ch
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

前往频道在 Telegram

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

显示更多
未指定国家未指定类别
224
订阅者
+224 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
"Sen beni hiç üzmedin ki. Sen benim tek mutluluk sebebimsin. Dünyadaki tek mutluluk sebebim sensin!"
+8
"Sen beni hiç üzmedin ki. Sen benim tek mutluluk sebebimsin. Dünyadaki tek mutluluk sebebim sensin!"

"Doktor Hanım, yüreğimizi kanattın. Yeter da, ağlama!"
"Doktor Hanım, yüreğimizi kanattın. Yeter da, ağlama!"

🧭 #imagine 🫀 @yaz_beni
🧭 #imagine 🫀
@yaz_beni

"Ben seni çok sevdim, ben seni çok sevdim Belki zordur anlaması sessizliğimden Ben seni çok sevdim, ben seni çok sevdim Sen oku kelimeleri gözlerimden"
🧭 #Music 🫀
@yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و یکم' -قسم میخورم این عوضی رو میکشم!صبحانه بخوریم ناهار بخوریم شام بخوریم.تو کوفت بخور؛کوفت.مرتیکه‌ی عوضی... با میمیکی مضحک اما لحنی عصبی، ادامه داد : -اصلاً یه کاری کنیم.یه فکری دارم.رسیدیم بیمارستان من میرم پیش این عوضی.میرم بهش میگم تو بیا عزیزدلم؛تو بیا امشب من و تو با هم بریم بیرون.من،تو رو شام ببرم بیرون.بعدم اون میز شام رو از پهنا فرو میکنم تو... -یـواش!بی‌ تربیت! اخمی کرد و با غیظ به طرفم برگشت : -چی میگی تو؟میخواستم بگم میز شام رو فرو میکنم توی دهنش.دو دقیقه صبر کن بذار حرفم تموم بشه بعد قضاوت کن.چپ و راست به من میگه بی‌ تربیت! -چون بی‌ تربیتی!باورم نمیشه.واقعاً باورم نمیشه.تلفن رو روی صورتش قطع کردی.داشت حرف میزد.به چه حقی این کارو کردی ها؟ -کار خیلی خوبی کردم.دستم درد نکنه.دوباره زنگ بزنه دوباره قطع میکنم. نفسم را با غیظ بیرون دادم : -عه؟حالا که اینطوریه؛امشب با برکای شام میرم بیرون.حالا ببین. سرش را به گوشه‌ای کج کرد : -النی!نکن!منو دیوونه نکن! -حالا میبینی! -باشه باشه.تو با این عوضی شام برو بیرون،منم با مرجان شام میرم بیرون. ناگهان، جریان خون در رگ‌هایم قطع شد. با عصبانیت به سمتش چرخیدم و تقریباً فریاد زدم : -چـی؟ فوراً راهنما زدم و ماشین را کنار جاده متوقف کردم. -تو چی گفتی؟ با آرامش روی صندلی جا به ‌جا شد و زیر چشمی نگاهم کرد : -چی چی گفتم؟ -تو یکم پیش چی گفتی؟منو تهدید کردی؟گفتی اگه با برکای شام برم بیرون،تو هم با مرجان شام میری بیرون؟ به نقطه مقابلش نگاه کرد : -نه!همچین چیزی نگفتم. -اوروچ!منو ببین. به سمتم برگشت؛ لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد، می‌خواست جلوی خنده‌اش را بگیرد. با غیظ نفس می‌کشیدم : -تکرار کن یکم پیش چی گفتی. چشمانش از شیطنت می‌درخشید : -گفتم لطفاً با اون عوضی شام نرو بیرون. -اوروچ! -باشه النی!شوخی کردم.من چرا باید با مرجان شام برم بیرون؟خیلی کار مزخرفیه.لزومی نداره باهاش برم بیرون.من و اون هیچ نسبتی با هم نداریم.همونطوری که تو با اون خیار هیچ نسبتی نداری و بیرون رفتنت باهاش خیلی کار مزخرفیه! با عصبانیت و بدون ذره‌ای تردید، به سمت درِ شاگرد اشاره کردم : -پیاده شو.پیاده شو از ماشینم. اخمی کرد : -چی؟ -گفتم پیاده شو از ماشینم. -النی! -پیاده شو. -تو یه نگاه به اطراف بنداز.من اینجا تاکسی گیرم نمیاد که.ساعت نزدیک هفته.باید زودتر بریم پیش استاد فیرات. -به من چه ها؟به من چه؟مشکل خودته.پیاده شو. لبخند شیطنت‌ آمیزی زد و درِ ماشین را باز کرد : -زشته؛خیلی زشته.وسط راه آدمو پرت میکنی پایین. با غیظ نگاهش می‌کردم : -زنگ بزن مرجان بیاد دنبالت! همان‌طور که لبخندی شیطنت آمیز بر لب داشت، با لحنی که آمیزه‌ای از لجاجت و تمسخر بود، گفت : -متأسفانه شماره‌ی مرجان رو ندارم وگرنه زنگ میزدم. مشتی محکم به بازویش کوبیدم : -اوروچ!پیاده شو از ماشینم.سریع! خندید. خوب می‌دانستم که از تمام این طوفان هیجان و رفتارهای تند من، لذت می‌برد. با بی‌ خیالی از ماشین پیاده شد. در را بست و سرش را از شیشه کمی به داخل خم کرد : -شماره‌ی مرجان رو نداری بدی بهم؟ چند ثانیه با غیظ، نفس‌هایم را بیرون دادم. چشم‌هایم را در فضای داخل ماشین چرخاندم تا چیزی برای پرتاب کردن پیدا کنم. نگاهی به صندلی عقب انداختم و بطری کوچک آب معدنی را با تمام توان به سمتش پرتاب کردم. سرش را سریع عقب کشید، بطری را در هوا شکار کرد و قهقهه زد. دندان‌هایم را از عصبانیت روی هم ساییدم : -نخند! سرفه‌ای کرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد. اخمی روی صورتش نشاند تا جدی به نظر برسد : -مراقب خودت باش.درست رانندگی کن.منم یکم دیگه میام.تو بیمارستان میبینمت خانم دکتر! چشم غره ای رفتم : -نبینیم همو.نبینیم.دیگه نمیخوام ببینمت! -متأسفانه همچین چیزی امکان ‌پذیر نیست.هر روز منو میبینی.دست از سرت برنمیدارم! دستانم را دور فرمان محکم چسباندم و با غیظ گفتم : -مالاکاس! پایم را روی گاز فشار دادم. لاستیک‌ها با صدای جیغ روی آسفالت کشیده شدند و با سرعتِ زیاد، از آن نقطه دور شدم. @yaz_beni

