214
订阅者
+124 小时
+137 天
+1330 天
帖子存档
214
Repost from N/a
هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم.
-فروغ فرخزاد
214
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست. باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست؛ چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو، پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست.
