ch
Feedback
دفترچه‌خاطراتِ‌آبی.

دفترچه‌خاطراتِ‌آبی.

前往频道在 Telegram

به خودت اجازه بده غرق بشی، گاهی نبودن هم بهتره. @Kiyanaaaaaabot ✉️ کپی نکنید، مرسی ایش.

显示更多
未指定国家未指定类别
468
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
Repost from sad but true
این پیام رو فوروارد کنید تا یک چنل رو انتخاب کنم و به ادمینش کتاب هدیه بدم.

وای امروز قهوه نخوردم. در نتیجه خسته و کسل میرم که بخوابم. شب بخیرررر.

ولی واقعا کاشکی‌ می‌شد برگردم به زمانی که تا دندون‌هام شروع به افتادن می‌کردن اونارو توی یک جعبه‌ی خیلی کوچیک می‌انداختم و با ذوق می‌ذاشتم زیر بالشت تا فردا که از خواب پا می‌شم ببینم فرشته‌ها برام هدیه آورده باشن. فرشته‌های عزیز، بچگی‌ که چیزی نیاوردید. اگه خدا بخواد الان می‌تونید بیارید؟ بهم بگید چندتا دندون نیازه تا برام معجزه بیارید؟ خوشبختی ابدی چطور؟ لطفاً بگید چندتا دندون می‌خوایید، من سریع میام می‌ذارم زیر بالشت تا فردا که از خواب بیدار می‌شم اونارو بهم داده باشید.

خوشحال کردن یکی خیلی ساده‌ست. مثلا می‌تونی بهش بگی بریم روی پشت‌‌بوم بستنی بخوریم و ستاره‌هارو ببینیم. اونوقت‌ تا جون داره این لحظه‌رو از یاد نمی‌بره.

تو پرسیدی پس منتظر چه‌چیزی نشستی؟ من سرم را پایین انداختم و برای خود اشک ریختم. دلیلش را می‌خواهی؟ امروز هم نیامد. شادی را می‌گویم. بیشتر آدم‌هایی که در اطرافم رفت و آمد دارند، گاهی از من می‌پرسند تو چه‌طور همیشه غم داری؟ انسان همیشه می‌تواند حتی با کوچکترین جزئیات، لحظه‌ای شادی را در کنار خود بیابد. اما من واقعاً نمی‌دانم آن‌ها چه منظوری دارند. این چیزی که همیشه می‌گویند، برای من هیچ معنا و مفهومی ندارد. تنها یک جمله است. جمله‌ای که نمی توانم تصور کنم یک روز بگویم برای من هم همینطور است. برای من اینطور نیست و غبطه می‌خورم. امروز خانه‌ام کمی مرتب به نظر می‌رسید. وقتی بعدازظهر وسط هال ایستادم و به اطراف خیره نگاه کردم، با خود گفتم ای‌کاش مثل این خانه بودم‌. آن‌وقت همه‌چیز در دلم مرتب به نظر می‌رسید و همه‌چیز در سر جای خودش قرار داشت. اما نیستم. من مثل این خانه نمی‌توانم باشم، برای اینکه درون من تا دلت بخواهد بهم ریخته است. اگر بخواهی به آن نگاهی بیندازی، گوشه‌ای پژمردگی را می‌بینی که با امید بساط جنگ را راه انداخته است. گوشه‌ای دیگر اشک‌های ریخته نشده به دیوار دل چنگ می‌اندازند و می‌خواهند بیرون بیایند ولی نمی توانند. وسط را هم که نگاهی کنی، خاطرات را می‌بینی. که یکی‌شان نشسته و باقی‌ آن‌ها ایستاده‌اند، نمی‌دانند بروند یا که بمانند. و من از این وضعیت پرخاش می‌شوم که چرا در میان این همه حالات ملال‌انگیز، شادی هیچ پیدایش‌ نیست. تو گفتی انسان با کوچکترین جزئیات شاد می‌شود؟ بگذار بهت بگویم نه! نمی‌شود. این خانه را امروز کمی مرتب‌تر از روزهای قبل دیدم و من باید به خاطر این موضوع کمی شادی می‌کردم. اما نشد. هیچ نتوانستم. گویی شاد زیستن از عهده‌ی من خارج شده باشد. من دیگر حتی با بوییدن قهوه هم روح و جانم رنگ نمی‌گیرد. حتی امروز آنقدر‌ آن را بو کردم تا ببینم مثل قبل می‌توانم شیفته‌ی بویش بشوم؟ اما فهمیدم نه. آن را آنقدر‌ بو و نگاهش کردم که هنگامی که خواستم طعم آن را بچشم، از سردی‌اش روی میز رهایش کردم‌. خودت بیا و ببین. من دیگر حتی نمی‌توانم قهوه بخورم. انگاری نسبت به همه چیز دلزده شده‌ام. و از این روزهایی که اینگونه می‌گذرند، و می‌بینم این همان داستانی بود که روزی دوستش داشتم و دلم‌ می‌خواست به پایان نرسد، حیران می‌شوم. حیران می‌شوم که پس این شادی در کجاست که من آن را نمی‌بینم؟ برایم سوال است که آیا همه‌چیز از آن زَمهَریرِ زمستان آغاز شد؟ همان شبی که آشنای دل من تصمیم گرفت لباس غریبه هارا بر تن کند؛ و بشود مثل تمام اَغیاری که در کوچه‌ و خیابان‌ها، در پشت چراغ قرمز و پشت پنجره‌‌ای بی‌پرده می‌بینم. که قلبم هیچ نمی‌داند آن ناآشنا، دوست دارد در تنهایی خود چه کار کند؟ یا که از چه رنگی‌ خوشش می‌آید، یا حاضر است چه آهنگی را مدام گوش کند و از آن خسته نشود؟ کمی می‌اندیشم و می‌بینم که آری. همان زمانی که خواستی غریبه شوی، شادی‌ام را با خود بردی. و باورم کن که من خوب می‌دانم این احساساتی که در دل من چون خانه‌ای ابدی برای خود ساخته‌اند، همیشگی نیستند و نمی‌توانند برای همیشه متعلق به ما باشند؛ اما من برایم باز سوال پیش می‌آید، به من بگو چطور می‌شود این شادی‌ عزیز هیچ‌گاه دلش نخواهد در این خانه را بزند و من را در آغوش همیشگی‌اش محو کند؟ چطور می‌شود دلش نخواهد این خسته‌دل را شادمان سازد‌؟ تو را به خدای عزیز قسمت‌ می‌دهم‌. بیا و به من بگو شادی را با خود به کجا بردی، به کجا؟ که اندازه خیالات و آرزوهایم با او فاصله دارم. یا به شکلی بهتر، بیا و بگو شادی در دست تو نیست. شادی من همین‌جاست. درست در کنارم. تنها باید کمی بهتر نگاه کنم تا پیدایش کنم. چون می‌دانم اگر تو او را برده باشی، من دیگر هرگز انسانی نمی‌شوم که پر از امید و شادی بود. برای اینکه تو تا ابد رفته‌ای. و من خوب می‌دانم کسی ‌که راه خود را تغییر می‌دهد، هرگز به راه قبلی باز نمی‌گردد.