'پارت صد و پنجاهم' لب‌هایم را روی هم فشار دادم؛ خنده‌ای در گلویم می‌چرخید و مهار کردنش کار ساده‌ای نبود. -چیز نه.استخرش مشترکه؛هم خانم‌ها استفاده میکنن هم آقایون. فریادش چنان بلند بود که گوش‌هایم سوت کشید : -چـی؟ دستش را روی زانوهایش فشار داد : -النی!النی!النی!تو چیکار کردی النی!تو چیکار کردی!تو چیکار کردی النی!تو چیکار کردی! دستم را روی دهانم گذاشتم و در حالی که نگاهم به جاده خیره بود، آرام خندیدم. در دنیایی تلفیق از خشم، حسادت و غیرت غرق بود و زیر لب با خودش حرف می‌زد : -خدایا دارم عقلم رو از دست میدم.از دست دادم حتی.چی میگه؟این دختر چی میگه؟یعنی چی استخر مشترکه؟یعنی چی؟همچین چیزی مگه ممکنه؟استخر چرا باید مشترک باشه؟خدایا خدایا! دستش را همچنان با حرص روی زانوهایش می‌فشرد. مطمئن بودم ذهنش در همین چند ثانیه، هزاران تصویر ساخته است و او را با تک‌ تک‌ این تصاویر شکنجه می‌کند. اخمی کردم و به طرفش برگشتم : -چی شد آقای دکتر؟نکنه عضلات پات گرفت؟به ماساژ احتیاج داری؟میخوای دور بزنم برگردیم خونه‌ از اون دستگاه ماساژوری که خانم مدیر به صورت اختصاصی برات خرید،استفاده کنی؟ها؟ با غیظ نگاهم کرد : -النی!خیلی بدجنسی.واقعاً خیلی بدجنسی. لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبم نشسته بود و حواسم به مسیر بود. هنوز درگیر افکار مسموم‌کننده‌ بود. دستی به یقه‌ی لباسش کشید و با تردید گفت : -النی!چیز..اون عوضی..اون چیز نکرده تا حالا نه؟..یعنی با هم..استخر..نرفتین..شنا..ها؟..با اون خیار..ها؟ رگ غیرتش حتی اجازه نمی‌داد سؤالش را درست و مرتب بپرسد. از کنار هم گذاشتن این کلمات وحشت داشت. با خونسردی، زیرچشمی نگاهش کردم : -نه!تا حالا با برکای نرفتم استخر.با هم شنا نکردیم.معمولاً یا تنها میرم استخر یا با نیلوفر و فادیمه میرم. نفسی از سر آسودگی کشید. بلافاصله کف دستش را محکم به پیشانی‌اش کوبید و خطاب به خودش زمزمه کرد : -الان مثلاً خیالت راحت شد مرتیکه؟اون عوضی اونجا نبود اما عوضی‌های دیگه که بودن.کلی عوضی اونجاست.داره میگه استخر مشترک.خدا لعنتم کنه.خدا منو لعنت کنه. لبخند رضایت‌ روی لبم داشتم و طوری وانمود می‌کردم که انگار صدایش را نمی‌شنوم. در همین لحظه، گوشی همراهم لرزید و نام "برکای" با حروف درشت روی مانیتور مرکزی ماشین، نمایان شد. اوروچ، با دیدن نام "برکای"، خشکش زد؛ انگار زمان برایش ایستاد. با صدایی که از فرط درماندگی و خشم می‌لرزید، گفت : -خدایا خدایا!دیگه نمیتونم.دیوونه شدم.این چه صبحیه.این دیگه چه صبحیه. با غیظ به من خیره شد : -جوابش رو نده! در حالی که با خونسردیِ تمام، نگاهی تمسخرآمیز به صورتش می‌ انداختم، صفحه نمایش را لمس کردم. تماس را وصل کردم و بلافاصله صدای برکای در فضای ماشین پیچید : -النی!صبح بخیر!چطوری؟ -صبح تو هم بخیر برکای!خوبم تو چطوری؟ اوروچ، انگشتانش را در موهایش فرو برد و با عصبانیت به مانیتور ماشین نگاه می‌کرد. -منم خوبم.کجایی؟کی میای بیمارستان؟ دهان باز کردم تا جوابی بدهم، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از گلویم خارج شود، صدای بلند و غیظ‌ آلود اوروچ تمام فضا را پر کرد : -به تو چه مرتیکه؟به تو چه؟ با چشمانی گرد شده از تعجب، به سمتش چرخیدم و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، زمزمه کردم : -چیکار میکنی؟ساکت شو. -الو!النی اونجایی؟اون صدای کی بود؟کی گفت به تو چه؟ چشم غره‌ای به اوروچ رفتم. سعی کردم با خونسردی دروغی بگویم : -چیز.برکای!من دارم با نیلوفر و علی میام بیمارستان.صدای اوناست.علی داره با تلفنش صحبت میکنه. -آها بهشون سلام برسون..پس داری میای بیمارستان..چیز النی!با هم صبحانه بخوریم؟ اوروچ، دندان‌هایش را با حرص روی هم می‌سایید. -من صبحانه خوردم برکای. -آها باشه پس؛نوش جانت.من در اصل برای این زنگ زدم که بهت بگم اون دفتر رو هنوز بهت ندادم.همون دفتری که نکات مهم سمینار آمریکا رو توش نوشتم.پریشب شام نرفتیم بیرون.میخواستم وقتی رفتیم بیرون بهت بدم.امشب وقت داری بریم بیرون؟هم دفتر رو بهت بدم هم اینکه برات از کارایی که تو آمریکا کردم،تعریف کنم. اوروچ، انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با حرکاتی عصبی، آن را به نشانه‌ی منفی در هوا تکان داد. زیر لب با غیظ زمزمه کرد : -مبادا باهاش بری بیرون.مبادا. چشمانم را ریز کردم و با تقلیدِ تمسخرآمیز از حرکات او، انگشتم را بالا آوردم. -برکای!امروز خیلی سرم شلوغه.تا دیروقت باید بیمارستان باشم.ببخشید واقعاً؛نمیتونیم امشب با هم بریم بیرون. -آها باشه پس.اشکال نداره.فدای سرت.پس میتونیم یه کاری کنیم.امروز باهم ناهارو تو کافه‌تریا... در یک حرکت ناگهانی و بدون هیچ مقدمه‌ای، اوروچ، انگشتش را روی آیکون قرمز مانیتور کشید و تماس را قطع کرد. سکوتی سنگین جای صدای برکای را گرفت. با چشمانی گشاد شده از تعجب به او نگاه کردم : -چیکار کردی؟چرا قطع کردی؟داشت حرف میزد. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و نهم' لحنش شوخ و شیطنت‌ آمیز بود : -به نظرم کم کم داری گول میخوری. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. او در بیرون کشیدن من از باتلاق گذشته مهارت خاصی داشت. اجازه نمی‌داد در هیچ غمی ماندگار شوم. عروسک را به جعبه برگرداندم و دوباره آن نقاب زن محکم و لجباز را بر چهره زدم : -من گول نمیخورم! دستی به یقه‌ی پیراهن کتانش کشید و با همان اعتماد به ‌نفسِ آزاردهنده‌اش گفت : -می‌بینیم.به زودی معلوم میشه گول میخوری یا نه! نگاهش کردم؛ مستقیم و بی‌پروا. با تحکم گفتم : -می‌بینیم! هم‌قدم با یکدیگر از خانه بیرون آمدیم و به سمت ماشینم رفتیم. هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بودیم که لبخند ناگهانی‌ای روی لبم نشست : -اوروچ!یادته یه حوله‌ی صورتی داشتم؟ ایستاد؛ نفس نسبتاً عمیقی کشید و اخم غلیظی کرد : -یادمه؛خیلی خوب یادمه.مگه من میتونم اون حوله‌های معروف تو رو فراموش کنم؟ درِ ماشین را باز کردم : -با دیدن کلاه عروسک یاد حوله‌ی‌ صورتیم افتادم.حوله‌ام هم دقیقاً همینطوری گوش داشت. سوار ماشین شدیم. اخمی جدی بر پیشانی داشت : -ان‌شاءالله که دیگه با حوله این‌ور و اون‌ور نمیچرخی؟! جعبه‌ی عروسک را روی صندلی عقب گذاشتم، کمربندم را بستم و به طرفش برگشتم : -اوروچ!تو با حوله‌های من دقیقاً چه مشکلی داشتی؟من هنوز نفهمیدم. چند لحظه مکث کرد؛ انگار دنبال جوابی می‌گشت که هم قانع‌کننده باشد و هم مجبورش نکند اصل ماجرا را به زبان بیاورد. -قبلاً بهت گفته بودم دیگه.گوش‌ داشت.چون گوش داشت باهاش مشکل داشتم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. -چرت و پرت نگو.مشکلت گوش‌های حوله نبود.بگو ببینم واقعاً مشکلت چی بود؟ -النی!نمیشه موضوع حوله رو ببندیم؟ -نه نمیشه! زیر لب گفت : -یا صبر یا صبر. نگاهم به جاده و ماشین‌های رو به ‌رو بود، اما زیرچشمی حواسم به او هم بود. کاملاً مشخص بود که دارد برای پیدا کردن یک دروغِ باورپذیر فکر می‌کند. آستین‌های پیراهنش را تا زد : -خب ببین نمیدونم چطوری برات توضیح بدم..خب چیز تو دختر اروپایی هستی..یعنی منظورم اینکه اونطوری بزرگ شدی،با اون فرهنگ..من کارادنیزی‌ام..دیگه طبیعتاً تا الان با فرهنگ کارادنیزی‌ها آشنا شدی..میدونی ما چه عقایدی داریم..خب یعنی بین‌ محیطی که من و تو توش بزرگ شدیم خیلی فرق هست..بین فرهنگ‌هامون..چیز؛چطور بگم... با انگشت‌هایش روی زانویش ضرب گرفت و ادامه داد : -آها؛حوله چیه؟یه چیز شخصیه..یه وسیله‌ی خیلی شخصی‌..مثل مسواک دیگه..مسواک وسیله‌ی شخصیه،مگه آدم مسواکش رو میگیره دستش و به بقیه نشون میده؟نه!..خب حوله هم جزو همون وسایله دیگه..وقتی حوله تنت هست،نباید باهاش این‌ور و اون‌ور بری..نباید چیز کنی... حرفش را برید. سرش را به سمت شیشه چرخاند و زیر لب با حرص چیزی گفت که نشنیدم. -اوروچ!خودت فهمیدی چی گفتی؟بازم چرت و پرت تحویل من دادی.در ضمن؛من اون حوله رو روی لباس‌هام می‌پوشیدم.یعنی خب لخت که... تن صدایش را کمی بالا برد و حرفم را قطع کرد : -باشه باشه.ولش کن.ادامه نده... زمزمه کرد : -استغفرالله! نفس عمیقی از سر کلافگی کشید : -ببین من کلاً با ماهیت حوله مشکل داشتم.هنوزم دارم البته.ولش کن النی!نمیفهمم چطوری به حوله‌‌های تو رسیدیم. آرام کنار بینی‌ام را خاراند‌م. فکری شیطانی در ذهنم شکل گرفت. دستم را دور فرمان محکم‌تر کردم و لبخند آرامی روی لبم نشست : -یکم پیش گفتی ان‌شاءالله که دیگه با حوله این‌ور و اون‌ور نمیچرخی... با اخم نگاهم کرد : -خب؟ -ببین،باشگاهی که توش بوکس کار می‌کنم یه جای معمولی نیست؛یه مجموعه‌ی اختصاصیه.من کارت عضویت دارم.یه طبقه‌ش کلاً برای استخر،جکوزی و سونا‌ست.من گاهی از استخر هم استفاده میکنم.خلاصه خواستم بگم بعد از استخر با حوله این‌ور و اون‌ور می‌چرخم و حسابی خوش می‌گذرونم! تقریباً فریاد کشید : -چی چی؟چی گفتی چی گفتی؟ نگاهم به جاده بود و برای آنکه قهقهه نزنم، تک‌ تک عضلات صورتم را با زحمت تحت کنترل نگه داشته بودم. سرم را به طرفش چرخاندم. پوستِ سفید صورتش از خشم و اضطراب سرخ شده بود. -النی!ببین.بگو داری شوخی میکنی.بگو. با جدیت به چهره‌اش نگاه کردم : -من الان شبیه کسی‌ام که داره شوخی میکنه؟ببین؛میرم استخر و بعد از شنا حوله میپوشم.همونطوری که حوله تنمه یه کوکتل میخورم،بعد دقیقاً با همون حوله قدم میزنم میرم رختکن،بعد دوش میگیرم بعد... -باشه باشه.نگو نگو.ادامه نده. شیشه‌ی ماشین را تا آخر پایین داد و چنگی به یقه‌ی لباسش زد : -خدایا خدایا!دارم دیوونه میشم.دارم دیوونه میشم. نفس‌هایش بریده و نامنظم شده بود. وحشت را در عمق چشم‌هایش می‌دیدم؛ وحشتی که خودش هم نمی‌دانست باید آن را خشم بنامد، حسادت یا غیرت. -چیز.این استخر،استخر بانوانه فقط دیگه ها؟یعنی فقط خانم‌ها ازش استفاده میکنن؛مگه نه؟ @yaz_beni

