Rêverie
前往频道在 Telegram
2 335
订阅者
无数据24 小时
-587 天
+48730 天
帖子存档
2 335
به راستی…
این امید ما را به کجاها برد؟
به همان کوچههایی که چراغهایش همیشه کمی دیر روشن میشوند؛
به همان پنجرههایی که پشتشان کسی منتظر نیست، اما آدم باز هم نگاه میکند، انگار قرار است معجزهای از قاب شیشه رد شود.
ما با امید، راه افتادیم؛
مثل کسی که نقشه ندارد، اما باور دارد هر پیچ خیابان آخرش به خانه میرسد.
گفتند امید چراغ است…
اما کسی نگفت گاهی همین چراغ، آدم را وسط مه تنها میگذارد؛
روشن، اما تنها.
به راستی، این امید ما را به کجاها برد؟
به اتاقهایی که در آنها حرفهایمان نصفه ماند.
به قرارهایی که هیچوقت به قرار نرسیدند.
به لبخندهایی که تمرینشان کردیم، اما روی صورتهایمان جا نیفتادند.
به شبهایی که قرار بود فقط “یک شب سخت” باشند،
اما کمکم شدند مثل یک تقویم تکراری از خستگی.
با این حال…
عجیب است که همین امید، ما را زمین هم نزد.
مثل دستی که وقتی میلرزد هم هنوز ول نمیکند.
مثل نخی که بارها پاره شده، اما باز هم چیزی را سر پا نگه داشته.
شاید امید، مقصد نیست.
شاید اصلاً قرار نبوده ما را برساند.
شاید فقط قرار بوده نگهمان دارد؛ وسط همه چیزهایی که میخواستند از هم بپاشیم.
و ما…
در همین نگهداشته شدنهای نصفهنیمه،
در همین رسیدنهای ناقص،
در همین فرداهایی که هیچوقت دقیقاً شبیه انتظارمان نشدند،
هنوز ادامه دادهایم.
پس به راستی…
اگر بپرسند این امید ما را به کجا برد،
شاید جوابش سادهتر از چیزی باشد که فکر میکنیم:
به جایی نرساند
اما گذاشت راه برویم.
2 335
“A deep heart and a great mind will always face pain and suffering. To me, it seems that truly great people must feel a deep sadness while they are on this earth, unfortunately.”
- Fyodor Dostoevsky, Crime and Punishment
2 335
بعضی کشورها را با تاریخشان میشناسند،
بعضی را با موسیقی،
بعضی را با خیابانهای روشن و شهر های زنده.
اما ایران...
ایران را میشد از صدای گریههای نصفهشب شناخت.
از عکسهایی که ناگهان سیاهوسفید شدند.
از مادرهایی که دیگر «مواظب باش» را به زبان نمیآوردند،
چون میترسیدند آخرین جملهشان باشد.
در چند سال اخیر خدایی نبود…
که اگر بود،
اینهمه رد خون بر خیابانها نبود.
اینهمه عزیز در خاک نبودند.
اگر خدا بود،
شاید آن پدر،
آن شب سرد،
جلوی در پزشکی قانونی پیر نمیشد.
شاید آن دختر،
با دستهای لرزان،
آخرین ویس برادرش را صدبار گوش نمیداد.
شاید این کشور
اینقدر بوی ختم و خاک و سکوت نمیداد.
ایران خسته بود.
نه خستگیِ معمولی.
از آن خستگیهایی که وارد استخوان میشود.
خستگی مردمی که سالهاست لبخند را فقط در عکسهای قدیمی پیدا میکنند.
مردمی که دیگر وقتی تلفن زنگ میخورد،
اول نمیگویند «الو؟»
اول قلبشان میریزد.
شهرها هنوز شلوغ بودند،
اما انگار روح نداشتند.
کافهها پر بود،
خیابانها پر بود،
متروها پر بود،
ولی آدمها انگار فقط راه میرفتند تا فراموش نکنند هنوز زندهاند.
بعضی شبها،
تهران شبیه بیماری میشد که روی تخت افتاده و فقط نفس میکشد.
