ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

پوست

پوست

前往频道在 Telegram

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃‌ ﹙ یڪے آن‌سوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.

显示更多
未指定国家未指定类别
563
订阅者
-224 小时
-67 天
-630 天
帖子存档
یه کاسپلی قشنگ.
+1
یه کاسپلی قشنگ.

عاشق چنلتم. .صاد.

+1
Willoughby s Interlude.m4a6.90 MB

+1
2_5442603435327237522.mp312.68 MB

انسانِ ضعیف در کوچه‌پس‌کوچه‌های این جهانِ بی‌رحم گام برمی‌دارد، نه برای یافتن، که برای اطاعتِ کورکورانه؛ تا جرئت نکند بایستد و به تهیِ سیاهِ مقصد خیره شود. تهی‌ای که بی‌رحمانه فریاد می‌زند هیچ نیست و هیچ‌گاه نبوده. جست‌وجو فضیلت نیست، بلکه بیماریِ اراده‌ای ناتوان است که نمی‌تواند حقیقتِ استخوان‌سوز را هضم کند: معنا نه تنها غایب، بلکه حتی خیالِ آن هم نشانه‌ی ضعف و رذالتِ انسانی‌ست. امید نمی‌میرد (مرگ برایش زیادیِ بخشش بود.) فقط بی‌مصرف می‌شود، هم‌چون خدایی مرده که حتی ارزشِ لگدمال کردن را ندارد. بازگشت، تسلیم نیست؛ اعترافِ تحقیرآمیز به این حقیقتِ ابدی‌ست که جهان سؤالِ ما را حتی به اندازه‌ی یک پوزخند هم شایسته نمی‌داند. سلول مجازات نیست؛ تنها مکانِ آگاهیِ عریان است، جایی که آزادی نقاب برمی‌دارد و اعتراف می‌کند همیشه توهمی کودکانه برای بردگانِ اراده بوده. اخلاق بی‌صدا می‌میرد؛ خیر و شر بی‌مصرف می‌شوند، رذالت قانون می‌گردد، و رنج می‌شود مقاومتِ خنده‌دارِ ارزش‌های بیمار، که از ابتدا مرده بود. اینجا نه قهرمان هست، نه نجات، نه هیچ؛ فقط تداومِ بودن، بدون توجیه، بدون پاداش. زندگی نه تراژدی‌ست (تراژدی دست‌کم قدرتی می‌طلبید.) نه معنا دارد؛ فقط آزمایشِ بی‌رحمانه‌ای‌ست که آزمایشگرش حتی ما را جدی نگرفته. ادامه دادن شجاعت نیست، امید نیست، حتی شورش والا نیست؛ فقط عادتِ تحقیرآمیزِ موجودی ضعیف است که هنوز جرئتِ گفتن «نه»ی قاطع به این نمایشِ ابدیِ پوچ را ندارد. و ما ادامه می‌دهیم، محکوم به این ابدیتِ سردِ هیچ، تا وقتی که اراده به قدرتِ وارونه‌مان بالاخره در برابر وزنِ این تهیِ مطلق فرو بپاشد. –یک‌تا، به دنبالِ منی که نیست.

photo content
+5

I touched the flame but felt no heat My veins run cold beneath the beat Every whisper, every vow Just echoes off the walls somehow I watch them burn, I watch them bleed But nothing ever reaches me I crave a spark inside my chest A reason for this emptiness I want to love, but I can’t feel it Like static in a ghost’s heartbeat I want to drown in something real But the water never reaches me I’m chasing shadows in the dark Begging God to give me scars So I can know that I was real Just once—just once—to feel I’ve kissed the mouth of misery And prayed it would awaken me But all it did was steal my name And leave me hollow just the same I paint affection on my skin But it fades before it sinks in I scream in silence, soft and small Is it love or nothing at all? I want to love, but I can’t feel it Like static in a ghost’s heartbeat I want to drown in something real But the water never reaches me I’m chasing shadows in the dark Begging God to give me scars So I can know that I was real Just once—just once—to feel Maybe I’m cursed, maybe I’m clay A heart sculpted, then thrown away Every pulse a hollow drum Every lover turns to none Tear me open, let me see If there’s a soul inside of me If there’s a light beneath this ache If love is real or just a fake I want to love, but I can’t feel it Like thunder in a muted dream I want to burn beneath the skin But the fire won’t remember me I’m chasing phantoms through the dark Begging life to leave its mark So I can know that I was real Just once—just once—to feel