'پارت صد و چهل و هشتم' مادامی که آهنگ پخش می‌شد، نگاه سنگینش روی من قفل بود. لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشسته بود و میان جرعه‌های آرام چای، تک‌ تک جزئیات صورتم را با دقت از نظر می‌گذراند. انگار تماشای من برایش از هر چیز دیگری دل‌چسب‌تر بود؛ انگار اگر ساعت‌ها همان‌طور می‌نشست و فقط نگاهم می‌کرد، نه خسته می‌شد و نه سیر. زیر آن نگاه‌های عاشقانه‌اش ذوب شده بودم اما تمام تلاشم را می‌کردم تا عادی به نظر برسم. سرم را پایین انداخته بودم و وانمود می‌کردم حواسم فقط به صبحانه‌ام است، در حالی که تک‌ تک واژه‌های این آهنگ، روحم را نوازش می‌کرد و تپش‌های قلبم را به تپش‌هایی شوریده مبدل می‌کرد. وقتی آهنگ تمام شد، سرم را بالا گرفتم و به آن دو چشمِ مجذوب‌کننده‌اش خیره شدم. لبخند شیطنت آمیزی زدم و با چشم و ابروهایم اشاره‌ای کوتاه به تلفن همراهش کردم : -من اینطوری گول نمیخورم آقای دکتر! لبخندی که بر لب داشت، عمیق‌تر شد : -پس چطوری گول میخوری خانم دکتر؟ لبخندم رنگِ غرور گرفت. کمی چانه‌ام را بالا دادم و با لحنی محکم گفتم : -من هیچ‌جوره گول نمیخورم.بیخودی منتظر نباش!گول نمیخورم.نمیتونی منو گول بزنی. ابروهایش را بالا انداخت و چهره‌اش سرشار از اعتماد به نفس شد : -والا زیاد مطمئن نباش!یهو به خودت میای میبینی گولت زدم تموم شد و رفت. پوزخندی زدم : -مگر اینکه تو خوابت ببینی. لبخند عمیقی زد و سرش را پایین انداخت؛ انگار از جواب من لذت برده بود. از پشت میز بلند شدم : -بابت صبحانه ممنونم. -نوش جان. از پشت میز بلند شد و ظرف‌ها را جمع کرد : -من میرم لباسمو عوض کنم بعدش با هم میریم بیمارستان. سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. از پله‌ها بالا رفت. من هم به سمت جالباسی رفتم و کت چرم قهوه‌ای سوخته‌ام را پوشیدم. چند دقیقه‌ای سپری شد؛ صدای قدم‌هایش در خانه پیچید و از پله‌ها پایین آمد. وقتی به طرفش برگشتم، چشمم به جعبه‌ی نسبتاً بزرگی افتاد که در دستش بود. با کنجکاوی به صورتش خیره شدم. نزدیک آمد و جعبه را به سمتم گرفت. لبخند آرامی روی لب داشت : -این برای توئه!دیروز که رفتم برای خونه خرید کنم،اینو برای تو خریدم.بازش کن ببین خوشت میاد. قلبم، در سینه‌ام‌ محکم می‌کوبید. جعبه را از دستش گرفتم و درش را آرام باز کردم. همین که چشمم به عروسک افتاد، برقِ شادی بی‌اختیار در نگاهم دوید. عروسک، دختر کوچکی بود با صورتی که به شکل عجیبی به نوزادی واقعی شباهت داشت؛ آن‌قدر ظریف و زنده که انگار ممکن بود هر لحظه پلک بزند. چشمانش، دو تیله‌ی درشتِ سبز‌ و شفاف بود. موهای بلند و طلایی رنگش، صاف و یکدست روی شانه‌هایش ریخته بود و از زیر کلاه بافتنی صورتی‌ رنگی که گوش‌های کوچک و گردی داشت، صورت ظریفش را قاب گرفته بود. لباس سرهمی بافتنی صورتی ‌رنگی به تن داشت که روی یک بلوز سفید ساده پوشیده شده بود. دستان پلاستیکی و ظریفش با حالتی نرم، عروسک کوچک‌تری را که از همان جنس و رنگ لباس خودش بود، در آغوش نگه می‌داشت. در انتهای پاهایش، کفش‌های کوچک و سفید رنگی دیده می‌شد که انگار برای قدم زدن در دنیای رویاها ساخته شده بودند. عروسک را با احتیاط از جعبه بیرون آوردم. نگاهم روی چهره‌اش قفل شده بود و لبخندی که لب‌هایم را باز کرده بود، یک لبخند حقیقی و عمیق بود : -خیلی خوشگله... صدای خنده‌ی آرام و کودکانه‌ای از گلویم رها شد؛ این صدای خنده‌ی کودک درونم بود : -چشم‌هاش سبزه. بی درنگ گفت : -دقیقاً مثل چشم‌های تو! سرم را بالا آوردم و به چشمانش که در آن لحظه با درخششِ عشق آمیخته بود، خیره شدم : -خیلی خوشگله؛خیلی..خیلی خوشم اومد..ممنونم. چشم‌هایش را حول صورتم چرخاند : -بهم گفته بودی که یه عروسک داشتی..براش تعریف می‌کردی که روزت چطور گذشت..چون کسی به حرف‌هات گوش نمی‌داد،برای اون تعریف می‌کردی..بهش میگفتی روزت چطور‌ گذشت و تو مدرسه چیکار کردی... به عروسک خیره شد و ادامه داد : -من این عروسک رو برات خریدم تا هر بار که میبینیش یاد من بیوفتی..هر بار که میبینیش،یادت بیاد که دیگه تنها نیستی..بدونی من هستم..من هستم تا تو بیای از اینکه روزت چطور گذشت برام بگی..من اینجام تا تک تک روزهات رو بشنوم..برای من از احساساتت بگو..از کارهایی که کردی،بگو..من همیشه به تو گوش میدم؛بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشم! اشک در چشمانم حلقه زد. برای مهار اشک‌هایم، نگاهم را با عجله حول محیط اطراف چرخاندم. او حرف‌های پنج سال پیش من را تمام و کمال در مغزش ضبط کرده بود. او تمام آن رنج خاموش و تنهایی عمیق من را در حافظه‌اش حک کرده بود. "هر بار که میبینیش،یادت بیاد که دیگه تنها نیستی.بدونی من هستم!" این همیشه بزرگ‌ترین دغدغه‌ی او بود؛ اینکه به من بفهماند در این دنیای بی‌رحم، جایی برای پناه گرفتن دارم و تنها نیستم. داشتم در سیل خاطرات آن دختر بچه‌ی تنها غرق می‌شدم که با سرفه‌ای عمدی، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و هفتم' چند ثانیه بُهت ‌زده نگاهم کرد، گویی نمی‌دانست کدام "النی" واقعی است؛ آن زنی که چند ثانیه پیش با انگشتانش روی گردنش بازی می‌کرد، یا این زنِ عاصی و ستیزه‌جویی که حالا با غیظ به او نگاه می‌کرد. دستش را در هوا تکان داد و با ناباوری گفت : -دیوونه‌ست.به خدا که این دختر دیوونه‌ست! سرش را به گوشه‌ای کج کرد و با غیظ نگاهم کرد : -همش داری با تنظیمات من بازی میکنی. لبخندی از سر غرور زدم و ابروهایم را با اعتماد به‌ نفس بالا انداختم : -به نظرم بهتره یه فکری به حال تنظیماتت بکنی.خیلی راحت میشه باهاش بازی کرد و بهمش ریخت! چشم‌هایش را ریز کرد و با تأسف نگاهم کرد : -من دیشب بهت گفتم دختر کارادنیزی نه؟اشتباه کردم.تو هنوزم همون دختر اروپایی‌ای که بودی هستی. چشم غره ای رفتم. روی صندلی‌ ام تکیه دادم؛ با بی‌خیالی به سمت پنجره آشپزخانه چشم دوختم و جرعه‌ای از قهوه‌ام را نوشیدم. زیر چشمی نگاهش کردم. تکه نانی را در کویماک فرو برد و لقمه‌ای برداشت. فکر کردم برای خودش لقمه گرفته است، اما دستش را دراز کرد و لقمه‌ی کویماک را به سمت من گرفت : -یه امتحان بکن؛شاید خوشت اومد. لبخند شیطنت ‌آمیزی زدم و با بی‌اعتنایی سر تکان دادم : -میتونم یه امتحان بکنم تا بهم ثابت بشه جز کویماک بابام نباید به کویماک دیگه‌ای لب بزنم. نفسی از سر کلافگی کشید و صورتش را تمسخرآمیز جمع کرد. لقمه را از دستش گرفتم و با آرامش بلعیدم. چشمانش، بی‌صبرانه و با کنجکاوی، منتظر بودند تا بفهمند نتیجه چیست. -خوب شد؟خوشمزه‌ شد؟ -نه! سرش را به گوشه‌ای کج کرد و با تأسف نگاهم کرد. خندیدم : -شوخی کردم.خوشمزه شده. لبخند رضایتی روی لب‌هایش نشست و سرش را پایین انداخت : -کویماک من خوشمزه ‌تره یا کویماک بابات؟ -معلومه که کویماک بابام! با غیظ نفسی کشید و زیر لب زمزمه کرد : -نمیفهمم چرا سؤالی رو میپرسم که جوابش رو از قبل میدونم. تکه نانی برداشتم و این بار، خودم لقمه‌ی کویماک گرفتم. طعم کویماکی که درست کرده بود، بی‌نظیر بود. خوشحالی به چهره‌اش دوید و از پشت میز بلند شد : -بذار گوشیم رو بیارم،برات یه آهنگ بذارم. گوشی‌اش را از روی میز عسلی برداشت. پشت میز ناهارخوری نشست و پس از چند ثانیه آهنگی پلی کرد : [Bir istiridyenin kıymetli incisini Sakladığı gibi saklarım seni Bi’ bahar dalının narin tomurcuklarını Sakındığı gibi korurum seni] [همان‌گونه که یک صدف، مروارید گرانبهای خود را پنهان (محافظت) می‌کند، من نیز تو را پنهان (حفظ) می‌کنم همان‌گونه که شاخه‌ی بهاری از غنچه‌های ظریفش مراقبت می‌کند، از تو محافظت می‌کنم] [Çok derin, derin, derin, derin, derin, derin Derinlerimde ellerin Bir armağan gibi Tanrı’dan bana Kış güneşinde altın kirpiklerin] [خیلی عمیق، عمیق، عمیق، عمیق، عمیق، عمیق دستان تو در اعماق وجود من است مانند یک هدیه از سوی خداوند برای من مژه‌های طلایی‌ات در آفتاب زمستان] [Ben seni çok sevdim, ben seni çok sevdim Belki zordur anlaması sessizliğimden Ben seni çok sevdim, ben seni çok sevdim Sen oku kelimeleri gözlerimden] [من تو را خیلی دوست داشتم، من تو را خیلی دوست داشتم شاید فهمیدن (این عشق) از سکوتِ من، دشوار باشد من تو را خیلی دوست داشتم، من تو را خیلی دوست داشتم تو کلمات را از چشمانم بخوان] @yaz_beni

