~Yaz beni~
前往频道在 Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
+224 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
224
فعلا باید النی و اوروچو توی لاس و لوس area تحمل کنین
اما بعدش...
درام داریم چه درامی
یه بلایی سر اوروچ میاد که کاش نمیومد
Coming soon
224
وای النی خیلی وزه ای خیلیییی😂😂
النی اگه با برکای دیت میرفت هضمش برای اروچ راحت تر بود تا با حوله تو استخر بچرخه🤣🤣🤣🤣
224
'پارت صد و پنجاه و سوم'
کاملاً غیرمنتظره، دست چپش را روی قفسهی سینهام، درست جایی که قلبم با بی قراری میکوبید، گذاشت. خشکم زده بود؛ دست و پاهایم بیحس شده بودند. نمیتوانستم هیچ واکنشی از خودم نشان بدهم. سنگینی انگشتهایش را روی ماهیچهی قلبم حس میکردم.
دست راستش را دوباره دراز کرد و به دیوار تکیه داد. چشمهایش را به گوشم دوخت؛ سرش را خم کرد و سپس آرام آرام به من نزدیک شد تا جایی که لبهایش در فاصلهی میلیمتری از گوشم قرار گرفت. گرمای نفسهایش، پوست صورتم را میسوزاند. ناخودآگاه چشمهایم را بستم و بی اختیار، لبهی کت چرمم را چنگ زدم.
با صدایی بم و آرام که خون را در رگهایم به جوش میآورد، زمزمه کرد :
-ضربان قلبت...
مکث کرد.
-قلبت..قلبت خیلی تند میزنه..مگه میشه آدم به خاطر همکارش،قلبش اینطوری تند بزنه؟
سرش را کمی تکان داد. بدون آنکه لبش با پوستِ گردنم برخورد کند، با ولع، دم عمیقی از عطرِ تنم گرفت و زمزمه کرد :
-بوی عطرت...
در آن لحظه، متوجه شدم که نفسهای او هم دیگر منظم نیستند. انگار رام کردن اسب سرکشِ احساساتش، برایش طاقتفرسا بود.
وقتی سرش را عقب کشید، بلافاصله چشمهایم را باز کردم. دستش را به آرامی از روی قفسهی سینهام برداشت. دوباره با همان نگاههای عمیق و سوزان، تک تک اجزای صورتم را از نظر گذراند و آب دهانش را به سختی قورت داد. سیب گلویش با هر نفس، تند و بینظم بالا و پایین میپرید؛ انگار داشت با نفسهایش، جلوی طوفانی که در سینهاش بود را میگرفت. سرم را به طرف دیگری چرخاندم و نگاهم را دزدیدم. قلبم آنقدر تند میتپید که صدای کوبشِ آن در گوشهایم میپیچید.
چند قدم عقب رفت. فضا برایم باز شد و تازه آن موقع توانستم نفسی که در گلویم حبس شده بود را بیرون بدهم. دستهایم را مشت کردم و بیدلیل، چند بار کنار ران پایم کشیدم تا لرزش خفیف پاهایم را از بین ببرم.
اوروچ هم نفسش را با صدایی که از عمقِ سینهاش میآمد، با سنگینی بیرون داد. با کلافگی و آشفتگی، هر دو دستش را در موهایش فرو برد و چنگی به آنها زد.
برای ثانیههای کوتاهی، صورتش از عصبانیت در هم کشیده شد و زیر لب خطاب به خودش زمزمه کرد :
-چیکار میکنی اوروچ؟..میخوای تنظیمات یکی دیگه رو بهم بریزی،تنظیمات خودتت بهم میریزه..عقب مونده..خدا لعنتت کنه!
چیزی از حرفهایش نفهمیدم و سرم را پایین انداختم. سعی کردم با دم و بازدمهای عمیق و بیصدا، ضربانِ قلبم را منظم کنم. ثانیهها در سکوتی سنگین میگذشت و تمام حواسم به خودم بود.
-چی شد؟مثل اینکه تنظیماتت بهم ریخت.نکنه با تنظیماتت بازی کردم،اروپایی؟
سرم را چنان با شتاب بالا آوردم که صدای تقِ خفیف استخوانهای گردنم را شنیدم. لبخندی غرورآمیز زده بود و در تضاد با آن، اخم ریزی بر پیشانی داشت.
با غیظ به چشمهایش خیره شدم :
-تو..تو چی گفتی؟
با لحنی آرام و طعنه آمیز گفت :
-سر میز صبحانه به من گفتی با تنظیماتت خیلی راحت میشه بازی کرد.الان دارم میبینم با تنظیماتِ تو هم خیلی راحت میشه بازی کرد.
