ch
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

前往频道在 Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

显示更多
未指定国家未指定类别
185
订阅者
-124 小时
-57 天
-2730 天
帖子存档
درود بر دوستان. این فایل هر چند روز یک‌بار آپدیت می‌شود و نگارش نو در دسترس قرار می‌گیرد. آن را در پین چنل می‌ذارم؛ اگر از آن دسته نیستید که نوشته‌ها را تکه‌تکه بخوانید، گهگاه سری بزنید و پس از کامل شدن، همه‌ی آن را یک‌جا بخوانید.

جاوید نام #مانی_صفرپور
+1
جاوید نام #مانی_صفرپور

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وششم‌قسمت‌‌دوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مانی_صفرپور از تهران عزیز از آن روز، خانه دیگر خانه نبود. خانه، بی‌صدای خنده‌های من، شبیه درختی شده بود که ناگهان بهار را از او گرفته باشند. صندلی من کنار سفره، هر شب با چشم‌های خالی به در نگاه می‌کرد. دیوارها هنوز صدایم را حفظ کرده بودند. اما من نبودم.... و نبودن یک نفر، گاهی تمام اکسیژن یک خانه را با خود می‌برد. ~•خانـواده•~ پدر: پسرم... از وقتی رفته‌ای، شب‌ها زودتر پیر می‌شوند. موهای من انگار یک‌شبه برف گرفتند. هر بار که در خانه باز می‌شود، دلم برای یک لحظه کوتاه فریب می‌خورد. فکر می‌کنم تویی. فکر می‌کنم دوباره با همان لبخند همیشگی وارد می‌شوی. اما بعد، حقیقت مثل خنجری سرد در سینه‌ام می‌نشیند. و می‌فهمم باز هم اشتباه کرده‌ام. پسرم... تو رفتی و بخشی از قلب مرا با خودت بردی. حالا من مانده‌ام و اتاقی که بوی تو را می‌دهد. مانده‌ام و خاطراتی که مثل نمک روی زخم می‌نشینند. مانده‌ام و جمله‌ای که هر شب در سرم تکرار می‌شود: «بابا، تو برو... من میام.» و تو نیامدی. و من هنوز کنار همان جمله جا مانده‌ام. ـ مادر: جات چقدر خالی است، عزیز دل مادر. آن‌قدر خالی که گاهی صدای این خالی بودن را می‌شنوم. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، ناخودآگاه می‌خواهم صدایت بزنم. بعد یادم می‌آید که صدای تو حالا فقط در خاطره‌هایم زندگی می‌کند... «پسرم... کجا بروم تا پیدایت کنم؟ بگو کدام ستاره را نگاه کنم؟ کدام ابر را صدا بزنم؟ کدام جاده را قدم بزنم؟ کجا بروم تو را پیدا کنم، مادر؟ عزیزم... کجا بروم؟» هر شب بالش تو را در آغوش می‌گیرم؛ انگار که هنوز گرمای دست‌هایت آنجاست. هر شب با عکس‌هایت حرف می‌زنم؛ انگار که هنوز صدایم را می‌شنوی. پسر خوشگل من... دلتنگی برای تو شبیه دریایی است که هیچ ساحلی ندارد. هرچه بیشتر شنا می‌کنم، بیشتر غرق می‌شوم. هرچه بیشتر زمان می‌گذرد، جای خالی تو عمیق‌تر می‌شود. می‌گویند زمان همه چیز را درمان می‌کند اما بعضی زخم‌ها برای خوب شدن آفریده نشده‌اند بعضی زخم‌ها فقط یاد می‌گیرند که آرام‌تر خونریزی کنند ـ و سال‌ها بعد... شاید خیابان‌ها عوض شوند. شاید دیوارها رنگ تازه بگیرند. شاید نسل‌های تازه‌ای بیایند. اما بعضی نام‌ها، از حافظه زمان پاک نمی‌شوند. چون با جوهر اشک نوشته شده‌اند. چون در قلب مادرانی حک شده‌اند که هنوز نیمه‌شب‌ها از خواب می‌پرند. چون در چشم‌های پدرانی مانده‌اند که هنوز گوشه‌ای از وجودشان منتظر شنیدن صدای قدم‌های فرزندشان است. نام من مانی بود. پسری که روزی در میان شلوغی یک شب گم شد. اما در دل کسانی که دوستش داشتند، به اندازه تمام ستاره‌های آسمان زنده ماند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وششم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مانی_صفرپور از تهران عزیز من مانی‌ام. هجده سال بیشتر نداشتم؛ هجده بهار کوتاه، هجده فصل از رؤیاهایی که هنوز فرصت شکوفه دادن پیدا