'پارت صد و چهل و ششم' فکری شیطانی به ذهنم رسید : -به برکای فکر میکردم.یعنی در اصل داشتم فکر میکردم فردا با برکای برم باشگاه بوکس کار کنم. در لحظه خشم و حسادت به چهره‌اش دوید : -چی؟ چشم‌هایش از عصبانیت گشاد شده بود : -نمیشه!همچین چیزی نمیشه.دیگه با اون عوضی بوکس کار نمیکنی! با تمسخر نگاهش کردم : -ببخشید؟از تو اجازه خواستم مگه؟با برکای بوکس کار میکنم! -النی!ببین.منو اذیت نکن.همچین چیزی نمیشه.لطفاً به حرفم گوش کن؛دیگه با اون عوضی بوکس کار نکن. اخمی کردم : -بذار ببینم دوست دارم به حرفت گوش کنم... چند ثانیه به سقف خیره شدم و چهره‌ای متفکر به خودم گرفتم و بعد به چشمانش خیره شدم : -نچ!دوست ندارم. نفسی صدادار و عصبی کشید : -خدایا بهم صبر بده. چشم‌هایش را حول محیط اطراف چرخاند؛ به نظر می‌رسید به چیزی فکر می‌کند : -چیز.بیا از این به بعد من بهت بوکس یاد میدم.باهم بوکس کار میکنیم.من بهت آموزش میدم. ابروهایم را از سر تعجب بالا انداختم : -تو مگه بوکس بلدی؟ چند ثانیه‌ای مکث کرد؛ شانه‌‌هایش را بالا انداخت : -نه!بلد نیستم اما بالاخره چهار تا مشت زدنه دیگه..همچین کار سختی نیست..بلدم خیلی خوب مشت بزنم..بهت یادم میدم چطوری محکم و با قدرت مشت بزنی... لبخندی غرورآمیز زد : -خیلی خوب هم کله میزنم.میتونم بهت یاد بدم اما نه؛بیخیال دردت میگیره.نیازی نیست کله زدن رو یاد بگیری؛همون مشت زدن و لگد زدن کافیه برات! لب هایم را روی هم فشار دادم تا خنده‌ام را مهار کنم : -اوروچ!مشت زدن و کله زدن و لگد زدن چه ربطی به بوکس داره؟من میخوام تکنیک‌های بوکس رو یاد بگیرم.تکنیک‌های حرفه‌ای! چند ثانیه‌ای مکث کرد : -آها پس چیز میکنیم.من میرم کلاس ثبت نام میکنم؛بوکس یاد میگیرم.به صورت حرفه‌ای.بعد میام به تو یاد میدم.بهت آموزش میدم. لبخندی شیطانی زدم و ابروهایم را معنادار بالا انداختم : -به نظرم تو بیا من بهت بوکس یاد بدم.من بهت آموزش بدم.من خیلی از تکنیک‌ها رو یاد گرفتم. شیطنت در چشم‌هایش هیاهو کرد : -تو به من بوکس یاد بدی؟ لبخندی شیطنت آمیز زدم و سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم : -اوهوم! -باشه پس.با هم هماهنگ میکنیم بهم بوکس یاد بده. -باشه.هماهنگ میکنیم. نگاهی به فنجان قهوه انداختم و با لحنی که رنگ و بوی لجبازی داشت، گفتم : -ایهلامور نداری؟من با صبحانه‌ام ایهلامور میخورم. جرعه‌ای از چایش را نوشید، چند ثانیه‌ای با غیظی که کاملاً ساختگی و نمایشی بود، نگاهم کرد و لب‌هایش را با تمسخر جمع کرد : -نه متأسفانه!اینجا فقط چایی داریم و قهوه.من ایهلامور پیهلامور نمیخرم.ایهلامور تو خونه‌ی بابات پیدا میشه نه اینجا! ابروهایم را بالا انداختم؛ این بار نگاهم سرد نبود. با آرامشی که از سر شیطنت می‌آمد، تمام رشته‌ی تمرکز او را هدف گرفتم. با حرکتی بسیار کُند، دستم را به سمت موهای بلندم بردم. تمام آن‌ها را از یک سمت، با ظرافت از روی شانه‌ام کنار زدم و به پشت گوشم فرستادم. می‌خواستم خطِ ظریف گردنم، بدون هیچ مانعی در برابر نگاهش باشد. انگشتانم را با آرامشی که لرزشِ خفیفی در آن بود، روی پوست گردنم کشیدم. از زیر خط فکم شروع کردم و به آرامی پایین رفتم. سرم را کمی کج کردم تا زاویه‌ی گردنم در نور صبحگاهی، بیشتر به چشم بیاید. چشم‌هایم را کمی نیمه‌باز کردم و با اغواگری عمیقی، مستقیم به چشمانش خیره شدم. می‌خواستم با "تنظیماتش" بازی کنم تا شاید خشم و حسادتی که در سلول‌هایم بود، آرام بگیرد. با لحنی که حالا دیگر نه عصبی بود و نه لجباز، بلکه لرزشی ملایم و شیرین داشت، پرسیدم : -یعنی به خاطر من ایهلامور نمیخری؟من ایهلامور دوست دارم! آب دهانش را به سختی قورت داد. بدون حتی یک بار پلک زدن، نگاهش را بین چشمانم، لب‌هایم و گردنم می چرخاند. دیدم که چطور نفس در سینه‌اش حبس شد؛ انگار تمام منطق دنیایش در آن لحظه زیر نگاه من فرو ریخته بود. صورتش برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، تا اینکه بالاخره با درماندگی، نگاهش را دزدید و نفسش را با صدا بیرون داد. دستش را روی پیشانی‌اش فشرد، انگار سعی داشت با این کار، خودش را از اثر جادوی نگاه من نجات دهد؛ زیر لب زمزمه کرد : -خدایا من اشتباه میکنم،تو نذار اشتباه کنم! نفس عمیقی کشید و نگاهش را بی سبب حول محیط آشپزخانه چرخاند : -میخرم.به خاطر تو میخرم.به خاطر تو ایهلامور رو میذارم توی لیست خریدم.دفعه‌ی بعدی که اومدی اینجا برات ایهلامور درست میکنم با صبحانه‌ات بخور. ماسک اغواگری را با یک پلک زدن ناگهانی از چهره‌ام برداشتم. لبخند گوشه‌ی لبم محو شد. نگاه نیمه‌باز و مهربانم، جای خود را به برقی سرد، تیز و عصبی داد. پوزخندی زدم و با لحنی غیظ آلود گفتم : -منتظر باش تا بیام!مالاکاس!برای خودت ایهلامور بخر بخور.من دیگه پامو توی خونه‌ات نمیذارم. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و پنجم' چشم غره ای رفتم؛ سرم را به طرف دیگری چرخاندم و زیر لب زمزمه کردم : -دروغگو!فقط اسم دخترها رو یادت میمونه. تمام سلول‌هایم را عصبانیت و حسادت فرا گرفته بود؛ پای راستم را با عصبانیت روی زمین تکان دادم : -صمیمی بودین با این خانم مدیر؟ لب‌هایش را جمع کرد و شانه‌ای بالا انداخت : -یعنی..صمیمی که نه..دوست بودیم..دوست بودیم فقط. تن صدایم بالا رفت : -دوست؟دوست بودین؟چطوری دوست بودین؟اونطوری که من و تو توی ترابزون با هم دوست بودیم که دوست نبودین؟ها؟مگه نه؟بگو دیگه. لبخندی شیطنت‌ آمیز زد و در تضاد با آن اخم ریزی کرد : -مگه من و تو توی ترابزون چطوری با هم دوست بودیم؟ سرم را به گوشه‌ای کج کردم و با حرص نفس کشیدم : -اوروچ!منو ببین.منو دست ننداز. -چی شد؟... چشم و ابرویش را معنادار تکان داد : -من اون روز ازت پرسیدم با اون خیار چطوری دوستی؛اونطوری که من و تو توی ترابزون دوست بودیم که دوست نیستین،به من گفتی بی ‌تربیت!گفتی مگه ما توی ترابزون چطوری دوست بودیم؛دوست معمولی بودیم.حالا چی شد؟نظرت عوض شد؟فهمیدی دوستی‌ ما توی ترابزون یکم متفاوت بود؟فهمیدی معمولی نبود؟ها خانم دکتر؟ چند ثانیه با غیظ به چشم‌هایش خیره شدم : -اسمش برکایه!خیار نیست.برکای! دست راستش را با عصبانیت در هوا تکانی داد : -اسمشو نیار فشارم میره بالا. -برکای برکای برکای برکای برکای!بیا.فشارت بره بالا. -یا صبر یا صبر.آخرش دیوونه میشم. نفسم را با خشم بیرون دادم و با قدم‌هایی عصبی به سمت آشپزخانه رفتم. پشت سرم آمد و بی‌خیال و آرام، قدم‌هایم را تعقیب کرد. لیوانی شیشه‌ای از کابینت بیرون کشیدم و شیر آب را باز کردم. زیر لب با غیظ زمزمه می‌کردم : -این چشم‌ها جز تو کسی رو نمی‌دید که..دروغگو!..آره؛اصلاً چشم‌هات جز من کسی رو نمی‌دید..پس این خانم مدیر کیه ها؟این خانم مدیر کیه؟دمت!من اسم‌ها رو خیلی خوب یادم میمونه..چرت و پرت میگه فقط..میگه دوست بودیم..چه دوست‌های خوبی هم بودین برای همدیگه..باورم نمیشه؛زنه رسماً رفت براش دستگاه ماساژور خرید..چرا باید دستگاه ماساژور می‌خرید؟این همه چیز..آخی الهی آقای دکتر خیلی کار می‌کرد خسته می‌شد،دلش نمیومد آقای دکتر رو خسته و کوفته ببینه! -چی میگی زیر لب برای خودت؟ فشار دستم دور لیوان آن‌قدر زیاد بود که بند انگشتانم سفید شده بود. به طرفش برگشتم؛ در حالی که به صورتش خیره بودم، لیوان آب را با حرصی که در گلویم مانده بود، یک ‌نفس سر کشیدم. لیوان را با حرص روی کانتر کوبیدم و صدای برخورد شیشه با سنگ کانتر، در آشپزخانه پیچید. -اوروچ!یه چیزی بهت بگم؟ اخمی از سر کنجکاوی کرد : -بگو! با تحکم و حرص گفتم : -ازت متنفرم! لبخندی گشاده زد؛ طوری که تمام دندان‌هایش نمایان شد و برقِ شیطنت در چشمانش درخشید : -ایوالله خانم دکتر! چشم غره ای رفتم و پشت میز ناهارخوری نشستم. در یخچال را باز کرد و مشغول بیرون آوردن وسایلِ صبحانه شد. : -صبحانه بخوریم،بعدش بریم بیمارستان پیش استاد فیرات. با اخمی غلیظ نگاهش می‌کردم. به طرفم برگشت و با لبخندی شیرین نگاهم کرد : -کویماک درست کنم برات؟ ابروهایم را بالا انداختم و با لحن سرد و قاطعی که می‌دانستم حرصش را در می‌آورد، گفتم : -من فقط کویماکی که بابام درست کرده باشه رو میخورم.کویماک بقیه رو نمیخورم! خطوط صورتش از حرصی که سعی می‌کرد با چاشنیِ تمسخر بپوشاند، جمع شد : -امان یا!خیلی ناراحت شدم.نخور.خودم میخورم.من از اون بابات بهتر کویماک درست میکنم. چشم‌هایم را ریز کردم و چندباری با تمسخر سرم را تکان دادم. در سکوت، با انگشتانم روی میز ضرب گرفتم و به او خیره شدم. غرق در آشپزی بود؛ آن‌قدر متمرکز که شاید یادش رفته بود که من اینجا نشسته‌ام. ناخودآگاه عشق در رگ‌هایم جاری شد، لبه‌ لب‌هایم کش آمد و لبخند زدم؛ لبخندی عمیق و صادقانه که راهش را از سد خشمم پیدا کرده بود. دستم را زیرِ چانه‌ام گذاشتم و محو تماشایش شدم. می‌توانستم ساعت‌ها، بدون لحظه‌ای خستگی، او را تماشا کنم. ناگهان با صدای سرفه‌های بلند و اغراق‌ آمیز اوروچ، از پیله‌ی خیالاتم بیرون افتادم. روی صندلی تکانی خوردم و به سرعت اخمی کردم. بشقاب کویماک را روی میز گذاشت و چند ثانیه با لبخندی موذیانه به صورتم خیره شد. بادی به غبغب انداخت : -داشتی از منظره‌ی رو به روت لذت میبردی؟ چشم غره ای رفتم : -چه منظره ای؟چرت و پرت نگو!به تو نگاه نمیکردم.من چیز بودم.داشتم فکر میکردم.حواسم اینجا نبود. نان تست، پنیر، قاشق و چاقو را روی میز گذاشت و چشم‌هایش را حول صورتم چرخاند : -خب به چی فکر میکردی؟خیلی قشنگ لبخند زده بودی. نگاهم را دزدیدم؛ او در ساده‌ترین مکالمات هم بلد بود چطور با تعریف‌های ظریفش، سنگر دفاعیِ من را فرو بریزد. فنجان قهوه‌ را کنار دستم گذاشت. برای خودش چای ریخت؛ لیوان چای را روی میز گذاشت. صندلی مقابلم‌ را کنار کشید و پشت میز نشست. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و چهارم' دستم را به آرامی عقب کشیدم و چشم‌هایم را حول محیط اطراف چرخاندم. بعد از مکثی چند دقیقه‌ای، توسط چشمانش که از شیطنت برق می‌زدند، به پایم اشاره ای کرد : -عه؛بگو ببینم.پات درد نگرفت؟دو ساعتِ تمام،سرم روی پات بود. اخمی کردم و لبخند کمرنگی زدم : -درد گرفت.کله‌ات خیلی سنگینه. خندید : -ببین من میدونستم پات درد میگیره.بهت گفته بودم اما تو گوش ندادی... شیطنتِ نگاهش اوج گرفت : -چیکار کنم پات خوب بشه؟فکر کنم با ماساژ خوب بشه. چشم‌هایم از فرط تعجب گشاد شد و در کسری از ثانیه از روی مبل بلند شدم. با لحنی عصبی گفتم : -چی؟چه ماساژی؟دیگه چی؟..باشه؛یکم گفتیم خندیدیم اما یعنی..حدتو بدون..الله الله! لب‌هایش را روی هم فشار داد و از روی مبل بلند شد. درست مقابلم ایستاد و با اخمی ریز و نگاهی شیطنت‌ آمیز سر تا پایم را از نظر گذراند : -من میخواستم برم برات دستگاه ماساژور بیارم.یعنی من نفهمیدم!تو با خودت چی فکر کردی که؟چرا انقدر عصبانی شدی؟ ضربان قلبم بالا رفت و دست‌پاچه شدم. چشمانم را بی‌ سبب حول محیط اطراف چرخاندم و جوابی ندادم. -یادته بهت گفتم میرفتم پرورشگاه برای بچه‌ها اسباب بازی و این جور چیزا می‌خریدم؟یه روز که رفتم پیششون دیدم بچه‌ها برای من یه هدیه خریدن.برام یه دستگاه ماساژور کوچیک خریدن.گفتن داداش تو خیلی کار میکنی همش بیمارستانی فلان؛خانم مدیرمون گفت برات این هدیه رو بخریم.اصلاً ازش استفاده نکردم.الان تو چمدونمه.میخواستم برم اونو برات بیارم.الان خیلی کنجکاو شدم بدونم تو دقیقاً از حرف من چه برداشتی کردی؟دقیقاً با خودت چی فکر کردی که انقدر عصبانی شدی؟ موذیانه نگاهم می‌کرد و من زیرِ سنگینی این نگاه‌ها، دست و پایم را گم کرده بودم. در سرم، هزاران بد و بیراه نثار خود کردم. به ذهن منحرفم لعنتی فرستادم. به صورتش نگاه نمی‌کردم. با انگشتان دستم بی‌سبب بازی کردم : -چیز..منم به چیزی فکر نکردم..یعنی منم چیز فکر کردم..یعنی فهمیدم میخوای دستگاه ماساژور بیاری..چیز..آره..یعنی نمیخواد..نمیخواد بیاری..پام درد نمیکنه من چیز کردم..همینطوری گفتم..پام درد نمیکنه. لب پایینش را برای لحظه‌ای گاز گرفت و سر تا پایم را با شیطنت نگاه کرد. "خانم مدیر" در ذهنم پژواک شد. اخمی کردم و به صورتش خیره شدم : -یه دقیقه یه دقیقه.گفتی خانم مدیر.چند سالشه این خانم مدیر؟ سرش را به طرف دیگری چرخاند و سعی کرد لبخندش را از من پنهان کند : -بذار فکر کنم.آها؛پارسال با بچه‌ها تولدش رو جشن گرفته بودیم.اگر درست یادم باشه،متولد سال دو هزار و دوئه.یعنی بیست و نه سالشه. حسادتی تند و تیز، در رگ‌هایم جاری شد و تن صدایم بی‌اختیار بالا رفت : -چی؟چی گفتی؟تولدش رو جشن گرفتی؟تو تولدش رو جشن گرفتی؟تو براش جشن گرفتی؟تو؟ -نه النی!من همچین چیزی گفتم؟گفتم با بچه‌ها تولدش رو جشن گرفتیم.بچه‌ها توی پرورشگاه یه جشن کوچیک براش ترتیب دادن؛منم دعوت کردن،اصرار کردن داداش اوروچ تو هم بیا.منم نتونستم روی بچه‌ها رو زمین بندازم رفتم. نفسم را با خشم بیرون دادم و حسادت ذهنم را مسموم کرد. سرم را پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم : -این خانم مدیر جوون بود.خیلی جوون بود... یک آن، جرقه‌ای در ذهنم زده شد. سرم را بالا آوردم و با غیظ نگاهش کردم : -صبر کن صبر کن.اون‌وقت این خانم مدیر رفت به بچه‌ها گفت برات دستگاه ماساژور بخرن چون خیلی خسته میشی؟خانم مدیر گفت؟خانم مدیر؟خانم مدیر به بچه‌ها پیشنهاد داد؟ دستش را چند ثانیه محکم روی دهانش فشرد؛ لبخندهای شیطنت‌آمیزش را از من پنهان می‌کرد. گوشه‌های چشمانش از شدت فشارِ خنده، کمی جمع شده بود. سرفه‌ای کرد؛ گلویش را صاف کرد تا جدی به نظر برسد : -آره..یعنی آره خانم مدیر بهشون گفت..یعنی حتی با خانم مدیر با هم رفتن دستگاه ماساژور خریدن..طبیعتاً اونا بچه‌ان از این چیزا که سر در نمیارن؛خانم مدیر باهاشون رفت دستگاه رو انتخاب کرد. نفس‌هایم را با صدا و عصبانیت بیرون می‌دادم : -خانم مدیر چقدرم به فکرت بود.چقدر خوب متوجه می‌شد خسته‌ای،عضلاتت گرفته‌ست،نیاز به ماساژ داری.چرا زحمت کشید رفت دستگاه خرید؟خودش میومد ماساژت می‌داد دیگه! با تکانی کوتاه سرش را عقب داد و چشم‌هایش از تعجب گشاد شد : -توبه توبه استغفرالله.چی میگی؟ چشم غره‌ای رفتم : -اسمش چی بود این خانم مدیر؟ بی‌آنکه لحظه‌ای فکر یا تردید کند، گفت : -دمت! چشم‌هایم را از عصبانیت درشت کردم : -چقدرم خوب اسمشو یادته.دو ثانیه هم فکر نکردی.همینطوری از دهنت پرید بیرون.مثل اینکه اسمش ورد زبونته! چشم‌هایش می‌خندید اما چهره اش جدی بود : -چی میگی؟ورد زبون چیه؟من معمولاً اسم آدم‌ها رو خیلی خوب یادم میمونه.مثلاً حتی اسم بعضی از مریض‌هایی که دو،سه سال پیش ویزیتشون کردم رو هنوز یادمه. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و سوم' در آغوشش چنان حل شده بودم که مرز میان تن‌مان گم شده بود. او من را به گونه‌ای در آغوش می‌کشید که گویی می‌خواست در برابر تمام جهان از من محافظت کند؛ حتی در برابر خودش! به هق هق افتاده بودم : -من واقعاً نمیخواستم اون حرف رو بزنم..نمیخواستم ناراحتت کنم..دست خودم نیست..دست خودم نبود..من واقعاً از قصد اون حرف رو نزدم..جدی میگم! من را از آغوشش جدا کرد. صورتم را میان دست‌هایش گرفت و با حوصله، تک‌ تک اشک‌هایم را پاک کرد. لحظه‌ای مکث کرد؛ با نگاهی ستایش آمیز، اجزای صورتم را از نظر گذراند و بعد سرش را نزدیک آورد و بوسه‌ای عمیق و طولانی به پیشانی‌ام زد. چشمانم را ناخودآگاه برای لحظه‌ی کوتاهی بستم؛ قلبم از قدرت این عشقِ شفابخش به لرزه افتاد. هر لمس او، هر بوسه‌ی او، مرهمی بود بر تمام زخم‌های کهنه‌ام. سرش را عقب کشید؛ با انگشتانش تارهای آشفته‌ی موهایم را مرتب کرد و لبخندی زد : -تو منو ناراحت نکردی که.تو دلیلِ خوشحالی منی.تنها دلیلِ خوشحالی من توی این دنیا تویی! مکث کرد. -من درکت میکنم النی!بهت گفتم پیش من میتونی خودت باشی.لازم نیست نقاب بزنی.نیازی نیست احساساتت رو سرکوب کنی.بزن بشکون بهم بریز.بهم فحش بده... لبخند زد : -بزن زیر گوشم!بابت همه‌ی اینا درکت میکنم.حق داری.من درکت میکنم.احساساتت رو سرکوب نکن.خشمت رو بروز بده،من راضی‌ام.ناراحت نمیشم.من فقط میخوام حالت خوب باشه.تو باید احساساتت رو بروز بدی تا حالت خوب بشه. نگاهم را دزدیدم و لب گزیدم. کلماتش مثل بارانی گرم، روی روح یخ‌ زده‌ی من نشستند و دوباره اشک‌ها راهشان را به گونه‌هایم باز کردند. این بار دیگر منتظرِ او نماندم؛ خودم را در آغوشش پنهان کردم و آرام گرفتم. خودم را میان بازوانش قایم کرده بودم؛ او تنها قلعه‌ای بود که می‌توانستم در برابر تمام رنج‌هایم در آن پناه بگیرم. دست‌هایش را دور تنم حلقه کرد و موهایم را نوازش کرد : -هیش!گریه نکن. من را از آغوشش جدا کرد و باری دیگر با حوصله، تک تک اشک‌‌هایم را پاک کرد : -خانم دکتر دلمون رو خون کردی.بسه دیگه،گریه نکن! نفس عمیقی کشیدم. چشم‌هایم را بی سبب حول محیط اطراف چرخاندم و به اشک‌هایم پایان دادم. دستی به بینی‌ و چشمان نمناکم کشیدم. اخمی کردم و به پیراهن آستین بلندش، نگاهی انداختم : -بوی سیگار میدی.از بوی سیگار متنفرم! اخم ریزی کرد. سرش را خم کرد و لباسش را بو کرد. خنده‌ی بی‌صدایی کرد : -دروغ نگو؛بوی سیگار نمیدم.بوی عطر گرونم رو میدم. چشم غره ای رفتم : -دیگه نباید سیگار بکشی. لبخندی از جنس آرامش زد و با لحنی مطمئن گفت : -باشه؛دیگه سیگار نمیکشم. چشم‌هایم را ریز کردم و چند ثانیه با شک و تردید نگاهش کردم : -چقدر سریع قبول کردی!چقدر سریع حرفم رو گوش کردی گفتی باشه دیگه نمیکشم.چرا هیچ مقاومتی نکردی؟مثلاً فکر کردی حرف گوش کن باشی،میبخشمت؟داری با این کارها گولم میزنی نه؟حقه باز! خندید و بعد با اخمی شیطنت آمیز نگاهم کرد : -الله الله!دختر تو دیوونه‌ای چیزی هستی؟احیاناً نباید از اینکه ازت حرف‌ شنوی دارم خوشحال میشدی؟باشه پس.مثل اینکه دوست نداری حرفت رو گوش کنم.مثل اینکه دوست داری بحث کنیم... سعی کرد چهره‌اش جدی به نظر برسد؛ لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد تا از خندیدن جلوگیری کند. انگشت اشاره‌اش را چندباری به چپ و راست تکان داد : -ببین؛عمراً سیگار رو بذارم کنار.عمراً.امکان نداره.فکر کردی چون تو گفتی دیگه نکش،دیگه نمیکشم؟معلومه که میکشم. سرم را اندکی خم کردم و با غیظی ساختگی نگاهش کردم : -چی گفتی چی گفتی؟روی حرف من حرف میزنی؟که به حرف من گوش نمیدی آره؟که بازم سیگار میکشی؟بکش.همین الان بکش.اگه جرأت داری بکش! خندید : -به خدا که تو دیوونه‌ای! مکثی طولانی کردم و بعد با غم نگاهش کردم : -بهم قول بده که دیگه سیگار نمیکشی. لبخندی از جنس آرامش زد : -قول!دیگه سیگار نمیکشم! زیر چشمی با غیظ نگاهش کردم : -اگه سیگار بکشی منم میکشم.حواست باشه. -توبه توبه!تو برای چی باید سیگار بکشی؟دیگه همچین چیزی نگو... مکث کرد؛ لبخند کمرنگی زد : -از تهدید کردن من خسته نمیشی نه؟ ابروهایم را به نشانه‌ی منفی بالا انداختم : -نچ.خسته نمیشم! انگشتان دست‌هایش را در هم قفل کرد و به نقطه مقابلش نگاه کرد : -میدونم..حرف‌هام رو باور نمیکنی اما..واقعاً چیزی رو مخفی نمیکنم..یعنی آره هنوز بعضی چیزها رو برات تعریف نکردم اما..اما چیزهای مهمی نیستن..تعریف میکنم..به زمان نیاز دارم..هر دومون..هر دومون به زمان نیاز داریم..برای کنار اومدن با بعضی چیزها..اما درست میشه... سرش را به طرفم چرخاند و در چشم‌هایم غرق شد : -با هم از پس همه چیز بر میایم. لبخندی زدم و دست راستم را روی گونه‌اش گذاشتم : -باورت میکنم.با هم از پس همه چیز بر میایم! سرش را پایین انداخت و لبخند غمگینی زد. @yaz_beni