نه زندگی میکند…
فقط نفس میکشد.
و چه کسی میتواند توضیح بدهد
چرا در کشوری با اینهمه شعر،
اینهمه موسیقی،
اینهمه عشق،
اینهمه آدم غمگین زندگی میکنند؟
مادرها اشک هایشان ارام میریزد.
چون دیوارهای خانه،
بیش از حد، صدای ضجه شنیده بودند.
پدرها کمتر حرف زدند.
چون بعضی دردها،
از گلوی مردها هم رد نمیشوند.
و جوانها… جوانهای ایران.
نسلی که قبل از ساختن آینده،
یاد گرفت چطور با ترس بخوابد.
نسلی که بیشتر از «عاشق شدن»،
درباره «رفتن» حرف زد.
درباره ویزا.
درباره مرز.
درباره کشوری که شاید در آن،
صدای آژیر از صدای خنده بیشتر نباشد.
در سال ۱۴۰۴
خیلیها دیگر به آسمان نگاه نمیکردند.
چون هر بار نگاه کردند،
فقط سکوت دیدند.
فقط ابر.
فقط خدایی که اگر هم بود،
انگار چشمهایش را بسته بود.
و غمانگیزترین بخش ماجرا این بود
که زندگی ادامه داشت.
نانوا صبح نان میپخت.
راننده تاکسی مسافر سوار میکرد.
دانشآموز سر کلاس حاضر میشد.
و مادری،
درحالیکه دلش هزار تکه بود،
برای بچههای دیگرش صبحانه آماده میکرد.
دنیا عادت کرده بود به غم ایران.
خبرها چند ساعت بعد عوض میشدند.
هشتگها میمردند.
ولی برای بعضی خانوادهها،
زمان همان روز متوقف مانده بود.
هنوز همان صندلی خالی سر سفره بود.
همان مسواک داخل لیوان.
همان پلیور آویزان پشت در.
انگار آدمها وقتی میمیرند،
وسایلشان بیشتر از همه دلتنگ میشوند.
وطن فقط خاک نیست.
وطن یعنی صدای خندهای که دیگر شنیده نمیشود.
یعنی شمارهای که دیگر جواب نمیدهد.
یعنی مادری که هر شب عکس فرزندش را میبوسد و وانمود میکند هنوز طاقت دارد.
ایران ۱۴۰۴
سرزمین آدمهایی بود که زیادی گریه کرده بودند
و برای همین،
گاهی دیگر اشکی نداشتند.
فقط خیره میماندند،
به خبرها.
به فردایی که هر روز دورتر میشد.
و با تمام اینها
هنوز بعضیها امید را ول نکرده بودند.
هنوز کسی در گوشهای شعر مینوشت.
هنوز عاشقی برای معشوقش گل میخرید.
هنوز دختری موهایش را پشت گوشش میبرد و به آینده فکر میکرد.
شاید انسان عجیب است…
شاید حتی وسط ویرانی هم
قلبش دست از رؤیا دیدن برنمیدارد.
اما در این شبها،
وقتی اینترنت قطع میشود،
وقتی خیابانها ساکت میشدند،
وقتی فقط صدای باد میآمد و اضطراب،
تمام ایران شبیه کودکی میشد
که گوشه اتاق نشسته و آرام از خودش میپرسد:
«اگر انسانیتی هست…
پس چرا هیچکس صدای ما را نشنید؟»
2 335
اگر این آن عدلیست که قرنها از آن گفتهاند،
اگر این ترازوییست که وعدهاش را دادهاند،
پس بیهیچ شرمی میگویم:
من به این تصویر، ایمانی ندارم.
چگونه باور کنم عدالتی را
که در آن صدای گریه بلندتر از صدای خنده است؟
که در آن دستهای خالی بیشتر از دستهای پر دیده میشود؟
که در آن بعضیها بیآنکه بخواهند،
بار تمام رنجهای جهان را به دوش میکشند
و بعضی دیگر، بیآنکه سزاوار باشند
در آرامشی ناعادلانه غرقاند؟
میگویند حکمتیست…
میگویند دلیلی پشت هر درد پنهان است…
اما کدام حکمت،
میتواند اشک مادری را معنا کند
که هیچگاه خشک نمیشود؟
اگر عدل این است
که امید، همیشه یک قدم عقبتر از واقعیت راه برود،
اگر عدل این است
که خوبیها بیپاداش بمانند
و زخمها بیدرمان
پس من در برابر چنین عدالتی،
سکوت نمیکنم.
