ch
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

前往频道在 Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

显示更多
未指定国家未指定类别
185
订阅者
-124 小时
-57 天
-2730 天
帖子存档
#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌بیست‌وسوم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #حمیدرضا_همتی از اصفهان بیرون بودم تو روز 18 دی ماه اصفهان شلوغ بود چون فراخوان هم داده بودن ، و تجمع سرکوبگرا تو خیابون ها ، از ماشین ضد شورش بگیر تا لباس شخصی و... چند نفر جلوم رو گرفتن و یکی از پشت یه چیزی سرم کشید و داخل ماشین ، همه اینا تو یک صدم ثانیه اتفاق افتاد ... گیج شده بودم ... نمیدونستم چیکار کنم ... نمیدونستم اینا کین... نمیدونستم قرار کجا برم ... فقط داشتم میرفتم ، داشتم میرفتم به مقصدی که نمی‌دونم ته‌ ماجرا چی هست ... . . با چشمان بسته شده ، صورتشان دیده نمی‌شد ، فقط صداهایی که با ترحم ، با تهدید ، با پوزخند و کنایه زده میشد ، صدایی که توش حقارت رو‌به آدم منتقل می‌کرد... مزدور : اسم؟! _ حمید رضا + فامیلی ؟! _ همتی + چند سالته ، بیرون چیکار میکردی ؟ _ 21 ، من اینجا چیکار میکنم آقا ؟ مرد با پوزخند که معلوم بود خیره شده بهم ، نمی‌دیدم اما حس میکردم ... + کسی که سوال می‌کنه منم نه تو ، جواب بده ، دوباره تکرار نمیکنم ! _ من کاری نمی‌کردم که. + هم وطن فروشی هم توجیه میکنی؟ یادت رفته کجایی نه؟ یـادت بیـارم ؟ اون یادت میارم رو با لحنی که مو تو تن آدم سیخ میشد گفت _ باور کنید من کاری نکردم + که نکردی ؟ باشه ، اسم پدر ، اسم مادر ؟! _ رضا ، شوکت + کجا گرفتنت؟ _ باور کنید یادم نیست . + یادت میاریم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

هستید پارت بزارم ؟!