'پارت صد و چهل و دوم' مکث کردم. خشمی غمناک در وجودم می‌تاخت؛ از عمیق بودن زخم‌هایش خشمگین بودم. رنج‌هایش برایم سنگین و غیرقابل تحمل بود. -آدم نتونه واقعیت رو از خیال تشخیص بده،چیز مهمی نیست؟تو با خودت توی این سال‌ها چیکار کردی ها؟بهم بگو؛چه کابوسی دیدی؟میگفتی نمُرده.اسم منم گفتی؛داشتی چه کابوسی... در لحظه به طرفم برگشت و فریادی کشید که قالب تهی کردم : -بسه بسه!گفتم تحت فشارم نذار.بسه! آتش خشم از چشمانش زبانه می‌کشید؛ آتشی که بند بند وجود من را سوزاند. لب‌هایم لرزید و اشک‌هایم بی اختیار روانه‌ی صورتم شدند. سرم را پایین انداختم و با عجله از کنارش گذشتم اما ناگهان مچِ دستم را گرفت و من را در جایم میخکوب کرد. راه فرار را بر من بست. -النی!نرو! به صورتش نگاه نمی‌کردم : -ول کن دستمو. -معذرت میخوام! صدایش، مغموم بود. سرم را به طرفش گرفتم و چشم‌های نمناکم را به چشمان او که حال بی‌چارگی را به تصویر می‌کشید، دوختم و با تحکم گفتم : -گفتم ول کن دستمو. -معذرت میخوام.نباید سرت داد میزدم. چند ثانیه فقط به چشمانش خیره شدم : -چی رو مخفی میکنی؟ نگاهش را فوراً دزدید و مچ دستم را به آرامی رها کرد : -هیچی.چیزی رو مخفی نمیکنم. -داری یه چیزی رو از من مخفی میکنی. تشویش را در اعماق چشم‌هایش می‌دیدم. آب دهانی قورت داد و نگاهم کرد : -نه..چیزی رو ازت مخفی نمیکنم. -اما من حس میکنم داری یه چیزی رو مخفی میکنی. سرش را پایین انداخت : -باور کن؛چیزی رو ازت... پوزخند زدم : -باور کنم؟تو رو باور کنم؟کارهای گذشته‌ات رو یادت رفته مثل اینکه. در لحظه سرش را بالا گرفت و صدای شکستن قلبش را شنیدم. اشک در چشمانش حلقه زد و چند ثانیه، مغموم و دلسرد نگاهم کرد : -حق داری!..حق داری باورم نکنی..من کسی‌ام که شکستمت..کسی‌ام که بهت بزرگ‌ترین دروغ زندگیت رو گفته..ماه‌ها ازت بزرگ‌ترین حقیقت زندگیت رو پنهان کردم..چرا باید الان باورم کنی؟ مکث کرد. رگ گلویش پرید. -دوباره هیچوقت نمیتونی بهم اعتماد کنی مگه نه؟..دیگه هیچوقت نمیتونی باورم کنی. سرم را به طرف دیگری چرخاندم تا اشکم را از او پنهان کنم. هر چقدر هم که سعی می‌کردم مراقب باشم و زخمی به او نزنم، بی‌فایده بود. کلمات ناخودآگاه از دهانم بیرون می ‌پریدند و او را تکه ‌تکه می‌کردند. سایه‌ی گذشته مدام جلوی چشمم بود و رهایم نمی‌کرد. از خودم بابت حرف‌هایم و شکستنِ قلبش، متنفر بودم. دستی به بینی‌ام کشیدم و با تمام توان، اشک‌هایم را فرو خوردم. با قدم‌های بلند و سریع از اتاق خارج شدم و از پله‌ها پایین رفتم. روی مبل نشستم. سرم را بین دو دستم گرفتم و آرنج‌هایم را روی زانوهایم تکیه دادم. وزن تمامِ این لحظات روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. موهایم را چنگ زدم و آن‌ها را بهم ریختم. پای راستم بی‌وقفه و عصبی بالا و پایین می‌پرید. خسته بودم. بیش از حد خسته بودم. از این گذشته‌ی زهرآگین، خسته بودم. گذشته‌ای که هر بار فکر می‌کردم رهایش کرده‌ام، با ظاهری جدید از ناکجا بیرون می‌پرید و سایه‌اش را روی لحظه‌هایمان می‌انداخت. گذشته‌ای که من را بی‌رحم می‌کرد و سبب می‌شد برای دفاع از خودم، بی‌محابا به عزیزترینم زخم بزنم. فشار انگشتانم را روی سرم بیشتر کردم. گویی می‌خواستم مغزم را له کنم؛ همان مغزی که گذشته را فراموش نمی‌کرد. باید چه کار می‌کردم؟ چطور می‌شد این زخم‌های عمیق را التیام داد، وقتی هنوز هم بوی دروغ‌های گذشته در فضای رابطه‌مان می‌پیچید؟ ناگهان لمس گرم و سنگین دستی روی ساق پای راستم، ریتم تند و عصبی پاهایم را متوقف کرد. سرم را بالا آوردم و تارهای آشفته‌ی موهایم را از روی صورتم کنار زدم. اوروچ، درست پایینِ مبل، روی زانوهایش نشسته بود؛ در همان وضعیت، دستش را روی ساق پایم گذاشته بود تا با آن فشار ملایم، جنجال بی‌هدف بدنم را آرام کند. چشم‌هایش، لبریز از نگرانی و غمی عمیق بود. تک‌ تک اجزای صورتم را از نظر گذراند و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، پرسید : -خوبی؟ ای کاش این سؤال را نمی‌پرسید! همین کلمه ‌ی ساده کافی بود تا تمام دیوارهایی که با زحمت دورِ خودم کشیده بودم، فرو بریزد. دیگر توان جنگیدن با اشک‌هایم را نداشتم؛ سد چشمانم شکست و قطرات اشک، روی گونه‌ام سرازیر شد. با حرکتی سریع از روی زمین بلند شد و کنارم روی مبل نشست. پیش از آنکه فرصت کنم واکنشی نشان دهم، بازوهایش دور بدنم حلقه شد و من را در آغوش کشید. سرم را به سینه‌اش فشرد و صدای ضربان تند قلبش را شنیدم. صدای بم و لرزانش در سکوت خانه پیچید : -معذرت میخوام!بابت همه چیز ازت معذرت میخوام. بوسه‌هایی عمیق و پی‌ در پی‌، روی موهایم نشاند. عطرِ موهایم را با ولع نفس کشید و حلقه دست‌هایش دورِ تنم تنگ‌تر شد. دیگر تاب نیاوردم و دست‌هایم را دور کمرش قفل کردم. او پناه من بود! @yaz_beni

