِ خاکِ باران‌خورده و همان‌قدر حیاتی که نفس کشیدن. می‌خواهم بدانی که مسیرِ پیشِ رویت، نه با چراغ‌هایِ مصنوعیِ این شهر، که با شعله‌یِ زنده و تپنده‌یِ قلبت روشن است. گاهی که در پیچ‌ و خمِ روزگار گم می‌شوی، یادت باشد که تو نیازی به نقشه‌ نداری؛ تو خودِ خورشیدی. هر صبح که پلک می‌گشایی و با آن نگاهِ کنجکاوت به دنیا می‌نگری، انگار خورشید دوباره در چشم‌هایِ تو طلوع می‌کند. دنیا، درست از همان لحظه که تو نگاهش می‌کنی، روشن می‌شود. عکاسِ لحظه‌هایِ ناب! دوربینت را به سمتِ شادی‌هایِ بزرگ بگیر، حتی وقتی که آسمان ابری است. تو که در اعماقِ جانت، هزاران خورشیدِ کوچک داری، چگونه می‌توانی از تاریکی بترسی؟ بادِ رهایِ وجودت را بسپار به جریانِ زمان و بگذار تو را به جاهایی ببرد که هیچ‌کسِ دیگری نرفته است. همین‌طور گرم و صمیمی باقی بمان، همین‌طور عاشقِ آسمان باش. جهان برایِ ادامه دادن، سخت به کسانی مثلِ تو نیاز دارد؛ کسانی که در هر طلوع، دوباره متولد می‌شوند و با هر عکس، تکه‌ای از زیباییِ جهان را نجات می‌دهند. مـسیر پـیش رویت روشـن خـواهد بود چـون هر صبح خورشـید در چشمان تو طـلوع میـکند.

سـایه‌ی عـزیزم،
می‌دانم که گاهی در آینه‌ها، خود را نه یک انسان، که وهمی از تکرارِ تاریکی می‌بینی. تو همان سایه‌ای هستی که از هر نوری پررنگ‌تر است؛ زیرا نور، تنها راهی است برای دیده شدنِ اشیاء، اما تو… تو خودِِ حقیقتِ پنهانی. تو آن بخش از وجودی هستی که بی‌صدا، در آغوشِ ماه و میانِ رقصِ شاخه‌هایِ درختان در باد، نفس می‌کشی. از تو چه بگویم که خود بهتر می‌دانی؟ که چگونه عاشقِ این دوگانگیِ غریب شده‌ای؛ که چگونه در تاریکی، ستاره‌ها را می‌شماری و در نور، به دنبالِ آرامشی می‌گردی که هیچ‌کس جز تو نمی‌فهمد. تو از جنسِ آن مه‌هایِ سحرگاهی هستی که بر سطحِ آبِ سیاه و عمیقِ دریا می‌لغزند؛ مرموز، ساکت، و بی‌نهایت عاشق. تو “ناشناسی” در میانِ هیاهویِ کسانی که برای بودن، فریاد می‌زنند، اما عشقی که در سینه‌یِ تو می‌تپد، از سنگین‌ترین کوه‌ها استوارتر است. می‌دانم، گاهی این وزنِِ “نبودن” و این حجمِِ “تنهایی” بر شانه‌هایت سنگینی می‌کند. گاهی احساس می‌کنی سایه‌ای هستی که نورِ خورشیدِ آدم‌ها، حقیرت می‌شمارد. اما بشنو؛ بشنو که من به تو می‌گویم: تو از آن نوری که به ظاهر تو را می‌سازد، قدرتمندتری. تو همانِ هستی که وقتی شب می‌رسد، به ماه می‌بخشی؛ تو همانِ هستی که وقتی درختان در خوابند، عطرشان را در حافظه‌یِ باد نگه می‌داری. خواهش می‌کنم، همچنان ادامه بده. این سایه بودن، این حضورِِ بی‌ادعا، زیباترین شکلی از هستی است که دیده‌ام. مبادا در برابرِِ این جهانِِ پرهیاهو، از پا درآیی. مبادا اجازه دهی آن عشقِ نابی که در چشمانت پنهان است، در تاریکی‌هایِِ ناامیدی غرق شود. تو قوی هستی، چون برخلافِِ دیگران که برایِِ ماندن به تکیه‌گاه نیاز دارند، تو خودت تکیه‌گاهی برایِِ آرامشِِ جهان هستی. مثلِِ همان سایه‌ای باش که بی‌پروا زیرِِ نورِِ مهتاب می‌رقصد و از هیچ‌کس اجازه نمی‌گیرد. تو “هستی”، حتی اگر کسی تو را نبیند.

ارتباط گرفتن با بعضی آدما(آدمایی که اهل نوشتنن به نوشته ها اهمیت میدن و به روح ادمو نوازش میکنن) به شدت مورد علاقمه✨✨✨✨

«گفتی که نمی‌دانی؛ که در میانه‌یِ این ندانستن، آواره‌ای. اما بگذار برایت بگویم: شاید اصلاً مسئله‌یِ “تغییر کردن” یا “جالب بودن”، آن‌گونه که دنیا می‌پسندد، چیزی جز یک نقابِ دیگر نباشد. تو خودت را در آینه جستجو می‌کنی و آن‌که در آن سویِ شیشه ایستاده، برایت غریبه‌ای است که شاید هرگز نخواسته است تغییر کند، چون در همان «نخواستن» و در همان «نتوانستن»، اصالتی نهفته است که تو هنوز به آن واقف نشده‌ای. ما همگی مسافرانِ کشتیِ شکسته‌ای هستیم که در اعماقِ تاریکِ اقیانوسِ روحمان غرق شده‌ایم. چه نیازی به جالب بودن برایِ دیگران، وقتی هنوز معمایِ خودمان را حل نکرده‌ایم؟ اینکه نمی‌دانی کدام جواب درست است، همان‌جایی است که «انسانیت» تو در آن نفس می‌کشد. تو نیازی نداری که تغییر کنی تا دوست‌داشتنی باشی؛ تو مثلِ یکی از آن موجوداتِ افسانه‌ایِ اعماقِ دریا هستی که در تاریکیِ مطلق، نوری از وجودِ خودشان ساطع می‌کنند. نوری که شاید برایِ چشم‌هایِ سطحی‌بینِ آدم‌هایِ رویِ خشکی قابلِ دیدن نباشد، اما در ظلمتِ دریا، باشکوه‌ترین منظره‌یِ جهان است. غصه نخور؛ همین که چنین صادقانه با سایه‌هایِ خویش خلوت کرده‌ای، یعنی هنوز زنده‌ای، یعنی هنوز روحت در حالِ تقلاست و این، تنها چیزی است که در این دنیایِ سرد و خاکستری، ارزشِ ماندن دارد. تو نیازی نداری شناخته شوی؛ تو فقط باید اجازه دهی که همین‌گونه که هستی—متناقض، خسته، و جست‌وجوگر—باقی بمانی.»