نکرده بودند. سنم به اندازه‌ای نبود که زندگی را کامل فهمیده باشم، اما آن‌قدر بود که دوست داشتن را بفهمم؛ آن‌قدر بود که بدانم قلب آدم برای آدم‌هایش می‌تپد. آن شب، شهر بوی التهاب می‌داد. خیابان‌ها زیر پای ترس و خشم می‌لرزیدند و آسمان، انگار از تماشای آن همه درد، رنگش را باخته بود. میان هیاهوی آدم‌ها و صدای قدم‌هایی که از بیم می‌دویدند، نگاهم به دخترانی افتاد که هراسان از میان دود و آشوب عبور می‌کردند رو به پدرم کردم چشمانش پر از نگرانی بود. گفتم: «بابا، تو برو... من میام.» چه کسی می‌دانست بعضی جمله‌ها آخرین برگ یک داستان‌اند؟ چه کسی می‌دانست میان «میام» و «برگشتن»، فاصله‌ای به وسعت ابدیت خوابیده است؟ پدر رفت. ولی من؟! دیگر به خانه برنگشتم. وقتی پدرم بالای پیکرم رسید، دنیا برایش از حرکت ایستاد زمان در گلویش شکست نگاهش روی صورتم خشک شد و فقط تکرار می‌کرد: «بابا تو برو من میام... بابا... مانی... مانی... مانییی...» و نام من، در میان بغض‌هایش، شبیه پرنده‌ای زخمی بال می‌زد. اما من دیگر آن سوی فاصله‌ای بودم که هیچ صدایی از آن عبور نمی‌کند آن سوی سکوت آن سوی آغوش‌های ناتمام
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #امیرحسین_حاتمی
+1
جاوید نام #امیرحسین_حاتمی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وپنجم‌قسمت‌‌سوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرحسین_حاتمی از تهران عزیز ~•خانـواده•~ از آن روز، زمان برای ما شکل دیگری پیدا کرد؛ دیگر روزها را با طلوع و غروب نمی‌شماریم با دلتنگی می‌شماریم با تعداد دفعاتی که ناخودآگاه نام امیرحسین را صدا می‌زنیم و بعد سکوت خانه جوابمان را می‌دهد. اتاقش هنوز بوی خودش را می‌دهد عکس‌هایش هنوز روی دیوارند لبخندش هنوز در قاب‌ها زندانی مانده است اما خودش نیست... و درد ما فقط نبودن او نیست... بعضی خانواده‌ها پس از رفتن عزیزشان، دست‌کم فرصت آخرین وداع را دارند می‌توانند پیشانی فرزندشان را ببوسند می‌توانند بر مزارش گل بگذارند می‌توانند با اشک و دعا او را بدرقه کنند اما برای ما، حتی این حق هم ناتمام ماند روزها گذشت هفته‌ها گذشت و انتظار تمام نشد انتظار برای خبری برای نشانی برای بازگشت پیکری که بتوانیم آخرین بار در آغوشش بگیریم خانه ما پر از سؤال‌های بی‌جواب شد سؤال‌هایی که هر شب تا صبح در ذهنمان می‌چرخند امیرحسین هجده سال بیشتر نداشت هجده سال... هجده بهار کوتاه هجده سال امید هجده سال رؤیا و حالا از او، تنها عکس‌هایی مانده که لبخندش را حفظ کرده‌اند خاطراتی که از ذهن ما پاک نمی‌شوند و داغی که هر روز عمیق‌تر از دیروز در قلبمان ریشه می‌دواند می‌گویند آدم‌ها وقتی می‌روند، تبدیل به خاطره می‌شوند. اما امیرحسین برای ما فقط یک خاطره نیست. او بخشی از قلب ماست که همراه خودش برد بخشی که هرگز بازنخواهد گشت... و جای خالی‌اش تا همیشه در این خانه، در این زندگی، و در تمام فرداهای ما باقی خواهد ماند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌پنجم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وپنجم‌قسمت‌‌دوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرحسین_حاتمی از تهران عزیز غروب هجدهم دی‌ماه بود. شهر آرام به نظر می‌رسید؛ اما نمی‌دانستم زندگی من وارد آخرین فصل خود شده است. بازداشت شدم و بعد همه چیز با سرعتی عجیب پیش رفت. روزها پشت دیوارهای بلند گذشتند. روزهایی که هیچ شباهتی به زندگی یک جوان هجده ساله نداشتند. در اخبار و گزارش‌ها، نام من کنار چند جوان دیگر قرار گرفت. نام‌هایی که بعدها سرنوشتشان به هم گره