'پارت صد و چهل و یکم' شاید این ترس، بی‌دلیل بود. شاید هم اشتباه می‌کردم. شاید ترسی که داشتم، پوچ بود. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. دوباره صدای باز و بسته شدنِ در آمد. دقایق کوتاهی گذشت اما از پله‌ها پایین نیامد. اخمی از سر نگرانی کردم و آرام، پله‌ها را یکی پس از دیگری بالا رفتم. مسیرم را به سمت اتاق خوابش کج کردم. فضای اتاق در میانه‌‌ی گرگ‌ و میش صبحگاهی، غریب و تاریک بود؛ تنها باریکه‌ای از نور آفتاب تلاش می‌کرد از میان تاریکی، گوشه‌ای از اتاق را روشن کند. در ضلع غربی، تختی دو نفره قرار داشت که لحاف روی آن بهم ریخته و نامرتب بود. در کنار تخت، دراور چوبی کوچکی بود که چراغ‌ خوابی خاموش، در گوشه‌ اش رها شده بود. در کمدِ لباس باز بود و تنها چند دست لباس، با بی‌نظمی در آن دیده می‌ شد. در گوشه‌ای از اتاق، دو چمدان نسبتاً بزرگ با درِ نیمه ‌باز روی زمین افتاده بود؛ وسایلِ داخل‌شان به‌هم‌ریخته و پریشان بود، گویی کسی با عجله و آشفتگی، زندگی‌‌اش را در آن‌ها چپانده بود. پرده‌ی حریر سفید، با وزش ملایم باد تکان می‌خورد؛ همان پرده‌ای که درِ شیشه‌ای تمام‌ قدِ تراس را می‌پوشاند. نگاهم ناخودآگاه به سمت اوروچ رفت. کنار نرده‌های تراس ایستاده بود و به افقِ دور خیره شده بود. درِ کشویی شیشه‌ای باز بود و با قدم‌هایی آرام، وارد فضای تراس شدم. تراس نسبتاً بزرگ و تهی بود. در گوشه‌هایش، چند گلدان با گل‌های پژمرده و خشکیده قرار داشتند که گویی مدت‌ها بود کسی از آن‌ها مراقبت نکرده بود. خورشید در حال طلوع بود و بادی بهاری، سرمای شب را می‌شکست. اوروچ به نقطه‌ای نامعلوم در پهنه‌ی شهر خیره شده بود و سیگار می‌کشید. با هر پک عمیق، تلاش می‌کرد رنج‌هایش را در میان دود خاکستریِ سیگار پنهان کند. اشک در چشمانم حلقه زد؛ حالا دیگر می‌دانستم که وقتی او به سیگار پناه می‌برد، یعنی طوفانِ درونش به اوج رسیده است و دیگر نمی‌تواند با رنج‌هایش مقابله کند. آن‌قدر غرق در افکار تاریکش بود که صدای قدم‌هایم را نشنید و حضورم را حس نکرد. نزدیک رفتم و کنارش ایستادم. پاکت سیگار و فندکش روی نرده‌ی تراس قرار داشت. متوجه‌ی حضورم شد و به محض اینکه سرش را به سمتم چرخاند، رنگ از چهره‌اش پرید. فوراً سیگار را خاموش کرد و آن را از لبه‌ی تراس به پایین پرت کرد؛ گویی می‌خواست ردپایی از آشفتگی‌اش را از من پنهان کند. -برای چی سیگار میکشی؟ نگاهش را دزدید و مشت‌هایش را دور نرده‌ی تراس گره کرد. در عمق صدایش، تلفیقی از غم و خشم می‌شنیدم : -گاهی سیگار میکشم..همیشه نمیکشم. -این جواب سؤالِ من نبود.گفتم چرا سیگار میکشی؟ فکش قفل کرد. بعد از مکثی طولانی، با تن صدای پایینی گفت : -نمیدونم! از من فرار می‌کرد. از پاسخ دادن به سؤالاتم، از نگاه کردن به صورتم؛ تماماً از من می‌گریخت. بغضِ نهفته در گلویم را قورت دادم. لحنم طعنه‌آمیز بود : -خوبه؛خیلی خوبه.هم الکلی‌ای هم سیگاری. زیر چشمی نگاهی سرد به من انداخت : -من الکلی نیستم.سیگاری هم نیستم. نسبت به این واژه‌ها حساسیت داشت و به‌ سرعت در حالت تدافعی قرار می‌گرفت. -اوروچ!حواست هست که هم مشروبات الکلی میخوری هم سیگار میکشی؟دیگه دقیقاً به چه آدم‌هایی میگن الکلی و سیگاری؟ لحنش سرد و عصبی بود : -نمیخوام در مورد این چیزا صحبت کنم. لب گزیدم و تمام وجودم را تحت فشار گذاشتم تا اشک نریزم. -کابوس دیدی مگه نه؟یادت میاد چه کابوسی دیدی؟ مشتش را سفت‌تر کرد و رگ‌های دستش برجسته شد. نگاهش به نقطه‌ی مقابلش قفل بود و اصلاً به من نگاه نمی‌کرد. -یادم نمیاد..یعنی..چیز مهمی نبود. ابروهایم را بالا انداختم : -یادت نمیاد؟اگه یادت نمیاد پس چرا انقدر بهم ریختی؟ جوابی نداد؛ نفس‌هایش سنگین شده بود. -چرا وقتی بیدار شدی بازم فکر کردی داری توهم میزنی و من واقعیت ندارم؟ کلافه شده بود : -النی!باشه.بعداً در موردش صحبت می‌کنیم. -وقتی اومدم ازمیر،صبح که از خواب بیدار شدی فکر کردی من یه خیالم..اتفاقات شب قبل رو به خاطر نیاوردی..اونجا با خودم گفتم حتماً به خاطر الکله..چون مست بودی..چون شب مشروب خورده بودی..با خودم گفتم طبیعیه بعضی چیزا رو یادش نیاد اما..اما الان چی؟چرا بازم فکر کردی من یه خیالم؟چرا بازم وقتی بیدار شدی انگار چیزی یادت نمیومد؟ خشم به صورتش دوید. نگاهم نمی‌کرد؛ همچنان به نقطه‌ی مقابلش خیره بود و فکش لرزید : -چیز مهمی نیست.ولش کن. -یعنی چی چیز مهمی نیست؟تو با خودت چیکار کردی؟ در اعماق نگاهش، جنگی عظیم برپا بود. انگار نیمی از وجودش به جنگِ نیمی دیگر برخاسته بود و او، بی‌دفاع و زخمی در این میدان، میان آتشی که خودش برافروخته بود، گرفتار شده بود. قربانیِ خاموش یک نبرد بی‌انتها! با عصبانیت نفسی عمیق کشید و بعد از مکثی طولانی گفت : -النی!باشه.تحت فشارم نذار. @yaz_beni

