دِࢪیا؛
前往频道在 Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
显示更多未指定国家未指定类别
1 007
订阅者
+224 小时
-597 天
+21330 天
帖子存档
1 007
من که بودم یا نبودم، هرجای این زمینِ بزرگ که بودی؛ از ته دل که خندیدی و کمی به طرفی خم شدی... ساکت موندی و به جایی خیره شدی، خواستی گریه کنی... همه اینا که شد، یادِ من بیوفت.
1 007
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب!
قاصدک! هان… ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم
خردک شرری هست هنوز؟
1 007
قاصدک! هان چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و درِ من بیثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند...
1 007
به یاد لیلای عزیز؛
یاد تو، یاد نجابت، مهر و عشق به ایران است. روحت شاد و نامت جاودان. پاینده ایران🕊💙
1 007
محمدرضا شاه پهلوی در کتاب "آخرین پرواز" به رئیس جمهور پاناما گفته بود که سلسلهی من ادامه خواهد داشت! رئیس جمهور پاناما میپرسه این چطور ممکنه؟ یعنی شما به ایران بازمیگردید؟ محمدرضا شاه پاسخ میده: «من نه، اما فرزندم بازخواهد گشت...»
1 007
امروز چند بار خواستم برایت چیزی بنویسم. چند بار خواستم از کتابی که میخوانم بگویم، از آهنگی که شنیدم، از ماهی که امشب پشت ابرها پنهان شده، یا حتی از چای عصرانهای که مزهاش بدون تو کامل نبود. اما هر بار حس کردم هیچکدامشان آن چیزی نیست که واقعا میخواهم بگویم.
حقیقت این است که دلم برای خودِ تو تنگ شده. برای حضورت. برای اینکه چیزی را ببینم و بدانم میتوانم دربارهاش با تو حرف بزنم. برای آن آرامشی که بعضی آدمها بیآنکه بدانند با خودشان میآورند.
گاهی فکر میکنم اگر الان کنارم بودی، احتمالا هیچ حرف مهمی هم نمیزدیم. شاید فقط کنار هم مینشستیم. من از کتابم میگفتم و تو به من گوش میدادی. به موسیقی موردعلاقهمان باهم گوش میدادیم. شاید هر از گاهی چیزی میگفتم و تو میخندیدی. و عجیب است که دلتنگی دقیقا برای همین لحظههای کوچک است؛ نه برای اتفاقهای بزرگ.
امشب هم مثل خیلی از شبهای دیگر، ماه را نگاه کردم. همان ماهی که سالها دوستِ کودکیهایم بود. و با خودم فکر کردم بعضی آدمها شبیه ماهاند؛ حتی وقتی کنارمان نیستند، نورشان تا اینجا میرسد.
پس این چند خط را میگذارم کنارِ ماه، کنارِ چایِ نیمهسردم، کنارِ تمامِ دلتنگیهایی که هنوز نامِ تو را بلدند.
و اگر روزی باد این واژهها را به سمتِ تو آورد، فقط بدان کسی هست که هرروز با مهربانی به یادت فکر میکند، و من، امشب هم مثل همیشه به ماه چشمک میزنم. اگر دیدی جایی از آسمان بیدلیل روشنتر شد، شاید تقصیرِ من باشد.
شاید داشتم به یادت فکر میکردم. 🌙💙
1 007
من به زندگیِ خاموش شدهی در چشمانت، قول میدهم که روزی بیاید به خاک آزادی دیگر سفر نکنیم بلکه خاکِ آزاد خودمان را زنده کنیم.