جاوید نام #جمیله_شفیعی
جاوید نام #جمیله_شفیعی

جاویدنام #جمیله_شفیعی
+2
جاویدنام #جمیله_شفیعی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ودوم‌قسمت‌‌سوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #جمیله_شفیعی از اراک عزیز روزها گذشتند، اما جای خالی جمیله در قلب خانواده‌اش هر روز بزرگ‌تر شد. نوه‌اش وقتی از او حرف می‌زند، انگار هنوز صدای خنده‌هایش را می‌شنود. انگار هنوز دستان مهربانش روی موهایش کشیده می‌شود: «مادر... مثل همیشه کاری که می‌خواستی رو به باشکوه‌ترین شکل ممکن انجام دادی...» هر بار که نسیمی از میان درختان می‌گذرد یا صدای پرنده‌ها در هوا می‌پیچد، تصویر مادربزرگش را می‌بیند که در دشتی پر از گل نشسته؛ جایی میان نور، آرامش و ابدیت: «می‌دونم الان کنار بچه‌هامون توی بهشت نشستی... همون‌قدر قشنگ، همون‌قدر آروم...» و مگر می‌شود از جمیله یاد کرد و لبخندش را به خاطر نیاورد؟ لبخندی که خستگی را از دل آدم‌ها می‌برد. لبخندی که بوی خانه می‌داد. لبخندی که بوی مادر می‌داد. «تو مادرترین مادر این دنیا و اون دنیا بودی... قربون اون لبخند ناز و مهربونت بشم...» خاطرات یکی‌یکی از راه می‌رسند؛ روزهایی که دست نوه کوچکش را می‌گرفت و همه‌جا با خود می‌برد روزهایی که مثل مادری دوباره، سایه‌اش را بر سر خانواده گسترده بود. «مرسی که بیست‌وسه سال مادرجونِ من بودی... مرسی که توی تمام بچگیم مثل جوجه منو با خودت همه‌جا می‌بردی... مرسی که بهترین یادگارت، یعنی مامانم رو به من دادی...» اما بعضی دلتنگی‌ها پایانی ندارند. شکل ماه‌گونه‌اش هنوز جلوی چشم‌هاست. صدایش هنوز در گوش‌ها زنده است. و باور رفتنش هنوز دشوار. «دلم برات خیلی تنگ شده... هنوز باور نکردم که رفتی... نمی‌دونم کی، ولی منم یه روز دوباره میام تو بغلت...» امروز نام جمیله شفیعی تنها نام یک زن نیست؛ روایت مادری است که مرز میان مهر و شجاعت را از میان برداشت. زنی که ثابت کرد مادری فقط به زادن نیست؛ به دوست داشتن است، آن‌قدر عمیق که حاضر شوی جانت را برای فرزندان سرزمینی فدا کنی که شاید حتی نامت را ندانند. و حالا نام او در میان مردم با احترام زمزمه می‌شود؛ «شیرزن»، «مادر قهرمان» و فرشته‌ای آزاد که از ازل تا ابد، در حافظه کسانی که داستانش را شنیده‌اند، زنده خواهد ماند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌دوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ودوم‌قسمت‌‌دوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #جمیله_شفیعی از اراک عزیز خیابان‌ها پر از هیاهو بود. صدای فریادها، قدم‌ها و اضطرابی که در هوا موج می‌زد، شهر را دربر گرفته بود. جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه ـ این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده و .... جمیله میان جمعیت ایستاده بود؛ زنی که سنش از بسیاری از معترضان بیشتر بود اما دلش از همه جوان‌تر. دوست همراهش بارها نگران به اطراف نگاه کرد. اوضاع هر لحظه خطرناک‌تر می‌شد. نیروهای امنیتی نزدیک‌تر می‌شدند و بوی حادثه در هوا پیچیده بود. با نگرانی رو به جمیله کرد و گفت: «خیلی خطرناک شده... بیا برگردیم دیگه...» اما جمیله فقط لبخند زد همان لبخند آرام و مادرانه‌ای که همیشه به دیگران دلگرمی می‌داد و گفت: «نه... ما