'پارت صد و چهلم' با شنیدن ناله‌های ضعیف و نامفهومی، به ‌آرامی چشم‌هایم را باز کردم. پای چپم درد می‌کرد و سنگینیِ عجیبی روی آن احساس می‌کردم. چند بار پلک زدم و کوشیدم سایه‌ی خواب را از ذهنم کنار بزنم و موقعیتم را به یاد بیاورم. همان‌ طوری که نشسته بودم، خوابم برده بود. سرِ اوروچ هنوز روی پایم قرار داشت. چشمانم را مالیدم که صدای ناله‌های ضعیف اوروچ دوباره بلند شد‌ : -نه..نکن..دروغ..میگی..النی!..نه... کابوس می‌دید! سرش را به چپ و راست تکان می‌داد و قفسه‌ی سینه‌اش، بالا و پایین می‌رفت. چند قطره عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. قلبم به درد آمد. دستم را میان موهایش فرو بردم و آرام نوازشش کردم. نامش را صدا زدم : -اوروچ! -نکن..نه..نه..دروغ..ممکن..نیست..ممکن..نه..نمرده..نه نه..النی!..نه... هذیان می‌گفت. صداهایی بریده و نامفهوم از میان لب‌هایش بیرون می‌آمد و نمی‌توانستم جمله‌هایش را درست تشخیص بدهم. دستم را روی صورتش گذاشتم و گونه‌اش را نوازش کردم : -اوروچ!..بیدار شو. ناگهان با شوکی شدید از خواب پرید و نشست. پشتش را به من کرده بود. قفسه‌ی سینه‌اش با شدت بالا و پایین می‌رفت. به‌ سختی نفس می‌کشید؛ نفس‌هایش نامنظم، سنگین و بریده بودند. پاهایم را تکان دادم و روی زمین جا به جا شدم. دستم را به آرامی روی شانه‌اش گذاشتم : -اوروچ!خوبی؟ در کسری از ثانیه، به سمت من چرخید. چند بار پلک زد؛ وحشت را در اعماق چشم‌هایش می‌دیدم. طوری به من خیره شده بود که انگار وجود ندارم؛ گویی تنها وهمی گذرا بودم. -کابوس دیدی؟ چشمانش روی صورتم قفل شده بود؛ بی‌آنکه پلک بزند نگاهم می‌کرد. در آن لحظه، چهره‌اش از هرگونه احساسی تهی بود؛ گویی جسمش اینجا حضور داشت، اما روحش در جای دیگری، شاید در میانه‌ی آن کابوس، گم شده بود. -اوروچ!چی شد؟خوبی؟ سکوت کرده بود. چیزی نمی‌گفت. هیچ حرکتی نداشت؛ دست‌هایش بی‌هدف رها شده بودند و تنها با نگاهی سنگین و عمیق به صورتم خیره بود. لب‌هایش تکانی خورد، قصد داشت چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نشد. مکثی کرد و با تلاشی دردناک برای بازگشت به واقعیت، زمزمه کرد : -النی!تو..تو واقعاً..اینجایی؟ نفس در سینه‌ام حبس شد و بی‌ اختیار، اشک در چشمانم حلقه زد. هر لحظه بیشتر از قبل، عمقِ خونینِ زخم‌هایش را حس می‌کردم. روی زمین جا به ‌جا شدم و درست مقابلش، دو زانو نشستم. صورتش را میان دستانم گرفتم و برای چند ثانیه، با عشقی بی‌ مثال، به چهره‌ی مغموم و معصومش خیره شدم. لبخندی از جنسِ غم زدم : -اینجام اوروچ!واقعاً اینجام. گونه‌اش را نوازش کردم و چشمانم را روی تمام خطوط صورتش چرخاندم. چشمانش را بست؛ گویی تمام وجودش فرو ریخته بود. حالا دیگر مطمئن شده بود که من خیال نیستم؛ شاید لمس انگشتانم بود که او را با حقیقت حضورِ من مواجه کرد. در حالی که چشمانش بسته بود، سرش را به گوشه‌ای کج کرد و زمزمه کرد : -واقعی‌ای..خیال نیستی... "خیال نیستی". گفته‌اش در سرم پژواک شد و تمام وجودم را در هم شکست. بی ‌معطلی، همان‌طور که نشسته بودم، او را محکم در آغوش کشیدم. هر بار بیشتر به شکستگی‌های روحش پی می‌بردم. ترسی سوزناک در قلبم می‌لرزید؛ گویی واقعه‌ای تلخ از من پنهان می‌شد. انگار چیزی را از من پنهان می‌کرد. نمی‌دانم؛ شاید هم اشتباه می‌کردم. شاید تنها بازی مغزم بود. شاید مغزم، قلبم را بی دلیل می‌ترساند. دستش را بالا آورد و روی بدنم گذاشت. من را چنان محکم در آغوش کشید که استخوان‌هایم زیر فشارِ دست‌هایش به درد آمدند. یک دستش را روی کمرم و دست دیگرش را میان موهایم قرار داد. عطرِ موهایم را عمیق نفس می‌کشید و با هر دم، فشارِ دستانش بیشتر و بیشتر می‌شد. دیگر توانِ تحمل این فشارِ سنگین را نداشتم؛ حس کردم هوا در سینه‌ام تمام شده است. -چیز..اوروچ!استخوانم داره میشکنه. بی معطلی قفل دستانش را باز کرد و من را از آغوشش جدا کرد : -ببخشید..ببخشید. با اضطراب، چشم‌هایم را حول صورتش چرخاندم : -خوبی؟کابوس دیدی؟ نگاهش را دزدید و با صدایی که می‌خواست عادی به نظر برسد، گفت : -خوبم!چیزی نیست. از روی زمین بلند شد : -برم صورتم رو بشورم میام. با قدم‌هایی سنگین و شتاب‌زده از پله‌ها بالا رفت. صدای باز و بسته شدنِ در، در سکوت خانه پیچید. از روی زمین بلند شدم و دمپایی‌هایم را پوشیدم. ذهنم آشفته بود؛ گویی ریسمانِ افکارم در هم گره خورده و کور شده بود. مدام به کابوسی که دیده بود فکر می‌کردم؛ به اینکه چطور به محض بیدار شدن، من را وهم پنداشت. به اینکه انگار تمام اتفاقات ساعات گذشته را از حافظه‌اش پاک کرده بود. ترسی غریب در رگ‌هایم می‌دوید؛ شکستگی‌های روحش و عمیق بودن زخم‌هایش برایم عجیب و هولناک بود. حس می‌کردم قطعه‌ای از یک پازل بزرگ را گم کرده‌ام؛ انگار پشت تمام این رنج‌ها، رازی نهفته بود که من از آن بی‌خبر بودم. @yaz_beni

