نَهانْخانهیِ دل..
前往频道在 Telegram
غمَش در نَهانْخانهیِ دل نشیند!
显示更多未指定国家未指定类别
216
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-230 天
帖子存档
#آن
برایِ اوّلین بار...
«و تنها تو میدانی که اینها گُل نبود!»
اینها امیدهای پرپر شدهای بود
که به آخرِ خط رسیدهاند!
اینها تکههای شکستهی قلبی بود
که گوشههای تیزِ به ته رسیدهش..
داشت دستِ دلم را میبُرید!
من امشب...
قلبم را تکهتکه؛ گذاشتم وسط.
#به_قلم_غریب
#محرم_١٤٤٧ه
#شب_ششم
کلمات امشب غالباً برایِ مُحرّم سال قبل است؛ در جوابِ چرایش هم باید عرض کنم هرچه اشك داشتم برایِ روضهی عبدالله و اباعبدالله در این یك سال از آتشِ روضهی شب پنجم مُحرّم سال قبل است! خاکستری مانده در میانهی قلبم که کافیست روضهخوانها اراده کنند؛ زبانه میکشد و دودمانِ جانم را پایِ آن «آنِ» روضهی شب پنجم مُحرّم سال قبل؛ به باد میدهد...
#به_قلم_غریب
#شب_پنجم
#محرم_١٤٤٧ه
#لحظهی_آخر !
آدم تماشا بودن سخت است ..
اینکه آن «آنِ» ماجرا ..
قدمهایت .. قلبت ... فکرت
یخ نزند ... کشیده شوی ...
بدوی .. برسی .. « و باز کشیده شوی!»
کاش مرا هم به آغوش بکشی...
والله لا اُفارق از تو حسینجان !
#به_قلم_غریب
#شب_پنجم
#محرم_١٤٤٧ه
#آغوش!
دست کشید و ..
محبوب به آغوشش «کشید» ..
چه آغوشی...
آن خطِ شعر پارسال را
خودتان بخوانید
هرچه میکشم «سنگین» و...
رنگِ خون است ...
دیگر نمینویسد قلمم...
امسال بدتر از پارسال!
#به_قلم_غریب
#محرم_١٤٤٧ه
#شب_پنجم
#روایت !
پابُلندی میکرد ...
یکی در کوچهها
یکی در حوالیِ گودال
من امشب اما
نفسهایم «سنگین»تر و
کوتاه تر از آن است که ببینم
کار به کجا «کشید»
#محرم_١٤٤٧ه
#به_قلم_غریب
#شب_پنجم
#دست !
دستش را «کشید» ..
دوید .. رسید...
-کاش ما هم دست بکشیم
بدویم ... برسیم...
#شب_پنجم
#به_قلم_غریب
#محرم_١٤٤٧ه
#صاحب_عزا !
راهِ تنفسش «سنگین» میشود
برای نفسش...
صدقه کنار بگذاریم..
#شب_پنجم
#محرم_١٤٤٧ه
#به_قلم_غریب
راستی راستی شبِ پنجم دهه اول هم تموم؟!
کاش دنیا ما رو تو مُحرّم جا بذاره و
خودش بره ..
روحش شاد حسینآقا بختیاری میفرمود؛
«غریب امام حسنـه رفیق!
حالا اگه میخوای
یهخورده امامحسن رو صدا بزن...»
#آن
#روضه_خانگي
ما برای خود تو میسوزیم
نه برای بهشت یا که ثواب
جان به این روضههای خانگیَت!
دفع کرد از هزار خانه عذاب..
#محرم_١٤٤٧ه
قاسم صرافان یه شعر داره از زبونِ حر؛
یه جاش میگه؛
«چنان به سینه فشردی مرا
که جز تو اگر بود؛
حسین فاطمه!
میگفتم اشتباه گرفتی...»
حالا این یه خطِ «دیدی بغلم نکردی آخر...»
مثه یه خنجر کُند این شکلی از اعماق قلبت یه تیر رد میکنه و شبِ چهارم رو میدوزه به شبِ سوم.
مشتاق وصل موی توام، مویه میکنم
شاید دلت بسوزد و ما را بغل کنی!
پ.ن؛
یه شب که برگشتی...
برات تعریف میکنم؛
بابا...