دندانهایم را با حرص روی هم ساییدم :
-تو...
از شدت خشم، کلمات در گلویم گیر کرده بودند. او تلافی کرده بود. تمام آن نمایشهای چند دقیقهی پیشش، فقط برای یک چیز بود. میخواست به من ثابت کند که با تنظیماتِ من هم میشود به راحتی بازی کرد.
هر دو دستم را بالا آوردم و مشتهایم را با عصبانیت گره کردم :
-اوروچ!
لبخندی زد و با خونسردیِ آزاردهندهای سرش را تکان داد :
-بله!
با لحنی غیظآلود گفتم :
-ازت متنفرم!
لبخندش عمیقتر شد و با لحنی شیطنتآمیز گفت :
-خیلی خوبه؛امروز برای دومین بار بهم گفتی که ازم متنفری.معلومه که تلاشام برای بخشیده شدن داره نتیجه میده.همینطوری پیش برم تا دو،سه روز دیگه منو میبخشی.خیلی خوبه!
سرم را با حرص چند باری تکان دادم و با لحنی تمسخرآمیز گفتم :
-دو،سه روز دیگه چرا؟همین امشب میبخشمت.مالاکاس!
سرش را پایین انداخت و بیصدا خندید.
با حرص دکمهی آسانسور را کوبیدم تا درب باز شود.
اخمی کرد :
-در ضمن؛با علی و نیلوفر اومدم بیمارستان.منو تو راه دیدن،دستشون درد نکنه سوارم کردن.
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست، اما فوراً آن را با قیافهای عبوس پنهان کردم و از آسانسور پیاده شدم.
با قدمهای بلند و سریع به سمت اتاق استاد فیرات رفتم. صدای قدمهای اوروچ را درست پشت سرم میشنیدم.
-النی!با اون عوضی امشب بیرون نمیری،مگه نه؟
ایستادم و به سمتش برگشتم :
-نمیرم!
لبخندی روی لبانش نشست و نفس راحتی کشید. ابروهایم را با آرامش بالا انداختم و با لحن قاطعی که میدانستم حرصش را در میآورد، گفتم :
-نمیرم چون امشب باید بیمارستان بمونم؛کار دارم.فرداشب با برکای شام میرم بیرون.
لبخند روی لبش خشک شد. چهرهاش در هم رفت و با تن صدای نسبتاً بالایی گفت :
-چی؟
چشم غرهای رفتم و دوباره به راهم ادامه دادم.
پشت سرم میآمد و با حرص میگفت :
-یا صبر یا صبر!
@yaz_beni
224
'پارت صد و پنجاه و دوم'
وارد پارکینگ بیمارستان شدم و ماشین را در گوشهای پارک کردم. نفسی عمیق کشیدم؛ آینهی آفتابگیر را پایین کشیدم و نگاهی به چهرهی آشفتهام انداختم.
زیپ کیفم را باز کردم و ریمل را بیرون کشیدم و با تمرکز، مژههایم را فرم دادم. سپس، رژلب صورتی را با ضرباتی سریع روی لبهایم زدم تا چهرهام کمی رنگ بگیرد.
ذهنم مثل یک میدان جنگ، پر از فکر و خیال بود.
چند ثانیه، به چهرهام در پس آینه خیره شدم :
-النی!برای چی اوروچ رو از ماشین پرت کردی پایین؟گناه داشت.
مکث کردم.
نگاهی غضبآلود به تصویرم در آینه انداختم :
-اصلاً هم گناه نداشت.کار خیلی خوبی کردم.خوب شد همونجا پیادش کردم.به من میگه با مرجان شام میرم بیرون.منو تهدید میکنه.مالاکاس!
با خودم کلنجار میرفتم.
سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم :
-اگه تاکسی گیرش نیاد چی؟خیلی معطل میشه.گناه داره.ساعت هفت شد.باید با هم میرفتیم پیش استاد فیرات.اوف النی اوف!دیوونه شدی.نشستی با خودت حرف میزنی.احمق!
برای اینکه از این مارپیچِ افکار رها شوم، چند نفس عمیق کشیدم. شیشهی عطرم را از کیف بیرون آوردم و به گردن و مچ دستهایم عطر زدم.