اکثرتون دیگه میدونین من دارم چه رشته‌ای میخونم و چقدر درگیر زندگی آکادمیکم هستم. واقعا بعضی روزا نمیفهمم چطوری ساعت میگذره و شب میشه، امتحاناتم هنوز تموم نشده (کل زندگیم دارم امتحان میدم)، دوره‌ی اینترنیم به زودی شروع میشه و به مراتب بیشتر هم وقتم گرفته میشه، همه‌ی اینا باعث میشه من اون‌قدری برای نوشتن وقت نداشته باشم. از طرفی فکر میکنم من این رمان رو خیلی جدی گرفتم، چون واقعا برای سناریوش و خط داستانیش زمان گذاشتم و فکر کردم، یه چیز الکی نیست، با جزئیات داره پیش میره، شاید اگر انقدر جدیش نمیگرفتم و با جزئیات نمینوشتمش و از خیلی صحنه‌ها سریع عبور می‌کردم، تا الان داستان خیلی جلو رفته بود و به نقطه‌ی اوجش رسیده بود. خودم خیلی دوست دارم داستان زودتر به نقطه‌ی اوجش برسه و یا حتی زودتر تموم بشه و این باری که روی دوشم هست برداشته بشه، اما خب نمیشه و در این باره واقعا کاری از دستم برنمیاد.

آیناززز ببین قلمت خیلی خوبه خیلیم قشنگ می‌نویسی ولی دیگه خیلی داری لفتش میدی بابا از دوران نت ملی تا حالا داری می‌نویسی هنوز تو همون ده پارت اول گیری کردن هیچ پیشرفت خاصی نداشتن بسه دیگه ملتو دیوونه کردی یه حرکتی بزن دختر:)

میگن هر شاهکاری یه کپی بی ارزش داره … اینم کپی بی ارزش شاهکار ایناز خانومه ولی خب حسش خوب بود دلم خواست بفرستمش:)))))))))))))
میگن هر شاهکاری یه کپی بی ارزش داره … اینم کپی بی ارزش شاهکار ایناز خانومه ولی خب حسش خوب بود دلم خواست بفرستمش:))))))))))))))))

بذار الان بهت بگم اوروچ چیکار کرد شیر آب سرد رو باز کرد، صورتش رو شست، یه چندتا هم چک خوابوند زیر گوش خودش ده بار زیر لب تکرار کرد : Allah'ım ben şaşarım sen şaşırtma