بریم، این جوونا تنها می‌مونن.» کلماتش ساده بودند، اما وزنشان به سنگینی یک عمر فداکاری بود. چند لحظه بعد، همه‌چیز در چشم‌برهم‌زدنی اتفاق افتاد. خطر به جوانانی که مقابلش بودند نزدیک می‌شد. جمیله بدون تردید خودش را جلو انداخت؛ درست میان گلوله‌ها و جوانانی که می‌توانستند فرزندان یا نوه‌های خودش باشند. او سپر شد. نه از روی هیجان لحظه، نه از روی بی‌فکری؛ بلکه از روی عشقی که تمام عمر در وجودش ریشه دوانده بود. شاهدان می‌گویند خودش را جلوی نیروها انداخت تا جان جوانان را حفظ کند. زنی که سال‌ها با دستانش فرزند پرورش داده بود، این‌بار با جانش از فرزندان یک ملت محافظت کرد. گلوله‌ها از فاصله‌ای نزدیک شلیک شدند. لحظه‌ای بعد، جمیله روی زمین افتاد. اما پیش از آنکه جسمش بر خاک بیفتد، نامش در حافظه مردمی که آن صحنه را دیدند جاودانه شده بود. او تنها در مرگ قهرمان نبود؛ تمام زندگی‌اش تمرین همین شجاعت بود. بعد از آن حادثه، فشارهای امنیتی بر خانواده‌اش آغاز شد. حتی سوگواری هم از آنان دریغ شد. مراسم خاکسپاری در سکوت و به شکلی مخفیانه، در قبرستانی روستایی برگزار شد. گویی می‌خواستند نامش را پنهان کنند؛ غافل از اینکه بعضی نام‌ها پس از خاموش شدن، تازه روشن‌تر می‌شوند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌دوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ودوم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #جمیله_شفیعی از اراک عزیز شب، آرام‌آرام روی شهر اراک پهن شده بود. نور آبی تلویزیون روی دیوارهای خانه می‌لغزید و سکوت اتاق را با تصاویر جوانانی می‌شکست که هرکدام شبیه فرزندان همین سرزمین بودند؛ جوان‌هایی با چشم‌هایی پر از آرزو و قلب‌هایی پر از امید. #جمیله_شفیعی ، زن شصت‌وشش ساله‌ای که عمرش را میان نقش‌های مادر بودن و مادربزرگ بودن گذرانده بود، روی مبل نشسته بود و نگاهش از صفحه تلویزیون جدا نمی‌شد. چین‌های صورتش روایت سال‌ها عشق، رنج و ایستادگی بود. هر تصویر که از جوانان معترض پخش می‌شد، انگار تکه‌ای از دلش را می‌برد. آن شب تلفن را برداشت و به عزیزی زنگ زد. صدایش آرام بود، اما پشت آن آرامش، دریایی از اندوه موج می‌زد: «دارم توی تلویزیون عکسای جوونارو می‌بینم... چه جوونایی... حیف اینا نیست برن، ما بمونیم؟» چند ثانیه سکوت میانشان نشست. سکوتی سنگین‌تر از هر واژه. جمیله تمام شب را با همان فکر گذراند. او فقط یک مادر نبود؛ قلبش برای تمام جوان‌های این سرزمین می‌تپید، انگار در نگاه هرکدام از آن‌ها، فرزند خودش را می‌دید، انگار هر گلوله‌ای که قرار بود سینه جوانی را بشکافد، پیش از آن از قلب او عبور می‌کرد. روز جمعه، ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴، آسمان رنگی میان خاکستری و آبی داشت، نسیم سرد زمستانی در خیابان‌ها می‌پیچید. جمیله از خانه بیرون رفت؛ آرام، بی‌صدا و مصمم، گویا تصمیمش را از شب قبل گرفته بود گویا سرنوشت، نام او را در صفحه‌ای دیگر از تاریخ نوشته بود. و هیچ‌کس نمی‌دانست این آخرین باری است که خانه را می‌بیند؛ آخرین باری که در را پشت سرش می‌بندد؛ آخرین باری که خورشید روی چهره مهربانش می‌تابد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌دوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

برای داستان جاوید نام ها پیام بدید ، تا نوشته‌شن 🫂

یه نکته فکر کنم متوجه نشده باشید تو این چنل فقط دو ادمین هست البته فعلا یکی من که هم مالک تاسیان هستم و هم نویسنده (البته خب هنوز زوده برای گفتن نویسنده ) و دیگری که اسمی ندارن ( رو امضا پیاما اسمی ازشون نمی‌بینید) برای اینکه متوجه بشید کدوم رو کی نوشته تموم پارتا اگه اسپولرش زده از فلان شهر عزیز و اونایی که چند قسمت هست هر کدوم اسپولر نام جاوید نام زده محسوب میشه به ادمینِ تاسیان 🫂 و داستان های این عزیزان به قلم ایشون هست ، جای تشکر هم داره.♥️👇🏼 جاوید نام #احسان_جعفری جاوید نام #محمد_رضایی جاوید نام #علی_نوری و در پارت آینده #مهرداد_مشتاقی (نام دیگر جاوید نام متین )

جاوید نام #علی_نوری
+3
جاوید نام #علی_نوری

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ویکم‌قسمت‌‌چهارم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_نوری از اراک عزیز به پدرش گفته بود: «بابا اگه رفتم بدون، اینا همه‌اش برای آینده بود… بدون همه‌ی آرزوم اینه ببینم ایران رو آزاد یه روز…» و بعد، با لحنی که میان خستگی و امید در نوسان بود: «من خوبم بابا… من خوبم… فقط چشمام یکم می‌سوزه (اثر گاز اشک‌آور) زنده می‌مونم، قول میدم :)))» این تضادی میان درد و لبخند آشکار است؛ لبخندی که نه از شادی، بلکه از مقاومت ساخته شده است. این “قول میدم” نوعی سوگند خاموش به زندگی است. با صدایی که انگار از لابه‌لای بغض عبور می‌کرد، می‌خواند: «بابا وقت خداحافظیه ولی به مامان چیزی نگو…» و همچنان تکرارِ درد (خداحافظی) مانند موجی آرام اما بی‌پایان جریان دارد. این خداحافظی، خداحافظی معمولی نیست؛ و نوعی تعلیق در زمان است؛ لحظه‌ای که نه تمام می‌شود، نه ادامه پیدا می‌کند. انگار صدا در هوا می‌ماند و دیگر پایین نمی‌آید. نامه‌ای از او مانده از زندان اوین در سال ۱۴۰۱؛ نامه‌ای که بیش از آنکه متن باشد، بیانیه‌ای فلسفی-اجتماعی است: نامه‌ی علی نوری از زندان اوین سال ۱۴۰۱ که آثار ساچمه ها روی بدنش مونده بود:
فاجعه قتل ژینا امینی به دست نیروی انتظامی و کشتار و سرکوب مردم معترض پس از آن بار دیگر مداومت جمهوری اسلامی برای زدودن و از بین بردن هر شکلی از ناهمگونی که تن به سلطه حاکم نمی‌دهد را بر همگان آشکار کرد. بی‌تردید تشدید عادی‌سازیِ خشونت علیه زنان و متزلزل شدنِ روزافزونِ جایگاهِ اجتماعیِ زن در تمام این سال‌ها را به هیچ وجه نمی‌توان غیر عامدانه، تصادفی و یا ناشی از شیوه نادرستِ مدیریتِ فردی قلمداد کرد. به همین اعتبار، تقسیم جنسیتی کار، ایجاد محرومیت برای زنان به منظور برپاییِ نظمی مردسالار و بر مبنای آن، وضع قوانین ارتجاعی، تبدیل تلویحی بدن زنان به ماشینی برای تولید نیروی کار جدید و بسیاری موارد دیگر از قضا تماماً سیستماتیک و با هدفِ طردِ همیشگی زنان از تمامی کانون‌های قدرت و اجتماع‌زدایی از آنها عملیاتی می‌شود. فی‌الواقع انتظاری جز این نیز از ساختاری قرون وسطایی که یک‌سره هستیِ خود را به اطاعتِ تولید سود درآورده و نتیجتاً خشونت را به مولدترین نیرو بدل کرده است و آن را بازتولید می‌کند، نمی‌رود. امروز اما آن‌چه بیشتر حائز اهمیت است، درک تاریخ مقاومت و کوشش زنان در راه رهایی از ارتجاع/انقیادی است که از همه سو به آنان حقنه شده و هر بار با شکلی  متمایز در برابرشان ظاهر می‌شود. مسئله ستم علیه زنان در قاطبه نظم‌های واپس‌گرای امروز مشهود و عینی است؛ از همین‌رو ارتباطی منطقی بین استمرار این ستمگری و تداوم قدرت در حاکمیت‌ها را می‌توان به راحتی درک کرد. الگوهای یکسانی که تنها از بابت تفاوت مؤلفه‌های خاص کنترلی خود، شیوه‌های