2 196
订阅者
无数据24 小时
-1167 天
+84430 天
帖子存档
2 200
ببین عکسو انگشتر سلطان هستش
تو مرز سوریه یکی برام فرستادش
سرهات میگه به کسی چیزی نگو من خودم میخوام برم دنبالش🥹🥹🥹
2 200
خب سلطان همرو دعوت کرده
سرهات از پشت پنجره داره نگاه میکنه
سلطان لباسای سرهات و براش برده تا بپوشه
سرهات میپرسه اینا کین، چرا اینجان؟
میگه من گفتم بیان
اگه کن خانم اعا هستم تو هم آعا هستی
سرهات میگه الان وقتش نیست
برای من هیچکدوم از اینا مهم نیست
فقط ییلدیز
سلطان میگه تمومش کن لباسارو بپوش
اگه تو نیای یکی هست که اینکارو بکنه هاااا عاکیف و میگه
2 200
اقاااا سادو نمیخواد خون بریزه
یعنی نمیخواد سرهاتو بکشه
اما میخواد بگاش بده 🥹🥹🥹🥹
عاکیف الدنگ هم جاشو لو داد😎😎😎
2 200
سادو میگه یه امانت دارم برات
اونو باید نگه داریییی
پشمام نکنه ییلدیزه
گفتش اول کار سرهات باید حل کنی
اومدن پیش عاکیف پدسگگگگگ
زیان میگه اگه کسی پشت سرهات کاری کنه حتما اینه
(خاک تو سرت عاکیف)
2 200
شاید باورتون نشه ولی هنوزم سر اون اسبه دارن بحث میکنن :)
آخرش نمیدونم به چی میخوان برسن؟؟؟
2 200
سادو به زیان میگه این اسبه برای توعه؟؟؟
زیان میگه این دردش چیز دیگه هستش
آروم نمیشه این
سادو هم میگه اسب حیوون سر کشی نیست و اینا، بده اینو به من
خلاصه کنم براتون دیالوگهای چرت پرت :)
2 200
صبح شد
رامی داره شیر میدوشه با صمد
داره بهش یاد میده کصخلا
سررا میاد میگه زود بیدار شدین
صبحونه آماده کنم براتون؟؟
وااای چقدر صمد و سررا باهم خوبن:)
صمد از رامی میپرسه
مامانم میمونه؟ ترکمون نمیکنه؟
رامی هم میگه نه نگران نباش 😐🤣💔
2 200
اقااا سلطان ازش میپرسه تو نومو کشتی ؟؟؟
عاکیف یادش میاد
حاجی انگاارررر نکشته
اونو گذاشتش رو تیکه چوب😂🤣🤣🤣🤣🤣
