خاکسترِ آبی
前往频道在 Telegram
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم. راه ارتباطیمون : @Rahaa2007bot
显示更多未指定国家未指定类别
226
订阅者
无数据24 小时
-357 天
+3230 天
帖子存档
225
«نگاه به ماه میکنم و یادم میآید که بانوی من از ماه زیباتر است.
حال باید به لبخند اکتفا کنم یا در افکار آن ماه رخ غرق شوم؟»
225
مرغِ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شده اند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
- هوشنگ ابتهاج
225
«روز ها در گذرند و از حال ما فقط خاطراتی خواهد ماند که در یادآوری برخی از آن ها میخندیم و در برخی به فکر فرو میرویم و به دیوار خیره میشویم.»
- بانوی قرن19ام.
225
من در دشتی از پروانهها اوقات خود را میگذراندم.
در جایی که بارانهایی از شکوفههای هلو و گیلاس بر سرم میبارید و درختهای هلو و گیلاس شکوفههایشان را بر روی رد پاهایم میریختند ؛ انگار که در جایِ رد پاها شکوفه هلو و گیلاس درآمده باشد.
من همیشه به آن دشت سر میزدم
شاید تمام روز را...
اما الان...
الان دگر نمیتوانم به آنجا سر بزنم
دگر در آن دشت موهایم به رقص باد در نمیآیند دگر رد پاهایم آنجا نیستند.
اما سال ها بعد از تو خواهند پرسید که چرا من دگر به دشت پروانهها باز نگشتم...
چرا دگر رد پاهایم در کنار درختان گیلاس نبود؟
و تو بگو که قبرستانی از آرزو هایم را یافته بودم.
قبرستانی که بابد هر روز به آنجا سر میزدم و یکی یکی سنگها رو میشستم و کنارشان مینشستم.
بگو که من آرزوهایی را دفن کردم ک تمام من بودند و بند بند وجودم رسیدن به آنها را میخواستند.
بگو آن آرزوها امیدم بودند؛ امید من برای ادامه دادن
بگو آن کسی که رویاهای زیاد و رنگینی داشت ، یک شبه تمام آن رویاها و آرزوها را زیر خروار ها خاک دفن کرد.
- نوشتههایی از جانآسا ترین
225
«عزیز نادیدهی من!»
ای کاش میتوانستم غم هایت را برای لحظه ای از تو دور کنم؛ تا آزادانه در نسیم این دشت زندگی قدم برداری و نور محبت نوازش کند گونه های اناری این شاهدخت مارا..
اگرچه دستم دور است و دستان تو تنها، ولیکن این فاصله را با کلماتم شرمنده خواهم کرد، که هرچند مانع شود، قلمم قلبت را لمس خواهد کرد و نور لبخند را به صورتت خواهد بخشید. هرچند دور، هرچند ناممکن، من تو را به لبخند دعوت میکنم و هیچ فاصله و تقدیری قدرت مانع شدنم را نخواهد داشت..
برای آیندگان تعریف کن، بگو که هرچند فاصله افتاد بیم نداشته باشند، که قلم هر فاصله ای را شرمنده خواهد کرد. این قدرت کلماتی اند که روح دارند و پروازی نامرئی و سریع در راه مقصد!
ـ بانوی قرن19ام.
225
اما یه وقتایی توی زندگی به نقطهای میرسی که یه غم انقدر برات طولانی میشه
ک دیگه نمیتونی به هیچکس بگی هنوز بابت اون غم ؛ غمگینی.
- نوشتههایی از جانآسا ترین
225
درود بر شما
اینجانت "رها ترین رهای جهان" میزبان شما هستم.
و با عکاسی و طراحی و نوشتن و و و از شما آلبالوهای کوچولوم پذیرایی میکنم✨️🍒
225
شاید این آشنایی چون داستان های پر آب و تاب نباشد، شاید جرقه نگاهت در چشمان من زیر درخت های شکوفه دار بهاری نبوده اند، اما میخواهم بنویسم که بماند، که بدانی، که بخوانند..
روزی از روز های غریب غمزدهی این ماتمکده، دختری چون خورشید نورش را به کیهان غم انگیز من بخشید، لطف و مهربانیاش چونان مثال بزنم که از اشک لبخند ساخت و از دل سنگ جوانه مهر رویاند.. شاید برای الباقی آدم ها دوستی و آشنا شدن با دیگری بدیهی باشد ولی او فرق داشت. مگر میشود کسی بیاید که همراه لبخند و صدای خنده اش ناز باشد و شوق زندگی؟ بگذارید باور نکنم، که آسای من! این آسای خیال انگیز من با دیگری تفاوت داشت بسیار!
حقیقت نمیدانم چند روز و چند ساعت از ورودش به زندگی ام میگذرد.. تنها میدانم انگار سالیان سال است او را میشناسم و ناز و کرشمه اش باعث شوق زندگی ام شده.
برایش مینویسم و تقدیم حضورش میکنم امید را، همان توشه راهی که توان نفس کشیدن به من بخشیده. همان بانویی که همدم و رفیق راه بانوی غمزده قرن بیست و یکم شده.
اضافه گویی ام را ببخش بانوی من- خوش آمدی بود برای شما، هدیه ای ناقابل از قلم نازبانوی قرن نوزدهم.
