~•تـــاســ🖤ــیـان•~
前往频道在 Telegram
•°بنامآزادی°• رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی مقدمهای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq خالق این اثر | بازماندهای از دیماه..
显示更多未指定国家未指定类别
185
订阅者
-124 小时
-57 天
-2730 天
帖子存档
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتبیستمقسمتاول
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #طاها_هوشیار از بومهن تهران
میخواستم با مامان و بابا برم خرید ، جدا از اینکه بدونم امشب هجدهم دی قیام سراسری است..
ترسیده بودم ، دیگری پس از دیگری میافتادن و خون هایشان ریخته میشد..
_ بریم خونه ، من میترسم.
+ باشه عزیزم ..
در حال برگشت بودیم ، یعنی اونقدر ها هم نرفته بودیم ، نصفه راه بودیم و منصرف شدیم نمیدونم چجوری شد ، از کجا یکی به صورتم نشانه رفت..
دستام تو دستای پدر و مادرم بودن ، یعنی به خانوادهام نگاه نکردن که بهم شلیک کردن ؟
من چیکارشون کرده بودم که بهم شلیک کردن ؟
یعنی من رنگ تولد سیزده سالگیام را نمیدیدم ؟؟
یعنی دیگه نمیتونستم با خانوادهم زندگی کنم؟؟
یعنی دیگه باید برم پیش خدا؟؟؟
کاش خدا قبولم نکنه ...
دلم زندگی کردن میخواد...
•°خانواده°•
یه چیزی از بالا خورد تو صورت پسرمون ، تک تیرانداز به بچه 12 سالهام به طفلی که هیچ آزاری نداشت شلیک کرد
جـیـغ کـشـیدم ..
-ببریمش بیمارستان..
در تلاش بودیم که سریع طاها رو برسونیم بیمارستان..
اما شلوغ بود و راه بندان ...
به اولین درمانگاه رسیدیم انگار روح از بدنم جدا شد رفتیم جلو تر اما ، بسته بود ...
حرکت کردیم به بیمارستانی یا درمانگاهِ بعدی ...
اما دیگر پسرم ، طاهای من دیگر نفس نمیکشید ، نبضش قبل کند بود ولی حال ...
ولی حالا دیگه طاهایی ندارم که بخنده ...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیستم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتنوزدهم
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #روبینا_امینیان اهلِ کرمانشاه و دانشجو در تهران
من دانشجوی رشتهی طراحی پارچه و لباسم تو دانشکده فنی و حرفهای شریعتی
23 سالهمِ...
یاده اوایلی که به تهران اومده بودم برای رشته افتادم...
عجب روزایی بود ...
در عرض یک روز کلی دوستای مهربون و شاد و با انرژی نصیبم شد...
خیلی مهربون بودن ، مثل خواهر بودیم برای هم..
به هم کمک میکردیم ...
با هم آشپزی میکردیم...
خیلی خوب بود درکل ..
با خنده به دیونه بازیشون نگاه میکردم...
تازه شلوغ شده بود ...
منتظر یه تلنگر بودم...
منتظر اینکه یکی بزنه به شونه هام و دم گوشم بگه خب حالا نوبتِ توئه..
مطمئنم اون روز میرسید...
و دور هم نبود ، منم به خیابون ها میرفتم تا حقم را بگیرم ، تا منم بگم با این حکومت مخالفم...
بلاخره اون جرقه زده شد ، جرقهای در شب 18 و 19 . .
وعدهی ما در خیابان شبِ اول هجدهم انقلاب شیر و خورشید ، بعد از کلاس...
بعد از کلاس کوچ کردم به خیابان هایی که در انتظار مردم نشسته بود ...
هرکسی با امیدی ، با آرزویی ، اما تنها یک چیز مشترک « آزادی ایران »
فریاد زدیم جاوید شاه ، کشته دادیم
فریاد زدیم این آخرین... ، مجروح داشتیم
فریاد زدیم مرگ بر خامنهای ، کشتن
فریاد زدم مـرگ بـر دی.... که تمام شدم ، نزاشتن جملهام پایان داشته باشد ، نزاشتن که صدایم شنیده بشه...
در مقابل اون فریادی که هیچ آزاری نداشت ، تنها یک چیز بود گلوله به سرم ...
گلولهای که هدفشون تنها یک چیز بود ، خفه کردن صدای مردمی که آگاه شده بودن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت نوزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتهجدهم
فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام #محمد_رضایی از مشهد عزیز
هوای زمستانی مشهد سنگینتر از همیشه بود؛
انگار شهر زیر لایهای از سکوت و اضطراب نفس میکشید،
سکوتی که از جنس آرامش نبود،
از جنس انتظار بود.
خیابان هفتتیر شلوغ بود،
اما این شلوغی دیگر رنگ عادی نداشت.
