407
订阅者
无数据24 小时
-457 天
+4130 天
帖子存档
407
من دیگه نه حوصله دارم نه توان توضیح دادن هر چی راجبم میشنوی دو تا هم بزار روش بعدشم درتو بزار🫶🏾
407
🦋 در باغی سرسبز، زیر نور خورشید،
پروانهها بال میزنند، رقصی زیبا و رنگارنگ.
بالهایشان مانند نقاشیهای ظریف،
با رنگهای شاد و درخشان،
آسمان را به زمین میآورند.
در پروازشان، آزادی را مینمایاند،
از قفسِ شفیره رها شدهاند،
و اکنون، در آسمان آبی،
زندگی را با هر بالزدن جشن میگیرند.
پروانهها، پیامآوران زیبایی،
با رقصی هماهنگ، عشق را میخوانند،
در باغی پر از گل،
حضورشان نعمتی است برای طبیعت.
407
butterfly:
🌙 «دخترِ نیمهشب»
در دل شهری که همیشه بیدار بود، دختری زندگی میکرد به نام لِیرا؛ دختری با چشمانی که در تاریکی میدرخشید و پوستی که نور ماه را مثل آینه پس میداد. مردم فکر میکردند او فقط کمی عجیب است، اما حقیقتش را هیچکس نمیدانست:
لیرا یک خونآشام بود — اما نه از آنهایی که در افسانهها میگویند.
او از خون انسانها تغذیه نمیکرد.
او از احساسات زنده بود.
هر شب روی پشتبامها مینشست و از دور، شادی، ترس، عشق یا اندوه مردم را مثل نسیمی نامرئی میمکید. اما یک احساس بود که هرگز نتوانسته بود بچشد: امید.
یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی شهر مینشست، پسری را دید که روی نیمکت پارک نشسته بود و با وجود سرمای شدید، لبخند میزد. لیرا کنجکاو شد. نزدیک رفت.
پسر گفت: «میدونم اینجا خطرناکه، ولی… بعضی وقتها آدم باید به تاریکی هم لبخند بزنه.»
لیرا برای اولین بار در عمرش امید را حس کرد؛ گرم، روشن، و عجیب.
اما همین احساس او را ضعیف کرد. خونآشامها نباید امید را لمس کنند؛ امید برایشان مثل سم بود.
پسر پرسید: «حالت خوبه؟»
لیرا با صدایی لرزان گفت: «تو نمیفهمی… من از جنس شما نیستم.»
پسر آرام جواب داد: «مهم نیست از چه جنسی هستی. مهم اینه که الان تنها نیستی.»
و درست همان لحظه، برای اولین بار، لیرا فهمید که شاید میشود خونآشام بود…
و هنوز انسان ماند.
