مَـ🌙ــهسـآن؛
前往频道在 Telegram
سپیده که سر بزند در این خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز!
显示更多未指定国家未指定类别
460
订阅者
-424 小时
-17 天
-130 天
帖子存档
460
بزرگترین مهارتی که
میتوانی یاد بگیری
این است که در حالت
روحی خوبی بمانی، حتی
وقتی صد ها دلیل
برای بدحال بودن وجود
دارد🌱.
460
"مثل همه عصر ها"
"طعم گس خرمالو"
"یک روز مانده به عید پاک"
این سه کتاب یا مجموعه داستانی رو باهم
در «سه کتاب» خوندم.
***
در «مثل همه عصر ها» روزمرگی هایی از زندگی هایی معمولی روایت شده 'از شخصیت هایی که اسم ندارند و میتوانند هر اسمی داشته باشند.'
بنظر من داستان های خیلی جالبی هستن بخش هایی ساده از زندگی که هیچ اتفاقی نمیافته و ماهم از کنارشون ساده رد میشیم.
در «طعم گس خرمالو»داستان هایی که واقعا با خوندشون طعم گسی رو در دهانت احساس میکنی. نوشته هایی ساده از زندگی هایی نه چندان پیچیده که خیـلی زیاد برای ما آشناست و اطرافمون دیدیم.
برای من خیلی دلنشین بود، جوری که فکر میکردم نشستم وسط زندگی مردم و دعوا هاشون رو نگاه میکنم=)))
در «یکروز مانده به عیدپاک»خب داستان این یکی کلا متفاوت بود و به روابط پیچیده انسان ها و شاید تضاد فرهنگی و اجتماعی شون میپرداخت.
در کل بخوام بگم خانوم زویا پیرزاد در مجموعه «سه کتاب» از جزئیات کم اهمیت هنر و معنا ساخته بود، و با قلمی روان، ساده، خودمونی و در حین حال دوستداشتنی نوشته بود.
460
امروز که رفتم تو کلاس قبلیمون یهو همه خاطره هامون با بچه ها برام زنده شد:)
مثلا وقتی محیا صبح ها با دیالوگ "بچه ها چیزی خوندین شمااا؟" وارد میشد.
اون بخشش که منو کِشتی میشستیم با ملی غیبت میکردیم.
لقمه های صبحونه با خامه شکلاتی که کشتی میزاشت تو دهنمو میگفت باید بخوری.
مسخره بازی های خانوم آمبرلایی و رقص های تانگوی ما وسط کلاس=)
نمیدونم، خاطرات برام مثل آب میمونن و من در برابرشون اسفنجم، تا اخرین قطرش رو جذب میکنم.