من کافرم به تعریفی از عدالت
که رنج را توجیه میکند
و درد را طبیعی جلوه میدهد.
من کافرم به باوری
که از انسان میخواهد فقط تحمل کند،
بیآنکه حق پرسیدن داشته باشد.
شاید من به آن عدالت گفتهشده ایمان ندارم،
اما هنوز
به امکان عدالت باور دارم
نه آنکه از آسمان نازل شود،
بلکه آنکه از دل انسانها بجوشد.
شاید اگر عدلی هست،
در دستهای ماست،
در انتخابهای کوچک ما،
در مهربانیهایی که بیدلیل میکنیم،
در ایستادنی که مقابل ظلم داریم.
پس اگر قرار است کافری هم باشد
بگذار من کافر آن تصویری باشم
که درد را تقدیر مینامد،
و مؤمن جهانی که هنوز میتواند
کمی عادلانهتر ساخته شود.
2 335
خدایا...
چطور هنوز جرأت میکنی خودت را «مهربان» صدا بزنی؟
چطور هنوز کسی باور میکند که «عدالتی» در کار است؟
کدام عدالت؟
عدالتی که در آن، مادری صدای نفسِ آخر فرزندش را حفظ میکند برای تمام عمرش...
عدالتی که در آن، دختری با لباس سفید نپوشیده، با آرزوهای نصفه، فقط یک جمله تکرار میکند: «نذارید بمیرم...»
و هیچکس... هیچچیز... جوابش را نمیدهد.
کدام مهربانی؟
وقتی پدری میان سردی تنهایی که دیگر اسم ندارند، دیوانهوار نام بچهاش را صدا میزند...
و سکوت، تنها پاسخی است که برمیگردد.
ما را با چه معیاری سنجیدی؟
با کدام گناه، اینهمه درد را سهممان کردی؟
اگر این امتحان است، چرا اینقدر شبیه مجازات است؟
اگر این تقدیر است، چرا اینقدر بوی بیعدالتی میدهد؟
میگویند «حکمتی هست»...
اما کدام حکمت، اشک مادری را توجیه میکند که دیگر هیچ آغوشی برایش باقی نمانده؟
کدام معنا، میتواند جای خالی یک صدا را پر کند که هرگز دوباره شنیده نمیشود؟
خدایا...
ما خستهایم از فهمیدن چیزهایی که هیچوقت توضیح داده نشدند.
خستهایم از صبر کردن برای معجزهای که هرگز نیامد.
خستهایم از اینکه هر بار، زندگیمان را میسازی فقط برای اینکه دوباره، با دستهای خودت ویرانش کنی.
این سرزمین...
ایرانِ من...
پر از قصههاییست که هیچوقت نباید اتفاق میافتادند.
پر از نامهایی که نباید به خاطره تبدیل میشدند.
پر از نفسهایی که زودتر از موعد، خاموش شدند.
اگر این عدالت توست...
پس چرا اینقدر شبیه بیرحمیست؟
2 335
شاید در داستان جهان ما آدم بده قصهایم
وگرنه مگر میشود اینهمه تاریکی، اینهمه زخم، اینهمه فقدان، سهم یک ملت باشد؟
ما همان مردمی بودیم که با کمترینها، لبخند ساختیم.
با درد، شعر گفتیم.
با ترس، امید را پنهانی در دلمان زنده نگه داشتیم.
اما حالا...
خیابانهایمان چیزی جز رد خون ندارند،
کسانی که دیگر برنمیگردند.
جوانهایی که قرار بود عاشق شوند،
قرار بود زندگی را با صدای بلند بخندند،حالا فقط عکساند...
و قابها، چقدر بیرحمانه ساکتاند.
خداوندا...