اعمال فشارشان را علیه زنان تنظیم می‌کند. در هنگامه‌ای که در یک سمت، جمهوری اسلامی پیکاری تمام عیار را علیه تمامیت تشکل‌یابی سازمان می‌دهد و در سمتِ دیگر، بیم از خوانشِ طبقاتیِ مسئله زنان و به طبع، ثانویه دانستن و به حاشیه راندنِ آن تئوریزه می‌شود، مواجهه مترقی، صورت‌بندیِ غیرمغشوش و تقابلی مستمر و آگاهانه را برای دستیابی به بدیلی کارآمد می‌طلبد. این تقابل قطعاً پتانسیلی فزاینده را برای پیوندِ جبهه‌های مقاومت(مدرسه، دانشگاه، کارخانه، خیابان) درون خود داراست. پیشروی زنان به لحاظ تاریخی قادر است هم پیوندی درخشان را محقق سازد هم این نظم جنسیت‌زده، تبعیض‌آمیز و سرکوب‌گر را در هم بشکند. از این رهگذر، زنان و مردان هم‌سرنوشتی را می‌یابیم که دوشادوش یکدیگر انزجار خود را از این قاعده ظالمانه فریاد می‌زند و برای «زندگی و آزادی» خود را سازمان می‌دهند. علی نوری زندان اوین، مهر ۱۴۰۱
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌یکم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ویکم‌قسمت‌‌سوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_نوری از اراک عزیز آخرین بار قبل رفتنش، نوشته بود: «اگه روز آزادی من نبودم، تو بجای من قشنگ برقص و خوشحالی کن…» جمله‌ای ساده، اما آغشته به نوعی پیش‌آگاهی تلخ؛ انگار زبانش قبل از حادثه، آینده را لمس کرده بود. در این جمله، نوعی آگاهی خاموش که می‌گوید: من شاید در فردا نباشم، اما شادی باید بماند. او تنها محصول یک لحظه نبود؛ او امتداد زخمی بود که از سال ۱۴۰۱ آغاز شده بود. حتی سال ۱۴۰۱ هم کنار مردمش ایستاده بود. بدنش رد ساچمه‌ها را با خود داشت؛ مثل نقشه‌ای از درد، مثل امضای خشونتی که پاک نمی‌شود زخم‌هایی که هر بار در آینه می‌دید، یادش می‌آورد برای چه چیزی ایستاده است. گاهی با نگاه کردن به آن ردها می‌گفت: «این‌ها یادگاریِ روزاییه که کنار مردمم بودم.» شاید خیال می‌کرد امسال هم نهایتِ سهمش از خیابان، همان ساچمه‌ها باشد؛ همان زخم‌های کوچک اما ماندگار. اما سرنوشت، این بار بی‌رحم‌تر از همیشه بود. «فکر می‌کردم باز هم با چند تا ساچمه برمی‌گردم خونه... فکر می‌کردم باز هم مامان غر می‌زنه که چرا مواظب خودت نبودی... فکر می‌کردم هنوز وقت دارم آرزوهامو زندگی کنم... هنوز وقت دارم ۲۰۷ مشکی‌مو بخرم... هنوز وقت دارم ایرانِ آزادو ببینم... اما این بار ساچمه نبود... این بار تیر جنگی بود. این بار گلوله راهشو تا قلبم پیدا کرد. و همه‌ی فرداهایی که برای خودم ساخته بودم، یک‌باره پشت همان صدا جا موند.» و این بار با تیر جنگی از میان رؤیاهای این پسر عبور کرد؛ رؤیاهایی که هنوز نیمه‌کاره روی شانه‌های هفده سالگی‌اش مانده بودند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌یکم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ویکم‌قسمت‌‌دوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_نوری از اراک عزیز او از نسلی بود که آرزوهایش ساده بود، اما سادگی‌اش در جهانِ سخت، خود به یک حسرت بزرگ تبدیل می‌شد. برای شمع تولدش، وقتی شعله‌اش را با یک نفس خاموش می‌کند، تنها یک آرزو داشت: ۲۰۷ مشکی آرزویی زمینی، ملموس، در ظاهر کودکانه ، اما عمیق در معنا؛ نمادی از حرکت، آزادی، و لمسِ زندگی. اما در تقدیر او، این آرزو هرگز از جنس تحقق نبود؛ بلکه از جنس ناتمام ماندن بود. سهمش از این آرزو، از جوانی، از رؤیا… نه ماشین بود، نه جاده، نه خنده‌های بی‌دغدغه. بلکه شد: فرزند ایران و جان فدای میهن عبارتی که در عین شکوه، درونش تیغی از اندوه پنهان است. و چه تناقض تلخی… او در روز تولد قبلی‌اش، همان ۲۰۷ مشکی را آرزو کرده بود… انگار زندگی هنوز برایش امکان داشت، هنوز امید در گوشه‌ای از آینده نفس می‌کشید. اما سرنوشت، بی‌اعتنا به آرزوها، مسیر دیگری نوشت؛ مسیری که در آن تقویم هم رنگ دیگری گرفت. و عجیب‌تر از هر اتفاقی این‌که: روز چهلم او، دقیقاً با روز تولدش یکی شد… گویی زمان، دایره‌ای بسته شد که آغاز و پایان را در یک نقطه جمع کرد؛ گویی زندگی‌اش در همان روزی که باید شمعی روشن می‌شد، به شمعی خاموش تبدیل شد. در تقویم، نامش دوباره تکرار شد… اما این بار نه برای جشن، بلکه برای یاد. و آن تاریخ، دیگر فقط یک روز نبود؛ بلکه تبدیل شد به مرز باریکی میان «آمدن» و «رفتن»… میان «آغاز زندگی» و «مراسم چهلم».
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌یکم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌ویکم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #علی_نوری از اراک عزیز - @Ali_nor30 - @alinor30 در خاکِ اراک، شهری که انگار همیشه زیر لایه‌ای از غبارِ اندوه و سکوت نفس می‌کشد، جایی میان دیوارهای بی‌حافظه و خیابان‌های خسته، نامی مانده که دیگر فقط یک نام نیست؛ بلکه به یک روایتِ زخمی بدل شده، روایتی که هر بار گفته می‌شود، دوباره از نو خون می‌چکد. و در میان این روایت، در دل زمستانی که هنوز سرمایش در استخوان شهرها مانده، نامی دیگر تکرار می‌شود؛ نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان دعوت: فراخوان شیر و خورشید ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، ساعت ۸ شب شبی که قرار است در آن، سکوت از شکل معمول خود خارج شود؛ نه فریاد و نه خاموشی کامل بلکه نوعی بیداریِ آهسته. گویی تاریخ... دوباره دارد خودش را جمع می‌کند تا یک لحظه دیگر را تجربه کند… لحظه‌ای که شاید فقط در حافظه بماند، اما هرگز فراموش نشود. جاویدنام #علی_نوری، نوجوان هفده‌ساله اهل اراک، در ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، در لحظه‌ای کوتاه اما سهمگین، با شلیک مستقیم به قلبش به دست نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی، از تپش افتاد و از جهان جدا شد. گویی زمان، در همان لحظه دچار مکثی طولانی شد؛ انگار تقویم برای چند ثانیه فراموش کرد ورق بخورد، چون سنگینیِ نام او اجازه نمی‌داد لحظه به سادگی بگذرد. انگار در آخرین لحظه با خودش می‌گفت: «من هنوز کار دارم... هنوز باید برگردم خونه... هنوز باید مامان رو ببینم... هنوز باید یه روز ایرانِ آزادو ببینم...» اما گلوله، بی‌آنکه به سن و سالش فکر کند، بی‌آنکه به آرزوهای ناتمامش رحم کند، درست قلبش را نشانه گرفته بود؛ همان قلبی که برای مردمش می‌تپید، برای آینده‌ای بهتر رؤیا می‌بافت و برای روزهای روشن‌تر امید داشت. او رفت… اما نه به معنای پایان؛ بلکه به معنای تبدیل شدن به خاطره‌ای که آرام نمی‌گیرد. ـ آخرین حرف‌هایش به مادر، نه یک وداع ساده، بلکه استعاره‌ای از بقا در اشکال دیگر بود؛ انگار مرگ را نپذیرفته بود، بلکه آن را به شکل‌های لطیف‌تری تقسیم کرده بود تا کمتر دردناک شود؛ گفت: «مامان من میرم اما همیشه با توام… پروانه بنفش دیدی، منم… ابرهایی در آسمان دیدی، منم… گلی که بر سر راهت افتاد، منم…» او خودش را به عناصر طبیعت پیوند زده بود، به پروانه‌ای که سبکبال از غم می‌گذرد، به ابرهایی که بی‌قرار آسمان‌اند، و به گلی که ناگهان بر زمین می‌نشیند. انگار می‌خواست بگوید: «اگر جسمم را گرفتند، مرا در باد جست‌وجو کنید… در آسمان… در لحظه‌ای که بی‌دلیل دلت می‌گیرد.»
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌یکم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