از ماشین پیاده شدم و با گامهایی سنگین، وارد ساختمان بیمارستان شدم. مستقیم به سمت آسانسور رفتم. جلوی درب آسانسور ایستادم و در حالی که پایم را از اضطراب تکان میدادم، به اطراف نگاه کردم؛ انگار منتظر بودم اوروچ را در گوشهای ببینم. بالاخره درب باز شد و کادر درمان با لبخندهایی گذرا از آن خارج شدند. سلام کوتاهی به آنها دادم و با فشار دادن دکمهی طبقهی هفتم، خود را به درون فضای بستهی آسانسور سپردم.
آسانسور در طبقهی چهارم توقف کرد. خودم را جمع و جور کردم که درب باز شد و در کمال تعجب، اوروچ را دیدم. در حالی که لبخندی کمرنگ روی لب داشت، وارد آسانسور شد.
با شیطنت سر تا پایم را برانداز کرد و سری تکان داد :
-خانم دکتر!
اخمی کردم :
-آقای دکتر!
درب آسانسور بسته شد. به دربِ بسته خیره بود و آن لبخند شیطنتآمیز، از لبانش محو نمیشد.
نگاهی گذرا به سر تا پایش انداختم :
-یه دقیقه؛تو چطوری اومدی بیمارستان؟چقدر زود رسیدی.حتی انگار زودتر از من رسیدی.طبقهی چهارم بودی.چطوری اومدی؟با چی اومدی؟
در کمال خونسردی، یقه پیراهنش را مرتب کرد.
سرش را به سمت من چرخاند و در چشمهای درخشانش، جرقههای شیطنت را دیدم :
-حدس بزن با چی اومدم.در اصل حدس بزن با کی اومدم.
سرم را با غیظ به گوشه ای کج کردم :
-اوروچ!
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-اگه بگم با مرجان اومدم بیمارستان،چیکار میکنی؟
گلویم خشک شد. انگار تمام سیمهای مغزم اتصالی کرد و چشمهایم از فرط عصبانیت گشاد شد :
-چی؟با مرجان اومدی؟با مرجان؟واقعاً؟
در همان لحظه آسانسور به طبقهی هفتم رسید، اما اوروچ قبل از آنکه درب باز شود، با عجله دکمهی توقف را فشار داد.
در یک حرکت غیرمنتظره، به سمتم قدمهای سریعی برداشت. ناخودآگاه دو، سه قدم به عقب رفتم و کمرم به دیوار سرد آسانسور برخورد کرد. دست راستش را دراز کرد و درست کنار سرم، به دیوار تکیه داد.
نگاهش را با دقت روی تک تک اجزای صورتم چرخاند :
-چی شد خانم دکتر؟نکنه حسودی کردی؟
در کسری از ثانیه، ضربان قلبم بالا رفت. فوراً نگاهم را دزدیدم و برای آنکه حفظ ظاهر کنم، با تحکم گفتم :
-حسودی نکردم.تو فقط همکار منی.به من چه که با کی میای و با کی میری.به من هیچ ربطی نداره.
نفس در سینهام حبس شده بود. زیرچشمی نگاهش کردم؛ لبخند پیروزمندانهای روی لب داشت، انگار از پاسخی که داده بودم، کاملاً راضی بود.
اخمی کردم و به دکمههای آسانسور نگاه کردم :
-اصلاً تو داری چیکار میکنی؟برای چی آسانسور رو نگه داشتی؟
خواستم به سمت دکمهها بروم، اما فوراً دست دیگرش را هم بالا آورد و به دیوار تکیه داد. حالا بین دو دستِ او و هیکل تنومندش، محاصره شده بودم. قلبم آنچنان محکم و وحشیانه میکوبید که حس میکردم میخواهد قفسهی سینهام را بشکافد.
-به من نگاه کن!
نمیتوانستم به او نگاه کنم. نگاه کردن به چهرهاش برایم غیرممکن بود. فضای آسانسور برایم سنگین و تنگ شده بود.
دستش را زیر چانهام گذاشت و با ملایمت، سرم را بالا آورد. چشمهایمان در هم گره خورد و تمام سلولهای بدنم شعلهور شدند.
نگاهم میان چشمها و لبهایش سرگردان بود. آب دهانم را به سختی قورت دادم. پاهایم سست شده بود. چنان عمیق به من خیره شده بود که حس میکردم میتواند تمام وجودم را بخواند. در اعماق چشمانش، برق شرارت را میدیدم. لبخند کمرنگی بر لب داشت و چشمهایش، میان چشمها و لبهایم دائم در رفت و آمد بود.
دست راستش را از زیر چانهام عقب کشید؛ تارهای مویی را که در سمت چپ صورتم ریخته بود، با دقت کنار زد و پشت گوشم قرار داد.
@yaz_beni