اگر حکمتی هست، چرا اینقدر شبیه بیعدالتیست؟
اگر آزمونیست، چرا اینهمه جان، تاوانش شد؟
ما چه کردیم جز زیستن؟
جز خواستن یک نفس ساده، یک زندگی معمولی؟
ما خستهایم...
نه از جنگ،
از تکرار بیپایان اندوه.
و با اینحال در دل همین تاریکی، هنوز چیزی هست...
چیزی شبیه یک نور خیلی دور،
که نمیگذارد کامل فروبپاشیم.
شاید ما آدم بده داستان نیستیم...
شاید فقط،
داستان هنوز به پایان نرسیده است.
2 335
گفتهاند میانِ شب و روز، سپیدهای است؛
اما حقیقت این است که میان اوج ستایش و قعر بیزاری، نه سپیدهای در کار است و نه تاریکی مطلق؛
تنها یک لبهی تیز تیغ است که بر آن قدم میزنیم.
مرز میان عشق و نفرت، نه یک خطِ ممتد، که یک «نقطه» است؛
نقطهای چنان کوچک که تنها با یک پلکزدن، جهان درون انسان از بهشت اشتیاق، به جهنم کینه بازمیگردد.
عشق و نفرت دو قطب متضاد نیستند، بلکه دو روی یک سکهی واحد به نام «دلبستگی»اند.
آنچه عشق را متمایز میکند، «شدت حضور دیگری» در هستی ماست.
ما تنها با آن چیزی که بر روحمان اثر گذاشته، جنگ میکنیم؛ و تنها با آن چیزی که در کانون وجودمان ریشه دوانده، با تمام توان میجنگیم.
پس نفرت، در واقع، فریاد خردشدهی همان عشقی است که در برخورد با واقعیت، شکسته و جریحهدار شده است.
نفرت، کینهتوزی روحی است که پیشتر، تمامِ خود را در کسی یا چیزی سرمایهگذاری کرده بود و اکنون، در پیِ جبرانِ آن فقدان یا خیانت، به ویرانی روی آورده است.
عشق و نفرت، هر دو از جنس «آتش» هستند.
عشق، آتشی است که برای گرم کردنِ خانه و روشن کردن مسیر معشوق میسوزد؛
اما همان شعله، اگر به مهار کشیده نشود یا اگر با باد بیوفایی و خیانت برخورد کند، به آتش سوزندهای بدل میشود که تنها هدفش خاکستر کردنِ همان هستی است که روزگاری ستایش میکرد.
این همان پارادوکس عمیق انسانیت است:
ما تنها زمانی میتوانیم به کسی نفرت بورزیم که پیشتر، راه ورود او را به قلبمان با تمامِ وجود گشوده باشیم. بیتفاوتی، سکوتِ مطلق است؛
اما عشق و نفرت، هر دو فریادهای پرهیاهوی روح در میانهٔ تنهایی هستند.
مرز میان این دو، به کوتاهیِ یک تار مو و به عمق یک پرتگاه است.
ما در لحظهای که از شدت ناتوانی در رسیدن به معشوق، دستهایمان را به نشانهی خشم گره میکنیم، در واقع همان عشقی را فریاد میزنیم که دیگر راهی برای ابراز خود ندارد.
نفرت، همان عشق است که پوششی از غرور و درد بر تن کرده تا از فروپاشیِ کاملِ خود در برابرِ معشوق، جلوگیری کند.
پس بدان که هرگاه در وجودت، طوفانی از بیزاری را حس کردی، به یاد آور که این طوفان، از همان اقیانوس آرام اشتیاق برخاسته است. عشق و نفرت، همسفران همسنگ یک مسیرند؛ یکی در نورِ هستی میرقصد و دیگری در سایهی سنگین فقدان، به دنبال رهایی میگردد.
2 335
بر پیشانی جهانیان، مهری از جنس سکوت اجباری چسبانده شده است.
در تالارهای پر زرق و برق قدرت، دستها گره میشوند؛ دستهایی که تا دیروز، مرگ را در آستین داشتند.