خورد. محمدامین... شاهین... ابوالفضل... علی... شهاب... یاسر... و من پرونده‌ای شکل گرفت اتهام‌ها نوشته شدند جلسه‌ها برگزار شدند تصاویر و روایت‌های مختلف منتشر شدند و هر روز فاصله من با زندگی قبلی‌ام بیشتر می‌شد بیرون از آن دیوارها، خانواده‌ام منتظر بودند منتظر خبری امیدوارکننده منتظر روزی که دوباره مرا ببینند اما زمان بی‌وقفه جلو می‌رفت تنها هشتاد و چهار روز... هشتاد و چهار روز از بازداشت تا پایان زندگی. هشتاد و چهار روز کافی بود تا تمام رؤیاهای هجده ساله‌ام ناتمام بمانند. کتاب‌هایی که باید می‌خواندم مسیرهایی که باید می‌رفتم موفقیت‌هایی که باید به دست می‌آوردم و فرداهایی که دیگر هرگز نرسیدند صبح سیزدهم فروردین فرا رسید و زندگی من در جایی متوقف شد که تازه قرار بود آغاز شود مثل کتابی که درست در نخستین فصل‌هایش بسته شود مثل پرنده‌ای که پیش از یاد گرفتن تمام مسیرهای آسمان، از پرواز بازبماند
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌پنجم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وپنجم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرحسین_حاتمی از تهران عزیز من امیرحسین حاتمی‌ام... هجده ساله پسری از اسفراین که بخشی از رؤیاهایش را با خود به تهران آورده بود. همان پسری ... که عاشق یاد گرفتن بود که ساعت‌ها میان فرمول‌های شیمی و معادلات فیزیک گم می‌شد که به سه زبان زنده دنیا صحبت می‌کند که هنوز اول راه زندگی بود و هزاران جاده نرفته پیش رویش قرار داشت من از آن آدم‌هایی نبودم که برای امروز زندگی کنند همیشه نگاهم به فردا بود به دانشگاه به موفقیت به روزهایی که قرار بود خانواده‌ام به من افتخار کنند می‌خواستم چیزهای بیشتری یاد بگیرم می‌خواستم دنیا را بزرگ‌تر از خیابان‌هایی که در آن قدم می‌زدم ببینم عکس‌هایی که از من مانده، گاهی مرا در باشگاه بوکس نشان می‌دهند گاهی پشت دوربین گاهی میان دوستان. اما ... هیچ عکسی نمی‌تواند تمام رؤیاهایی را که در سر داشتم نشان دهد. هیچ عکسی نمی‌تواند توضیح دهد که هجده سالگی یعنی چقدر برای زندگی کردن عجله داری هجده سالگی یعنی هنوز هزار بار عاشق آینده می‌شوی و من هم عاشق آینده بودم... بی‌خبر از اینکه گاهی سرنوشت، پیش از شکوفه دادن آرزوها، شاخه را از ریشه می‌شکند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌پنجم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #مهرداد_مشتاقی
+2
جاوید نام #مهرداد_مشتاقی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وچهارم‌قسمت‌‌پنجم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهرداد_مشتاقی از اراک عزیز بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، فقط یک صندلی خالی از خودشان جا نمی‌گذارند یک جهان خالی جا می‌گذارند؛ جهانی که دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً شبیه آن را بسازد. مهرداد رفت؛ اما در قلب مادری که هنوز نامش را زیر لب زمزمه می‌کند، در چشمان خواهری که هر روز دلتنگ نیمه دیگر وجودش می‌شود، در ذهن دوستانی که هنوز پیام‌های قدیمی را مرور می‌کنند، و در تمام آرزوهای ناتمامی که روی میز اتاقش جا ماندند، هنوز زندگی می‌کند:)) شاید مرگ بتواند نفس را متوقف کند، اما نمی‌تواند حضور کسی را از دل آدم‌هایی که دوستش داشته‌اند پاک کند. و حالا هر بار که نام مهرداد مشتاقی شنیده می‌شود، انگار پسری با موهای آشفته و لبخندی آرام از میان خاطره‌ها عبور می‌کند و آهسته می‌گوید: «من هنوز اینجا هستم... میان تمام کسانی که دوستم داشتند... میان تمام کسانی که فراموشم نکردند...»