آدمها کنار هم حرکت میکردند،
اما فاصلهها بیشتر از همیشه بود؛ فاصلهای که دیده نمیشد، اما حس میشد.
آن روز،
هجدهم دیماه،
جمعی از مردم برای اعتراض و برای گرفتن حقشان به خیابان آمده بودند؛
صداهایی که سالها در سکوت مانده بود،
حالا در هوا پخش میشد و با سرما گره میخورد.
محمد رضایی، نانوای مهربان محله، یکی از همان صداها بود؛
انسانی ساده که زندگیاش را با نان و لبخند مردم گره زده بود.
کسی که بیشتر به ساختن فکر میکرد تا دیده شدن،
اما آن روز، در میان همان خیابان آشنا، در دل همان ازدحام،
سرنوشتش به مسیری رفت که هیچکس انتظارش را نداشت.
درگیریها بالا گرفت…
فضا آشفته شد…
و در میان این آشوب،
لحظهای رسید که همهچیز برای او متوقف شد.
بعد از آن...
خیابان ماند و صدای نیمهکارهای که در هوا گم شد.
چندین ساعت بعد...
مردم پراکنده شدند،
اما هیچکس مثل قبل به خانه برنگشت؛
چیزی در نگاهها تغییر کرده بود،
چیزی که اسم نداشت اما سنگین بود.
و شهر ادامه داد…
مثل همیشه، اما نه مثل قبل.
ـ
و «تاسیان» از همین نقطه شروع میشود؛ از جایی که یک لحظه کوتاه، به یک عمر سکوت تبدیل میشود.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هجدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
اینو تا جایی که میتونید انتشار کنید 🫂
تا یاد جاویدنام های عزیزمون زنده بمونه 🫠
دو پارت دیگه قرار من بنویسم و یک پارت دیگه که ادمین عزیزمون
امیدوارم تا فردا تموم بشه🫂💔
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتهفدهم
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #نازنین_زهرا_صالحی از کرمانشاه
13 سالمِ و ساکن کرمانشاه
و تعریف خود نباشه ووشو کار میکنم و قهرمانِ کشور..
ورزشُ خیلی دوست دارم...
انگار اون باشگاه حس امنیت بهم منتقل میکنه ...
هر چیزی هم بشه نمیتونم دست از ووشو بردارم ، اصلا شدنی نیست...
اینجوریه که اگه یکی بگه ووشو رو بزار کنار ، صد در صد اونو میزارم کنار ...
شاید بگید چقدر بد یا بی رحم ولی ووشو بهم آرامش میده..
مگه شما چیزی که باعث آرامش تون هست میزارید کنار؟ خب طبیعتا نه ! منم همینم..
من پدر و مادری نداشتم...
جفتشون رو از دست داده بودم ، با خاله هام زندگی میکردم، یعنی سرپرستیمو به عهده گرفته بودن ...
واقعا راست میگن خاله ها مادر دوم هستن .
کی گفته مادر فقط اونی که به دنیا میاره؟!
هر کی گفته اشتباه گفته ، خاله هام از مادر هم مادر تر بودن برام ، بهشون مدیونم...
تا دنیاس لطف و محبت هاشون رو فراموش نمیکنم ، یعنی نباید فراموش کنم ..
تو باشگاه میگفتن شاهزاده پهلوی فراخوان داده 18 و 19 همین ماه..
.
.
امشب نوزدهم بود ، دومین شب
داخل پارک بودم
مردم شروع کرده بودن به فریاد زدن « جـاویـدشـاه »
فکر میکردم فقط قرار به اونایی که مقابلشان هست حمله کنن ، نه بقیه...
اما اشتباه فکر میکردم ..
یکی بهم شلیک کرد ، به منی که رو به رویشان نبودم و شعاری ندادم ، به من هم رحم نکردن و سرم را نشانه رفتن ...
انگار میخواستن منِ 13 ساله وجود نداشته باشم...
انگار وقتِ رفتن پیش پدر و مادری که سالها بود ازم خدا گرفته بودشون ، حالا در این شب قرار است با خانواده دور هم جمع شویم....
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هفدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتشانزدهمقسمتسوم(پایان)
فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام #احسان_جعفری عزیز
•° خانواده °•
مادر میگفت: آن روزها، خانه دیگر خانه نبود.
میگفت: هر صبح که بیدار میشد،
اول صدای در را گوش میداد؛
شاید جگرگوشه اش برگشته باشد،
اما هیچوقت برنمیگشت...
دو هفته از کار مرخصی گرفته بود
بعد برگشت
ولی با لباس سیاه
با چشمانی که انگار دیگر برای خواب ساخته نشده بودند.
در مدرسه که راه میرفت، همه سکوت میکردند.
نه از احترام…
از ناتوانی.
نمیدانستند چه بگویند به زنی که ...
هر روز در ذهنش بین امید و سقوط در رفتوآمد بود.
بعد خبر رسید که
نوزدهم بهمن
همهچیز تمام شده بود.
یا شاید تازه شروع شد؛
شروع یک فقدان طولانی که اسم ندارد.
مدرسه در سکوت فرو رفت.
دانشآموزها گریه کردند.
معلمها نگاهشان را از هم دزدیدند.
و روی یک میز، عکسی گذاشتند.
جوانی که قرار بود آینده باشد، حالا تبدیل شده بود به قاب.
شمعی روشن کردند.
و مادر،
در میان جمعیتی که همه چیز را میفهمیدند و هیچ کاری ازشان برنمیآمد، فقط گفت:
«بخواب آسوده پسرم… بخواب آسوده که تقدیر چنین است…»
و هیچکس نفهمید چطور ممکن است یک جمله، هم تسلیم باشد، هم جنگ.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت شانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتشانزدهمقسمتدوم
فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام #احسان_جعفری عزیز
وقتی چشم باز کردم، دیگر خیابان نبود...
نور سفید بود و بوی تند دارو.
صداها از پشت شیشه میآمدند،
شکسته، دور، بیمعنا.
دکترها اسمش را چیزهایی گذاشتند که من فقط از لابهلای تاریکی میشنیدم:
جراحی، خونریزی، وضعیت بحرانی.
اما من در جایی بین بودن و نبودن گیر کرده بودم، میان مرگ و انتظار
گاهی صدایی میآمد.
مادر...
گریهای که خودش را قورت میداد تا نشکند.
دستهایی که موهایم را مرتب میکردند،
انگار اگر موهایم مرتب بماند،
مرگ عقب مینشیند:))
روزها کش میآمدند.
شبها فرو میریختند.
و من حس میکردم ...
بدنم دارد از من جدا میشود؛
مثل لباسی که روی زمین مانده باشد و صاحبش رفته باشد.
گاهی فکر میکردم شاید خیابان هنوز ادامه دارد.
شاید هنوز ۱۸ دی است.
شاید من هنوز در همان لحظهایم که درد شروع شد.
اما زمان، در بیمارستان شکل دیگری دارد؛
زمان آنجا نمیگذرد، فقط فرسوده میشود.
و در بیرون، شهر ادامه داشت.
بیخبر از اینکه در اتاقی کوچک، یک زندگی آرامآرام دارد از خودش فاصله میگیرد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت شانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
°•🕯•°
#پارتشانزدهمقسمتاول
فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام #احسان_جعفری از کرمان عزیز
من همیشه فکر میکردم تاریخ، چیزی است که در کتابها میماند؛ نه چیزی که زیر پوست آدم حرکت کند و او را وادار به انتخاب کند، اما دیماه که رسید، شهر دیگر شبیه شهر نبود.
کرمان، زیر آسمانی خاکستری، انگار نفسش را حبس کرده بود.
خبرها تند میآمدند و تندتر میشکستند.
هر کوچه،
هر نگاه،
و هر سکوت،
بوی چیزی را میداد که نمیشد اسمی برایش را گذاشت،
اما همه میفهمیدندش: خشم.
آن شب، وقتی فراخوان آمد،
گوشی در دستم میلرزید.
«۱۸ و ۱۹ دی… حضور… تاریخ را خودتان بنویسید…»
کلمهها ساده بودند، اما زیرشان چیزی میجوشید؛
مثل آتشی که زیر خاکستر سالها پنهان مانده باشد.
ـ
من بیستودو سالم بود.
دانشجوی میکروبیولوژی.
کسی که قرار بود زندگیاش را با سلولها و آزمایشها بگذراند،
نه خیابان و فریاد.
اما آن شب...
حس کردم همهی کتابهایم دارد از دستم میافتد.
مادر گفت: ـ احسان، این چیزها خطر دارد…
و من فقط نگاهش کردم.
نگاهی که نه جواب بود، نه انکار؛ فقط یک فاصله بود.
فاصلهای که از آن لحظه تا همیشه بین ما افتاد...
ـ
روز ۱۸ دی، شهر بیدار نبود؛
انگار از خواب هم بیرون کشیده شده بود.
جمعیتها مثل موج حرکت میکردند.
صداها در هوا میشکستند.
و من وسط آن موج بودم؛
نه قهرمان،
نه تماشاچی…
فقط یک بدن که تصمیم گرفته بود عقب نماند.
بعد همهچیز در یک لحظه فرو ریخت.
صدا - دود - دویدن
و بعد… درد.
دردی که از شکم یا شاید هم پهلو شروع شد
و مثل ریشه در تمام تنم دوید.
زمین زیر پاهایم معنیاش را از دست داد.
آدمها تبدیل به سایه شدند.
و من فقط یک چیز را واضح دیدم:
آسمان کرمان، چقدر دور شده است.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت شانزدهم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