لبخندهای صمیمی، واژههای امیدبخش، و وعدههای از سر نو نوشته شده بر کاغذ سفید تاریخ.
جهان نفس راحتی میکشد، یا شاید، فقط یخ میزند در انتظار فصل بعدی نمایش.
اما در پستوها، در کوچههایِ فراموش شده، جایی که انعکاس صدای گلولهها هنوز در گوشِ زمان میپیچد، قصههای دیگری روایت میشود.
قصههایی که با حروف ناگفته و اشکهای خشکیده نگاشته شدهاند.
آنجا، مادری هنوز به در خیره است.
چشمهایش، خیره به قاب عکسی از چهرهای که رفته است.
هر غروب، تکهای از جانش را در باد کوچههایِ خالی جستجو میکند.
او منتظر فرزندش بود؛
برای شنیدن همان صدای آشنا، برای لمس همان آغوش گرم.
اما امروز، فقط سایههایی از مرگ به او پاسخ میدهند.
و آنسو، دلدار عاشقی، در انزوای خود، هنوز به انتظار نامهای است، به امید دیداری دوباره.
حرفهای ناگفته در گلویش گره خورده، و رؤیای مشترکشان، در غبار دود جنگ، گم شده است.
او منتظر آن بود که عشق، همچون پرندهای مهاجر، بازگردد.
نه آنکه در تلاطم سیاست، بالهایش شکسته شود و صدای پروازش، در هیاهوی صلح ظاهری، گم شود.
پایان جنگ، برایِ آنان که شعلههایش را برافروختند، فصل نوینی از بازی است.
اما برایِ آنان که در آتشش سوختند، پایان جنگ، نه آغازِ صلح، که آغازِ حسرت ابدی است.
جنگ، چه در شعلههایش و چه در خاکسترش، قربانیان خود را دارد.
و تلخترین حقیقت این است که این قربانیان، نه در میدان نبرد، که در پس پردهی مذاکرات قدرت، در سکوت خیانتشدهی امید، جان میدهند.
2 335
ایران خانم
سال نو بر تو مبارک اما چگونه میتوانم شاد باشم؟
چگونه میتوانم صدای خندهی شادی را از میان گریههای کوچه پس کوچههای داغدار بشنوم؟
چگونه میتوانم نوروز را جشن بگیرم در حالی که رد خون هنوز بر چهرهی خیابانهایمان مانده است؟
این جانهای پرپر شده این لالههای عاشق چگونه میتوانند در خاک سرد آرمیده باشند و ما اینجا با لبخند، سال نو را آغاز کنیم؟ دلهایمان زخمی است سینههایمان پر از بغض.
هر کوچهای، قصهی غریبی را فریاد میزند، قصهی پروانههایی که سوختند و خاکستر شدند.
سال نو نوید زندگی است اما زندگی من، زندگی ما، با داغ عزیزان گره خورده است. چگونه میتوانم شکوفهها را ببینم، در حالی که دستانم از عزای یاران خالی است؟
چگونه میتوانم عطر سبزه را نفس بکشم، در حالی که هوای شهرم بوی غم میدهد؟
سال نو، فصل رویش دوباره است.
اما رویش ما، چگونه خواهد بود؟
آیا میتوانیم از میان این همه درد، جوانه بزنیم؟ آیا میتوانیم دوباره بخندیم، در حالی که اشکهایمان هنوز خشک نشده است؟
ایرانم، جانم، امسال، سال نو برای تو، سالی پر از اندوه و صبر است.
ما عزاداریم، اما تسلیم نه.
ما زخمی هستیم، اما امید داریم.
امید به روزی که داغها التیام یابد، امید به روزی که کوچهها دوباره بخندند، امید به روزی که خیابانهایمان، جز رد پای زندگی، چیزی بر خود نداشته باشند.
سال نو امسال برای جشن نیست برای یاد کردن، برای عزاداری، و برای پیمان بستن است.
پیمان بستن با جانهای رفته،
که راهشان را ادامه دهیم. پیمان بستن با ایرانمان، که دوباره بسازیمش، از نو.
---
از طرف سریرا
نوروز پیروز🖤