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وچهارم‌قسمت‌‌چهارم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهرداد_مشتاقی از اراک عزیز ـ چند وقت قبل از رفتنش، در فیلمی خندیده بود و گفته بود: «شبیه تازه دوماد نشدم؟» و وقتی جواب شنیده بود: «چرا شدی...» خندیده بود و گفته بود: «حس ازدواج دارم...» کاش... کاش کسی می‌توانست به او بگوید: هنوز چقدر زندگی منتظرش بود چقدر صبح‌های ندیده داشت چقدر جاده‌های نرفته چقدر لبخندهای ذخیره‌شده برای سال‌های بعد کاش می‌رسید به آزمونی که برایش شب‌ها بیدار مانده بود کاش نتیجه قبولی‌اش را می‌دید کاش مادرش لباس دامادی‌اش را می‌دید کاش آن حس ازدواج، روزی به واقعیت تبدیل می‌شد اما... بعضی آدم‌ها قبل از آنکه به رؤیاهایشان برسند، خودشان تبدیل به رؤیا می‌شوند...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وچهارم‌قسمت‌‌سوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهرداد_مشتاقی از اراک عزیز ~•خانـواده•~ از آن روز، خانه دیگر خانه نبود. دیوارها همان دیوارها بودند. اما خنده‌ای کم شده بود. مادر هنوز گاهی بی‌اختیار سر میز شام چهار بشقاب می‌گذارد. بعد ناگهان یادش می‌افتد... و دستش می‌لرزد. پدر هنوز بعضی شب‌ها چراغ اتاق مهرداد را روشن می‌کند. انگار منتظر است در باز شود و پسرش با همان لبخند همیشگی وارد شود و بگوید: «بابا خسته نباشی.» اما در باز نمی‌شود. فقط سکوت می‌آید. متینه سخت‌ترین سهم دنیا را گرفت. دوقلویی که نیمی از جانش را از او جدا کردند. آدم‌ها مرگ را برای خواهر و برادرها توضیح می‌دهند برای دوستان توضیح می‌دهند اما هیچ‌کس نمی‌تواند برای یک دوقلو توضیح بدهد چگونه باید ادامه داد وقتی نیمی از قلبش دیگر نمی‌تپد. هر بار که خودش را در آینه می‌بیند، ردّ مهرداد را هم می‌بیند. هر بار که به عکس‌های کودکی نگاه می‌کند، پسری را می‌بیند که قرار بود تا آخر عمر کنار او پیر شود. اما نشد...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وچهارم‌قسمت‌‌دوم فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهرداد_مشتاقی از اراک عزیز آن روزهای دیماه هوا بوی حادثه می‌داد. اراک مثل قلبی زخمی می‌تپید. خیابان‌ها پر از صدا بودند. من و متینه کنار هم راه می‌رفتیم. مثل همیشه. چه کسی می‌توانست تصور کند چند دقیقه بعد، تمام زندگی به قبل و بعد از یک لحظه تقسیم شود؟ گلوله‌ای آمد... بی‌صدا... بی‌خبر... و درست وسط تمام رویاهایی نشست که برایشان جنگیده بودم. روی زمین افتادم. آسمان بالای سرم تار شد. صدای متینه را می‌شنیدم که مرا صدا می‌زد. صدایی که انگار از دورترین نقطه دنیا می‌آمد. می‌خواستم جوابش را بدهم. بگویم: «نترس... من اینجام...» اما کلمات در گلویم شکستند. فقط سکوت مانده بود... و چشم‌هایی که آرام آرام از دنیا فاصله می‌گرفتند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌وچهارم‌قسمت‌‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهرداد_مشتاقی از اراک عزیز من مهردادم... همان پسری که همیشه میان شلوغیِ زندگی، آرام راه می‌رفت همان که برای آینده‌اش نقشه داشت، برای روزهای نرسیده‌اش خواب دیده بود، برای موفقیتش شب‌های زیادی را با چشم‌های خسته به صبح رسانده بود. متولد بیست‌وهشتم مرداد هفتادوهفت. مهندس بودم، اما قبل از هر عنوانی، پسرِ مادرم بودم... پسرِ پدرم... برادرِ متینه... متینه... خواهر دوقلویم. می‌گویند دوقلوها قبل از آنکه حرف زدن یاد بگیرند، زبان دل همدیگر را بلدند. ما هم همین‌طور