Just Once To Feel Crimson Collapse.m4a5.10 MB

#Art
#Art

08 Draconian - Death, Come Near Me.mp335.36 MB

و مرگ، آن‌گونه که مردم می‌پندارند، پایانِ زندگی نیست. مرگ، لحظه‌ای‌ست که انسان ناگهان درمی‌یابد دیگر دلیلی برای بخشیدنِ خود ندارد. من مردگانِ بسیاری را دیده‌ام؛ نه در گورستان، که در خیابان‌ها. آن‌ها راه می‌رفتند، به نانوا سلام می‌کردند، چای‌شان را می‌خوردند، سیگارهایشان را می‌کشیدند، شعر می‌خواندند، سوار تاکسی می‌شدند، عاشق می‌شدند و گاهی حتی بلندتر از همه می‌خندیدند. اما در چشم‌هایشان چیزی خاموش بود؛ چیزی که هیچ پزشکی نامی برایش ندارد. گویی روحشان سال‌ها پیش، در اتاقی تاریک، بی‌صدا خودش را کشته بود. عجیب است؛ انسان می‌تواند پس از مرگِ روح، ده‌ها سال دیگر نیز زندگی کند. قلبش بتپد، ریه‌هایش کار کنند، دست‌هایش نان بخرند، لب‌هایش دروغ بگویند و حتی برای کودکی بستنی بخرند تا برایش لبخند بسازند، و با این همه، در اعماق وجودش تنها یک حقیقت باقی مانده باشد: «من دیگر به هیچ چیز ایمان و امید ندارم.» و شاید خسته‌ترین انسان‌های جهان، همین مردگانِ زنده باشند. آن‌ها هر صبح بیدار می‌شوند، نه برای زندگی کردن، بلکه برای کشیدنِ جنازه‌ی خود از تخت تا خیابان، از خیابان تا محل کار، از آدم‌ها تا تنهایی، و شب دوباره همان جنازه را روی تخت رها می‌کنند؛ به این امید که شاید فردا دیگر مجبور نباشند آن را با خود این‌سو و آن‌سو بکشند. آدم از زندگی خسته نمی‌شود، از حمل کردنِ چیزی خسته می‌شود که سال‌هاست مرده، اما هنوز اجازه‌ی دفن شدن ندارد. بدترین مجازاتِ بشر، جهنم نیست. بدترین مجازات این است که هر صبح بیدار شود و ناچار باشد بارِ وجودِ خویش را تا شب بر دوش بکشد. نه آن‌قدر امیدوار که زندگی کند، نه آن‌قدر شجاع که بمیرد. معلق میان دو تاریکی. و من فهمیده‌ام که بسیاری از آدم‌ها از مرگ نمی‌ترسند؛ از این می‌ترسند که روزی بفهمند تمام عمر، تنها نقشِ یک انسانِ زنده را بازی کرده‌اند. زنده نبودند و زندگی نکردند. و آن‌گاه، در واپسین شب، هنگامی که اتاق ساکت می‌شود و هیچ صدایی جز نفس‌های خودشان باقی نمی‌ماند، ناگهان درمی‌یابند: سال‌ها پیش مرده بودند، و کسی متوجه نشده بود؛ حتی خودشان. –یک‌تا، گم‌شده میانِ زندگی و مُردگی.

photo content
+1

Raindrops Shamrain.mp34.17 MB

باران می‌بارد، روز‌هاست که می‌بارد. و من، به خوبی می‌دانم که دستانِ هیچ بارانی، رمغ و توانِ زدودنِ این خون‌های پاک را ندارد. درواقع، دل‌‌اَش را ندارد. نیچه گفته بود بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که حافظه‌ی زمین می‌شوند؛ این کشور پر از حافظه است. پر از کوچه‌های بن‌بستی که فراموش نمی‌کنند، حتی اگر همه تظاهر کنند. آن‌هایی که رفتند همه از امثال ما بودند، با یک تفاوت فاحش که نام‌اش "امیدواری" بود. امیدواری به بهبودیِ این زندگیِ سگی. سن و سالی نداشتند، زندگی‌ای نکردند، جوان بودند و آینده را جدی گرفته بودند. می‌خواستند روزهایشان را صرفا شب نکنند، بلکه زندگی کنند. اما... رفتند. ناگهان دگر روزی برایشان نماند که شب کنند. ماند پیرهای فربه و شیطان صفت... نه، درود خداوند بر شیطان. این پدر نامعلومان دست بی‌گناهِ شیطان را نیز از پشت بستند. من و شمایی که از همان اول امید را آهسته نفس می‌کشیدیم، ماندیم. حالا زنده‌ماندن بعد از این‌ جاوید‌نامان، چیزی جز مجازات و شکنجه نیست. مدام با خویش می‌گوییم ای‌کاش این ما بودیم که می‌رفتیم. ای‌کاش این‌بار نوبت ما بود. جای خالیِ آن‌ها در سینه درد می‌کند و هیچ منطقی آن را پر نمی‌کند. اورول درست می‌گفت؛ وقتی حقیقت کشته می‌شود، مردن ساده‌تر می‌شود. این‌جا آدم‌ها مردند، بعد کلمه‌ها مردند، بعد همه‌چیز عادی شد. خون‌ها شسته شدند، اسم‌ها حذف شدند، پرونده‌ها بسته شدند. این بود پایانی که آن جاویدنامان و ما، انتظارش را می‌کشیدیم؟ نه، هرگز و صدبار هرگز. این خاک‌ای که با خون درآمیخته، به یاد نگاه می‌دارد. ما، به یاد خواهیم داشت. پر و لبریزیم از نام‌هایی که هنوز در دل و جان‌مان زنده‌اند. از صداهایی که ناگهان قطع شدند و هیچ‌وقت توضیح داده نشد "چرا؟". می‌دانم اگر کنار بکشیم، آن‌ها دوباره می‌میرند و این‌بار خبری از جاوید ماندنشان نخواهد بود. برای همین‌ است که ادامه می‌دهیم. نه از شجاعت، نه از امید، از بدهکاری. از اینکه آن‌ها دیگر فرصت ندارند و ما داریم. از اینکه حقشان هنوز روی زمین مانده. ما می‌مانیم، سرد و سنگین، با قلبی که زخمی‌ست، با سینه‌ای که درد می‌کند، با لباس‌هایی که آغشته است به خون. به جای آن‌ها و برای آن‌ها، فقط برای آنکه این زخم، بی‌صدا دفن نشود. –یک‌تا، باران می‌بارد. «دوشنبه، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴»

photo content
+3

4_5886350660256929333 (1).mp320.67 MB

#Art
#Art

در این هفته‌های اخیر تغییری رخ داده است. ولی کجا؟ یک تغییر انتزاعی که جای خاصی ندارد. آیا خودم تغییر کرده‌ام؟ اگر تغییر نکرده‌ام، پس این اتاق کرده، این شهر، این آدم‌ها؛ باید انتخاب کرد.
امروز صبح قبل از اینکه برای رفتن به کتابخانه منزل را ترک کنم، چهره‌ای ناشناس در آینه دیدم. زیر چشم‌هایش قرمز شده بود. رنگ پریده بود، گویی بیماری وخیمی داشته باشد. پلک‌هایش جوری چشمانش را پوشیده بود که گویا در امتداد مژه‌ها، وزنه‌ای صد کیلو گرمی قرار داشته باشد. مردمکش به سختی نمایان بود. لب‌هایش ورم داشت. انگار دو جفت کرم چاق جای آن‌ها بود. انگشت اشاره‌ام را نزدیک بردم و لمس کردم. به نظر نرم می‌آمد. صورتش را با کف دو دست گرفتم و محکم فشار دادم. بعد از آن حس کردم حالت چهره‌اش تغییر کرد. بالاخره فهمیدم؛ شخص درون آینه "من" بود. با این‌حال چهره‌ای غیرقابل شناسایی داشت. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت تا بالاخره خود را شناختم، تنها می‌دانم که آفتاب دیگر به طور کامل درآمده بود. پس از آن، درست وقتی که می‌خواستم از خانه خارج شوم، خشکم زد. شی‌ء سردی را در دستم حس کردم که برای خودش یک جور تشخص داشت و توجهم را جلب می‌کرد. دستم را باز کردم و نگاه کردم: دست‌گیره‌ی درون دستم بود. کمی دیگر در همان حالت ایستادم، کاملا غیرارادی بود. حس می‌کردم این دست‌گیره باشد که به دستم گیر سه پیچ داده. نمی‌توانستم تکان بخورم‌. دستم مثل آهن‌ربا به آن چسبیده بود. می‌خواستم جدایش کنم، اما انگار فرمان حرکت ماهیچه‌های دست به مغز صادر نمی‌شد. سرانجام خود دست‌گیره، دست‌ام را رها کرد. توانستم در را باز کنم. به کفش واکس زده و بیرون رفتم. قدم‌ زدم. به مقصد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. همه چیز خوب بود. ناگهان حس کردم گم و گور شده‌ام. با اینکه اطمینان داشتم از همان خیابان‌ همیشگی عبور کردم. هیچ‌چیز آشنا نبود. برگشتم و نگاهی به پشت سر انداختم. من چطور به اینجا رسیده بودم؟ حس می‌کردم یک شخص دیگر مرا تا به اینجا آورده بود و حالا، درست در وسط ناکجاآباد رهایم کرد به امان خدا. دور خود می‌چرخیدم. بی‌قرار، مثل افرادی که چیزی را گم کرده باشند. البته که فرق چندانی میان ما نبود. من هم گم کرده داشتم، خودم را گم کرده بودم. هیچ اطلاعی ندارم از اینکه چطور به کتابخانه رسیدم، تنها می‌دانم که رسیدم. وارد به کتابخانه‌‌ی همیشگی که شدم، سنگینی نگاه‌‌ای را روی خودم حس کردم. قاعدتاً، نگاه ازآنِ یک شخص بود. به سمتم آمد. فکر می‌کنم چیزی حدود ده ثانیه طول کشید تا شناختم‌اش، کسی نبود جز کتابدار. چهره‌ی ناشناسی می‌دیدم، چهره هم نه. درواقع صورتی نداشت، درحالی که مطمئن بودم مستقیما به چهره‌اش زل زده‌ام. و بعد دستش مثل وزغ چاق لزج‌ای توی دستم بود. تعریق داشت. بالافاصله رهایش کردم و دست به نرمی پایین افتاد. دهان‌اش گشاد بود، شایدم نبود. دندان‌هایش را روی یکدیگر گذاشت. سپس از هم جدایشان کرد و دهانش باز شد. نوک زبان‌اش چسبید به سقف دهن. فاصله‌ی فک‌‌ها بیشتر شد. در نهایت لب‌‌هایش محکم روی یکدیگر چفت شد: «سَ، لا، م» فهمیدم. داشت سلام می‌کرد. دهان‌ش بو می‌داد. انگار صبحانه شیر خورده باشد‌. دندان‌هایش تمیز بودند، اما رنگ زرد داشت و دراز به نظر می‌رسیدند. کتابدار چیزی حدود پنجاه‌سال داشت، پس این حجم از درازی طبیعی بود. بعد، یادم افتاد جواب سلام‌اش را نداده‌ام. تا خواستم چیزی بگویم ناگهان، حس کردم به شدت کلافه‌ام. انگار تازه از خواب بیدار شده باشم. نمی‌توانستم بفهمم چرا به کتابخانه آمده‌ام. آن‌جا چه می‌کردم؟ چرا این آدم روبه‌ر‌وی من است؟ چرا آن لباس مسخره را پوشیده بودم؟ شور و شوقم از بین رفته بود. سال‌های سال در این شور و شوق دست و پا زده بودم. حالا انگار کاسه‌ی احساسم خالی است. تازه، این خوبش بود. در سرم فکری از جنس و بوی لجن داشتم که مثل کپک جا خوش کرده بود. درموردش چیز زیادی نمی‌دانم. اما به قدری حالم را بهم می‌زد که نمی‌شد آن را به نظر بیاورم. تمام این‌ها با بوی دهان کتابدار و چسبندگی بزاق دهانش هنگام بیان واژه‌ی سلام، در سرم قاطی پاتی می‌شد. از دستش عصبانی بودم، تکانی به خودم دادم و خیلی خنثی گفتم: «سلام.» بعد فرار کردم. نه از دست کتابدار، بلکه از دست خودم.
–یک‌تا، فراری.

photo content
+1