ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
前往频道在 Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
显示更多伊朗160 831未指定类别
205
订阅者
无数据24 小时
-177 天
-4630 天
帖子存档
Repost from ′𝒔𝒐𝒎𝒆𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒎𝒆′∞🆕
شاید من فقط یک شمع کوچک در زندگی تو باشم، ممکن است بعد از مدتی بسوزم و ذوب شوم؛✧
اما ای کاش در آن مدت، نور من قلب تو را لمس کند. حتی برای مدتی... ≈•`~♪𖡻
Repost from ARMΛGEDDON ؛ new post
+1
. آخرین سحرگاهِ بیپروا.
آن شب را با خندههایت به سحر رساندم، از زیباییِ ماه میگفتی، اما من ماه را در چشمانت تماشا میکردم.
گفتی چشمانم غمگین و خستهاند.
اما چشمانت خود اندوه بودند.
گفتی روحم زخمی است، اما روح خودت زخمیتر بود.
در پایان گفتی تکتک زخمهایم را میبوسی تا التیام یابند و غمهایم آرام بگیرند.
اما نمیدانستی من در کنار تو غمهایم، دردهایم، حتی آدمها را فراموش میکردم.
گاهی آن شب را نفرین میکنم و گاهی یادم میافتد در سایه مهتاب چقدر بیپروا بودیم؛ انگار هیچ فردایی وجود نداشت.
آن شب گفتی ققنوسیام که پس از هر سوختن، دوباره از خاکسترش برمیخیزد.
حال کجایی لیلیوم خونیام… من بدون لبخندهایت چگونه شبها را سحر کنم.
و من هنوز در همان سحرگاهی ماندهام که تو از آن گذشتی. اینبار، حتی ققنوس درونم در خاکستر ماند.
Repost from ARMΛGEDDON ؛ new post
+1
. مدی که به جزر رسید.
در روزهایی که هر دو زیر آوار خودمان مانده بودیم.
آنقدر خسته و بیامید بودیم که یافتن یکدیگر، راهی بود که گمان میکردیم دیگر وجود ندارد.
کمکم یاد گرفتیم بر شانههای زخمی یکدیگر نفس بکشیم.
گاه ناخواسته یکدیگر را میرنجاندیم، اما دوباره مرهمِ زخمهای هم میشدیم.
من زخم میزدم، میپذیرم.
اما تو هم مرهم نبودی. لیلیوم خونی من…
اینبار میخواستم مقابلِ هر کسی که بخواهد آزارمان دهد یا میانمان دیوار بکشد بایستم.
اما آنقدر غافل شدم که با خنجر نگینیات زخمی عمیق بر قلبم نشاندی.
و حالا دیگر کسی نمانده که از من دفاع کند؛ حتی خودم.
Repost from ناپلئون(rest)
+نمیتونی طوری نگام کنی که انگار اصلا وجود ندارم. من هنوز همونم کوک! -همونی؟ آدمی که روز آخر حتی پشت سرش رو نگاه نکرد همونه؟ +من مجبور بودم برم،تو این رو نمیفهمی؟ -من فهمیدم. فهمیدم بعضی رفتنها برای این نیست که راهی نداری! برای اینه که موندن برات خیلی سنگین بود.+ولی من برگشتم. دارم بهت میگم پشیمونم. نتونستم تو این سرما بدون تو طاقت بیارم! -پشیمونی؟ اما تو هنوز داری شالگردنی رو میپوشی که من برات خریدم. یعنی هنوز…یه سرمایی هست که به من ربط داره. یعنی هنوز یادت نرفته… که بدون من،یخ میزنی. +هیچوقت یادم نرفت. این تنها چیزی بود که ازت برام موند.
-پس چرا مثل غریبهها حرف میزنی؟ اگه این شالگردن دور گردنته یعنی هنوز داری با نفسهای من خودت رو گرم میکنی. ولی بازم میخوای تظاهر کنی همهچیز تموم شده؟ +تموم نشده… فقط ترسیدم که اگه بهت بگم چقد بهت نیاز دارم دیگه حتی نگام هم نکنی. -تو ترسیدی؟ تو از غرورت ترسیدی، تهیونگ! ولی من از اینکه هر شب بدون تو بیدار بشم و جای خالیت رو بغل کنم ترسیدم. حالا شال من رو انداختی دور گردنت که بهت یادآوری کنه چقدر بیرحم بودی؟ +پوشیدمش چون دلم تنگ شده بود… چون هر بار سرما به پوستم میخورد یاد دستهای تو میافتادم. -دیگه نپوشش. شاید اینطوری بالاخره بفهمی وقتی رفتی من توی چه زمستونی جا موندم.
Repost from 𝃲 𝚪𝖺𝗉𝗎𝗇𝗓ᥱ𝗅
🤩 𝖤𝗅𝖾𝗀𝖺𝗇𝗍 𝖰𝗎𝖾𝖾𝗇 ( 𝖬𝖺𝗇𝗈𝖻𝖺𝗇 )
#19