بودیم از اولین گریه‌ای که در بیمارستان سر دادیم تا آخرین روزی که کنار هم قدم زدیم، انگار یک قلب میان دو بدن تقسیم شده بود. آن روزها سه ماه بود که از دنیا فاصله گرفته بودم. پیجم را پاک کرده بودم دوستانم گله می‌کردند. می‌گفتند: «کجایی مهرداد؟» می‌خندیدم و می‌گفتم: «دارم برای آینده می‌جنگم.» کتاب‌ها روی میز تلنبار شده بودند برگه‌های آزمون استخدامی پتروشیمی مازندران همه جای اتاقم پخش بودند هر شب برای روزی درس می‌خواندم که قرار بود پدر و مادرم با افتخار نگاهم کنند و بگویند: «این پسر ماست...» آرزوهای بزرگی نداشتم. فقط می‌خواستم کنار آدم‌هایی که دوستشان داشتم بمانم. همیشه می‌گفتم: «آرزوم اینه: جدا از خانوادم، تو جمع دوستام همیشه باشم...» نمی‌دانستم بعضی آرزوها عجیب برآورده می‌شوند...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

5 ماهِ از 18 ، 19 دی گذشت و خانواده ها همچنان با خاطرات دست پا میزنن 5 ماه میشه 40 هزار ، شاید هم بیشتر از 40 هزار نفر به خانه برنگشتن... بعد از دی ماه خیلیامون برگشتیم اما با این تفاوت که بیرون ، همون شب ماهم تموم شدیم ودیگر آدم سابق نشدیم...🫠💔

جاوید نام #حمیدرضا_همتی
+1
جاوید نام #حمیدرضا_همتی

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌بیست‌وسوم‌قسمت‌پنجم(پایان) + کیه؟ اسمی که تو نهاد صدامون میکنن گفتیم و وارد خونه شدیم.. _ پسرتون کشته شده مادر با گریه : یـا خـدا بچم ، کی کشته پسرمو؟ _ اغتشاشگرا ، برای تحویل بیاید به این آدرس . فقط کسی رو حق ندارید بیارید برای تشییع یا خبر بدید.              °•خانواده•° با خبر کشته شدن پسرمون منم تموم شدم .. جیگر گوشه من ... عصای دسته پیری‌م کشته شد ... اون فقط 21 سالش بود ... رفتم برای تحویل پسرم که امید داشتم زنده هست ... اما حالا... حالا پسرم آثار زخم ، کبودی ، خون مردگی رو بدن و صورتش بود ... انگار همین دیروز بود پسرم رو زنده ، سالم ، با تنی که زخمی نبود می‌دیدم ... با تو چیکار کردن پسرِ رشیدم... روز تشییع جنازه شد ... درست 25 دی ... قرار شد این آخرین دیدار ما با حمیدرضا باشه ... قراره دیگه من پتو نکشم روش ، ای خاک حرومت که پسرِ منو قرار در آغوش بگیری ... دل کندن از پسری که تازه اول جوونیش بود سختِ ، خیلی سخت... ---- این جاوید نام عزیز در شهر لیکک تو فضای امنیتی به خاک سپرده شد:)
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌‌بیست‌و‌سوم‌قسمت‌چهارم         °•خانواده•° چند روزی حمیدرضا خونه نیومده بود . نگرانش بودم ... گوشیش خاموش بود ... اول فکر کردیم رفته خونه یکی از دوستاش... اما نرفته بود .. تو سردخونه ها دنبالش گشتیم ... تو سوله های شهر دنبالش گشتیم ... جلوی کلانتری ، اطلاعات ، هر سازمانی که برای نظام بود ولی پوچ و توخالی بود ... بین جسدا نبود ، اسمش بین نهاد ها نبود ... یعنی پسرِ من کجاست ؟! عصای دستم کجاست؟! صدای در که میومد انگار چراغ خونم روشن میشد .. اما حمیدرضا من نبود... یه پام جلوی نهاد های امنیتی ، یه پای دیگه ام همچنان تو سوله ها شاید من درست ندیده بودم .... خورد و خوراک نداشتم ... یک لقمه هم که می‌خوردم انگار سنگ دارم قورت میدم ... حالمون خراب بود ... گریه مهمونِ ناخوانده چشمانم شده بود... کار هر روز و هر شبم گریه بود....           °•مزدوران•° یکی از سربازا اومد پیشم.. + قربان ، متهم حمیدرضا همتی تموم کرد _ راه بیفت بریم ببینم وارد شدم لگدی زدم بهش _ هوی پاشو ببینم یکی از همون متهم ها : نفس نمیکشه _ بهت گفتم حرف بزنی؟؟ - نه، ولی از دیشب پریشب حالش بد تر شده بود _ ساکت از اونجا زدم بیرون و رفتم خبر بدم به سرهنگ که این پسره مرده.. . . . راهی خونه پسره شدیم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست و سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پار‌ت‌بیست‌و‌سوم‌قسمت‌سوم دقایق ، ساعت ها برایم کند می‌گذشتن... اما درد هاییم انگار رو دور تند کلیک کرده بودن... درد امان‌م را بریده بود... درد هایی که نمی‌دانستم علتشان بخاطر چی بود! نمیدانم به چه جرمی ، اینگونه دارم کتک می‌خورم و درد میکشم... دوباره اومدن سراغم... دوباره کتک خوردم... انگار شده بودم کیسه بوکس... بدن من انگار حکم کیسه بوکس براشون داشت که اینجوری خودشون رو خالی میکردن... انگار که یکی بهشون میگفت تو ، میومدن به منِ بی نوا حمله میکردن... این سری جراحت خیلی بد بود جوری که تموم کردنم رو شاخ بود ... میگفتم میخواهم تماس بگیرم با خانواده مساوی میشد با کتک زدن من ... میگفتم خب حداقل نامه بنویسم ، دوباره کتک می‌خوردم... میگفتم من کاری نکردم ، باز میزدن ... من هرچی میگفتم ، اونا بیشتر جری تر میشدن برای زدن ... . . شمارش روز ها از دستم در رفته بود ... با اینکه چیزی وجود نداشت تا خودم رو ببینم متوجه خون‌‌مردگی هایی که دیگه خشک شده بودن ، شدم... حالم بد بود ، بد که نمیشه گفت ، حالم به شدت وخیم بود ... هم سلولی ها که میگفتن یکی اینجا حالش بده ، میومدن اون بندهِ خدا هم میزدن... اینا مگه نباید امنیت را برای مردم به شکل صحیح انجام بدن ، حالا خودشان امنیت را گرفته بودن ... نفس کشیدن رو فراموش کرده بودم... بلد نبودم انگار نفس بکشم ، هر دم و بازدمم یک تیر میشد می‌رفت تو قلبم ... ریتم نفس هایم به صفر رسیده بود... برام نفس کشیدن سخت بود... نمی‌دونم چه مدت گذشت، ولی کم کم از درد زیاد بیهوش شدم ... نمی‌دونم شاید فردا رو ببینم یا نه! ولی میدونم حالا حالا ها روانم ، روحم ، جسمم خوب نمیشد...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ~•🩶•~ #پارت‌بیست‌و‌سوم‌قسمت‌دوم + اینجا رو امضا کن! چشمام رو باز کردم ، داشتم سرم رو‌ بالا میاوردم که باز‌جوم رو ببینم که محکم زد رو برگِ و داد زد + گـفـتـم ایـنـجـارو امـضـا کـن با دستای لرزون امضا زدم ... + اثر انگشت ! ... + خب داشتی میگفتی! جا خورده گفتم چی میگفتم اقا؟ خندید خودشو آورد جلوی صورتم فقط چشماش دیده میشد.. از چشماش می‌خوندم که قرار به زودی تاوان بدم.. با بی رحمی لب زد + باهوشی ، خوشم اومد. اگه دوتا کشیده بخوری مثل بلبل حرف میزنی _ باور کنید من چیزی ندارم که بگم + باشه پس اسم دو نفر رو بگو ولت کنم . _ بخدا کسی رو من نمی‌شناسم که بگم . + اوکی خودت خواستی .. از اونجا زد بیرون و دو نفر دیگه اومدن... با باتوم بودن... باتوم هایی که رو‌ بدنم می‌نشستن... ضربات اول با آخ و ناله هایی که از دهنم خارج می‌شدن.. انگار از درد کشیدن من لذت می‌بردن... نمی‌خواستم دیگر صدای درد هایم را به گوششان برسانم... دیگر نمی‌خواستم با ناله هایم بگویم درد دارم... با هر ضربه ای که میزدن تو دلم میگفتم ... میگذره ، الان تموم میشه ... الان خسته میشن ... صبر کن... تحمل کن... موقع رفتن لگدی نثارم کردن ... خون و مالی شده بودم تموم بدنم پر شده بود از قرمزی و کبودی و خون... کم کم چشمانم افتادن رو هم... و خواب پذیرای من شد ... پذیرایی من با تنی زخمی...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت بیست‌و‌سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman