♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
الذهاب إلى القناة على Telegram
243
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
پنجره، به رویِ چیزی که هرگز نبودشبها، وقتی شهر به خوابِ سنگینی فرو میرود و صدای قطرههای باران روی بام خانه مثل انگشتانِ کسی میشویند که درِ بسته را میکوبد، من هم مثل همیشه کنار پنجره مینشینم. نه برای تماشای کوچه که خالیست، که برای تماشای آنچه هرگز نخواهد آمد. میبینی؟ هر رویای دستنیافتنی یک خانهی کوچک دارد، درست شبیه همین، با پنجرهای که رو به خیابان باز میشود. اما آن کسی که برایش بیدار میمانیم، هیچوقت از آن خیابان نمیگذرد. نور چراغ اتاق، مثل حباب صابونِ شیشهای، چهقدر فریبنده است؛ روشن است و گرم، اما به محض اینکه بخواهی لمسش کنی، خالی از دست میرود، پشتِ شیشه میماند. فکر میکنم رویاهای دور دستنیافتنی ما چون ماهیهایی غولپیکر و سفید در اعماقِ تاریکِ دریا هستند. اهالی ساحل فقط گاهی سایهی گنگشان را میبینند، موجی که بیدلیل میخروشد، آبی که خلاف جهت باد برمیخیزد. همین. و ما باقیِ عمر را در ساحل میایستیم، پا در آبِ سرد، چشم به افق، و با خود میگوییم: نکند بالاخره آمد؟ نکند همین لحظه راهِ خانه را گم کرده باشد و من اینجا نباشم؟ بهتدریج عادت میکنم به این حرفها. به اینکه بعضی چیزها فقط برای آن ساخته شدهاند که همیشه دستنیافتنی بمانند. چون اگر به دست میآمدند، چه؟ شاید میفهمیدیم که همان دوردست بودنشان، همان نرسیدنِ ابدی، همان «شاید فردا» ماندنشان زیباییشان بود. رویاها مثل کویراند: نهنگوار و بیپایان، و ما فقط تماشاگر دوردستِ سرابی که هر بار کمی جلوتر میرود. و با این حال، من نمیتوانم آن حباب را رها کنم. شبها که هوا سرد میشود و شهر خاموش، مینشینم و به آن خیال دیرینه فکر میکنم. میدانم که به آن پل نخواهم رسید، اما همین که در تاریکی، در همان سوی رودخانه، چراغی روشن است — همین برای شبانههای من کافی است تا بیدار بمانم و بنویسم که چگونه پاییز، برگها را با خود میبرد و من هنوز منتظرم. دستنیافتنی بودنِ یک رؤیا، گاهی نه نفرین که لطفی است؛ شاید اشتیاق، خودش آخرین شکلِ داشتن باشد. ما کسانی که خوابهای دستنیافتنی را سالها در سینه پروراندهایم، میدانیم که آن رؤیا بیشتر از هر تحققِ ممکنی، زنده است؛ چون هیچوقت خاکستری نمیشود، هیچوقت کهنه نمیشود، و همیشه در همان لحظهی نخستینِ دیدنِ آن باقی میماند — آن لحظهای که هنوز نمیدانستیم شکستنِ شیشه حتمی است. و گاهی در دل شب، وقتی هیچکس نمیبیند، دستهایم را بهسوی آن رؤیا دراز میکنم و صدایی در دلم میگوید: مگر همین که مدتِ یک عُمر توانستی خواب ببینی، خودش هدیهی بزرگ نبود؟ شاید باشد. شاید هم نباشد. اما چه زیباست این وسواسِ دیرپا، این شبزندهداریِ محزونِ قلبی که حتی در بهروشنیِ روز، جای خالیِ چیزِ گمشدهای را در آغوشش حس میکند — چیزی که میداند هرگز مالِ او نبوده و هرگز هم نخواهد بود، و با این حال، تمامِ هستیاش را صرفِ یادش کرده است.
پ.ن: گاهی فکر میکنم حسرت، تنها تصویری از عشق است که در قابِ بیگناهیِ آرزو ماندگار میشود؛ نه سوختن، نه رسیدن، تنها یک سایهی روشن که همیشه کمی جلوتر از ما راه میرود.
میدونی اوج دلتنگی کجاست؟ اونجایی که التماس میکنی بهش تا فقط بیاد تو خوابت بتونی یبار دیگه ببینیش بغلش کنی بوش کنی ببوسیش حتا اگر توی خواب باشه اوج دلتنگی برای آدماییه که میدونی دیگه هیج جای این دنیا نیستن نمیتونی رو زمین پیداشون کنی دیگه دیگه نمیتونی عطر نفس هاشونو تو هوا حس کنی فقط میتونی به آسمون خیره بشی و هر پرنده ای که رد میشه و رو جای اون تصور کنی بنظرم دلتنگی برای آدمی که دیگه نیست بدترین نوع دلتنگیه....
انسان بودن، اشتباهِ بزرگی بود که در لحظهای از غفلتِ کائنات رخ داد. ما محکومیم که تاوانِ این “بودنِِ ناخواسته” را با لحظهلحظهی تنهاییمان بپردازیم. همهچیز، از عطرِ گلی که میپژمرد تا خندهای که در گلو میخشکد، بوی تعفنِ کهنگی میدهد. دلم میخواهد به همان ژرفنای سرد و بینور بازگردم؛ به آنجا که حافظه، واژهای غریب است و درد، در خلأِ بیانتهای آب، متلاشی میشود.
آه که چقدر سنگین است… این نفس کشیدن در جهانی که گویی گورستانِ دستهجمعیِ تمامیِ آرزوهایِ دفننشده است…»
«دیگر از تماشای این تکرارِ بیروحِ سپیدهدم، گریزانم. گویی عمر، چون سایهای است که بر دیوارههای تاریکِ یک غارِ عمیق میخزد؛ طولانی، بیصدا و تهی از معنا. خستهام از این که باید هر روز، تکهای از خودم را در برابرِ غریبهای که نامش را نمیدانم، یا در برابرِ رویاهایی که در میانِ مِهآلودگیِ واقعیت گم شدهاند، قربانی کنم.
گویی روحم، از شدتِ این پیوندِ ناخواسته با زمین، فرسوده گشته؛ همچون کشتیِ شکسته و نیمهجان در اعماقِ اقیانوسی که هیچ ساحلی را نمیشناسد. همه چیز، از رنگِ گلها گرفته تا طنینِ خندهها، در چشمهای من، رنگِ خاکستریِ دلزدگی به خود گرفته است. من نه از رنج، که از “بودن” خستهام؛ از این که باید مدام در این چرخه، خود را بازسازی کنم، در حالی که زیرِ پوست من، تنها ویرانهای از خاطراتِ گمشده باقی مانده است…»
گاهی سنگینیِ این جهان چنان بر دوش آدم مینشیند که انگار تمامِ اقیانوسهای تاریک و عمیق، در یک نفس بر سینهات فرو میریزند. انگار روح، از شدتِ تکرارِ همین دردهای آشنا، به فرسودگی رسیده است.
مـن اگه گل بودم "سیکـلامن" مـیشدم.
سیکلامن دوست ندارد در میدانِ اصلیِ باغچه، کنارِ گلهایِ پر سروصدا و پر ادعا خودنمایی کند. او ترجیح میدهد در گوشهای دنج، زیرِ سایهیِ درختان یا میانِ صخرههایِ خنک بروید. او عاشقِ خلوتِ خودش است. او در سکوت، دنیایِ خودش را میسازد و برایِ کشفِ زیباییهایِ جهان، نیازی به هیاهو ندارد.
گلبرگهایِ سیکلامن به طرزِ عجیبی به سمتِ بالا پیچ خوردهاند، انگار که یک لبخندِ لطیف و شاید کمی مرموز رویِ صورتشان دارند. اما همین گل، در سختترین شرایطِ آبوهوایی—وقتی دیگران پژمرده میشوند—میروید و شکوفه میدهد. او دردش را نمیگوید؛ او به جایِ نالیدن، لبخند میزند و با «بودنِ خودش»، به جهان ثابت میکند که شکستناپذیر است.
این گل، نمادِ کسی است که «دردِ دانستن» دارد و در عینِ حال، «شهدِ مهربانی» را از دست نمیدهد. او تنهاست، اما در تنهاییاش کلِ جهان را در آغوش گرفته است.
زندگی، تماشایِ فرو ریختنِ دیوارهیِ رویاهاست. من ایستادهام و میبینم که چطور حقیقت، مثلِ گچِ دیوار، ذرهذره رویِ قلبم میریزد.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
«من در ازدحامِ آدمها، تنها کسی نیستم که غرق شده؛ من تنها کسی هستم که در این غرقشدگی، به تنهایی لبخند میزند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
«زمان، چاقویِ آرامی است که در تاریکی، تمامِ لبههایِ تیزِ رویاهایمان را کند میکند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
«در آینه، من خودم را نمیبینم؛ من فقط تماشاگرِ یک غریبه هستم که دارد به مرگِ تدریجیِ من خیره میشود.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