he and his friends-Jay To Khali -musicdel.ir.mp313.05 MB

پرسید: «الان‌ چه‌چیزی حالت رو خوب می‌کنه؟» جواب دادم: «اگه همین‌الان یکی با ماشین بیاد دم در خونه و بهم بگه میای بریم؟ باهاش می‌رم. بهش می‌گم بریم یک‌جای دور افتاده. جایی که شب‌ها نیازی نداری موسیقی‌ موردعلاقه‌ات‌ رو بذاری تا خودت رو توی رویاهات‌ ببینی و اونارو زندگی کنی؛ به‌جاش با اون موسیقی وقتی آتیش روشن کردی کلی می‌رقصی. جایی که یک کلبه‌درختی واقعی جلو‌ چشماته‌، توی جنگلی، کلی درخت‌های بلند اطرافت وجود دارن و برای در آغوش کشیدن تن‌ خسته‌ات ایستادن بدون اینکه توی تنت خاری فرو کنن. جایی که می‌دونی راوی داستانت یک‌بخش جدید برات نوشته، اونم خوشبختی و شادیه. جایی که چشم‌ها حرف می‌زنن و لب‌ها با سکوت، و با لبخند حال و احوالشون‌ رو نشون می‌دن. جایی که دیگه غمگین نیستی، چون وقتی صبح‌ از خواب پا می‌شی و چشم باز می‌کنی، خورشید اونقدر‌ پر مهر و خنک‌تر می‌تابه که مطمئنی روز خوبی در پیش داری. جایی، با آدمی که اون نیمه‌ی گمشده‌ی این تن و این افکار باشه. جایی که عاشقی و از این عاشق بودن ترسی نداری. جایی که نگران گم شدن نیستی، چون از ابتدای‌ زندگیت می‌خواستی اونجا گم و گور بشی؛ توی شادی. حالا بهم بگو هستی یا نه؟ میای بریم به یک‌جایی که همیشه قراره خوشحال باشیم؟»

شاید هم باید منو یک‌جای آروم و پر از آرامش ببرید، که هیچ صدایی نباشه. کی می‌تونه توی شلوغی صداهای ذهنش رو بنویسه که من دومیش‌ باشم؟

شاید هم باید بپذیرم که خیلی‌ از حرف‌هایی که قلبم می‌خواد بزنه، باید پنهون و ناگفته باقی بمونه.

امروز مدام خواستم درحال نوشتن باشم، اما نتونستم. شاید امروز روزیه‌ که کلمه‌ها علاقه‌ای ندارن اون چیزی که توی ذهن و قلبم می‌گذرن رو توصیف کنن.

Your Eyes.mp31.70 MB

بابا امروز گفت: «هرکسی این روزها یک فکروخیالی‌ داره، برای یکی غم‌ و غصه‌ست، اون یکی پشیمونی، یکی دیگه حسرت خیلی‌چیزها.» و من همون لحظه از خودم سوال کردم که کیانا، فکر تو کجاست؟ و فهمیدم فکر من پیش رویاهامه. همون رویاهای دور از من‌. به رویاهایی که داشتم فکر کردم؛ و دقت کردم این مسیری‌ که من هرروز داخلش قدم برمی‌دارم، هنوز به وسطش‌ هم نرسیده! و هی این راه طولانی‌تر و طولانی‌تر می‌شه. و چقدر غم‌انگیز که رویاهای عزیز من اون ته مسیر منتظر من ایستادن، ولی من به جای اینکه به اونا برسم، مدام اونارو‌ تو انتظار می‌ذارم، مدام دیر می‌رسم و مدام راه رو گم می‌کنم. و یهویی میون این همه مشکلات، می‌بینم غم و غصه هم از راه می‌رسه و می‌پرسه: «جای خالی ای‌ هست؟» و من بدون اینکه جوابی بدم خودش مثل اینکه راه رو بلد باشه میره یک‌گوشه می‌شینه و همه‌جا اثر خودش رو می‌ذاره. و نتیجه‌ی این اثر، فکرهای بیشتر می‌شه. من توی اتاق کوچیک خودم راه می‌رم و به این فکر می‌کنم که من چرا باید غمگین‌ترین انسان روی این کره‌ی خاکی باشم؟! و همونطور که غم کاملاً ریلکس یک‌جایی از ذهنم رو پر کرده، اون پشیمونی هم بهش می‌پیونده. و با اون صدای زمختی‌ که داره می‌گه: «چرا نشستی فکر می‌کنی؟ چرا دست به هیچ کاری نمی‌زنی؟» و من هی می‌کوبم تو کله‌ام که که صداش رو از بین ببرم، ولی هیچ فایده‌ای نداره. چون اون قدرتش‌ از من بیشتره. بعد همونطور که رویاهام یک‌گوشه از ذهنم رو کاملاً ناراحت‌کننده پر کردن، غم هم یک‌طرف دیگه‌اش نشسته و داره نقشه می‌کشه برای درآوردن اشک من، پشیمونی هم که یک‌لحظه به خودش استراحت نمی‌ده و سکوت نمی‌کنه، یهویی می‌بینم عه، حسرت هم اضافه می‌شه. اون هم سلام می‌کنه و میره می‌شینه پیش بقیه‌ی فکرها. و به خاطر اون حضور پررنگی که داره‌، باعث می‌شه به گذشته فکر کنم. به اون لحظات خوشایندی که داشتم و از دشواری این لحظات غافل بودم‌‌. و حسرت می‌خورم که دیگه اون بچه‌ای نیستم که به آسمون و ماه نگاه می‌کرد و از ته دلش می‌خواست که یک آدم بزرگ بشه. و من حالا روی این نقطه ایستادم‌. اون روزها از دستم لیز خوردن رفتن و من‌ با یک بشکن بزرگ شدم و حالا مجبورم به‌جای حس کردن جرعه جرعه‌ی زندگی، با این افکار که تاریکی رو به من نزدیک‌تر می‌کنن سر و کله بزنم. می‌بینی دوستِ من؟ متأسفانه اون فکرهایی رو که ممکنه کسی یک دونه‌اش رو داشته باشه رو من با هم دارم‌.

من هنوز احساس می‌کنم به لحظه‌ای نرسیدم‌ که بگم آخیش، زندگی ارزشش‌ رو داره. ولی باز معتقدم زندگی درست شبیه یک کتابه. هیچ انسانی از ادامه‌ی فصل، از صفحه‌های بعد، از اینکه چه بلایی سر شخصیت ها میاد و چه آخر و عاقبتی دارن، خبر نداره. جز خود نویسنده‌ی اون کتاب. و من می‌گم مشکلی نداره اگه فصل nام‌ غمگین بود و اشک ریختیم، شخصیت ضعیفی بودیم و حالا برای ادامه‌ی مسیر هیچ راه‌حلی نداریم. دستم رو بگیر و بیا همراه هم ادامه بدیم و بریم فصل بعدی. چون هنوز خیلی لحظات زیبایی باقی مونده که ما اون هارو تجربه نکردیم، باید حرکت کنیم و بمونیم‌ و اونارو ببینیم، حس کنیم، و بعدش به این موضوع پی می بریم که این کتاب، همیشه‌ ارزش خوندن رو داشت. فقط یک سری فصل‌های تلخ باعث شد ما متوجه‌ی خوب بودن این کتاب نباشیم. و به قولی: کتاب را نبند، امید شاید در صفحه‌ی بعد باشد.

habib_kharchanghay_mordabi.mp311.96 MB