Repost from ✌🏻
شاید فردا نت مثل قبل شه شاید هم نه ولی اگه شد... دم رفتن موضوعی بگم 1. مراقب خودتون خیلی باشید 2. بازم مراقب خودتون باشین 3. ممنونم این همه مدت در کنار من همراهی کردید و پا به پای هم تو آزادی ایران به همدیگر یاری رسوندیم ممنونم که منو از خودتون دونستید . و سپاس بابت اینکه هم‌میهن‌هایی مثل شماها دارم و منو به عنوان خواهر کوچیکتر یا بزرگترتون دونستید .🤍 امیدوارم وصل شدن نت دیگه ایران آزاد شده باشه 🫂 #افکارمشکی🖤

تنها یک پارت باقی موند که متاسفانه اطلاعات دقیق نبود :)🖤

و بلاخره تموم شد میشه یه خسته نباشید بهم بگید🫠😭

جاوید نام #طاها_هوشیار
جاوید نام #طاها_هوشیار

#تاسیان °•🕯•° #پارت‌‌بیستم‌قسمت‌‌دوم(پایان) طاهایی ندارم که بگه مامان که بگم جانِ مامان... اما امید داشتم که فقط ببهوش شده و بلند میشه ... رسیدیم درمانگاه... _ پرستار ، یکی بیاد پرستار چی شده خانوم اینجا رو گذاشتی رو سرت ؟! _ پسرم و نجات بدید .. دکتر اومد ، بعد از گرفتن نبض فقط یک کلمه ... همون یک کلمه کافی بود تا بمیرم .... تا منم دیگر زنده نباشم « متاسفم » جـیـغ کشیدم ، زار زدم ، خـدا رو صدا زدم ... اما فایده نداشت ، پـسـرِ دلبندم ، طـاهـا‌ی من همون دقیقه که هنوز نرسیده بودیم به اینجا، تموم کرد ... بچم درد داشت بهش نرسیدم ، به موقع نرسوندیمش ... به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم... حتی اون درمانگاهی که بسته بود .. . . . از اطلاعات اومدن سراغمون.. مامور با لحن خیلی بد جوری که انگار آنها مقصر نبودن لب زد + باید بچه ‌تون رو به عنوان شهید جمهوری اسلامی ثبت کنید . تا خواستیم چیزی بگویم ، این دفعه با قاطعیت گفتن + پسرتون رو به عنوان شهید اعلام میکنید . ___ حال خانواده هوشیار با غمی که جمهوری جنایت کار در دلشان رخنه کرده بود ، زیرِ فشار امنیتی هستن و طاهای عزیزمون رو‌ شهید اعلام کردن . جنایتی دیگر ، بچه کُشی دیگر و خاموشی حقیقتی که جمهوری اسلامی سعی در پنهانی‌اش دارد....
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیستم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman