ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

butterfly

butterfly

الذهاب إلى القناة على Telegram

http://t.me/safeCht_bot?start=onoQUs

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
407
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-457 أيام
+4130 أيام
أرشيف المشاركات
من بیشتر "از عاشق شدن تو یک نگاه" به "از چشم افتادن در یک حرکت" اعتقاد دارم.

کاش لباس چروک ترند شه

نقطه ضعفم اینه زود دلم میشه تنگ برات؛)….

من دیگه نه حوصله دارم نه توان توضیح دادن هر چی راجبم میشنوی دو تا هم بزار روش بعدشم درتو بزار🫶🏾

یه شب گفتم هروقت من نبودم به پررنگ ترین ستاره تو آسمون نگاه کن انکارش کرد،عملی شد.

بی تو از عشق فراری

حرومزادگیت یه راز بود بین مامان و بابات نباید با کارات لوش میدادی.

با آدمای همسطح خودتون معاشرت کنید تا بعدا نه شما پشیمون بشین نه اونا جوگیر

تو باید تو ‌رابطه ای باشی که نقش پرنسس رو داشته باشی نه یه کارآگاه.

من کافی بودم ولی تو قهوه به معدت نمیساخت.

🦋 در باغی سرسبز، زیر نور خورشید، پروانه‌ها بال می‌زنند، رقصی زیبا و رنگارنگ. بال‌هایشان مانند نقاشی‌های ظریف، با رنگ‌های شاد و درخشان، آسمان را به زمین می‌آورند. در پروازشان، آزادی را می‌نمایاند، از قفسِ شفیره رها شده‌اند، و اکنون، در آسمان آبی، زندگی را با هر بال‌زدن جشن می‌گیرند. پروانه‌ها، پیام‌آوران زیبایی، با رقصی هماهنگ، عشق را می‌خوانند، در باغی پر از گل، حضورشان نعمتی است برای طبیعت.

درونگرا یا برونگرا؟ گوشتگرا عزیزم گوشتگرا

دلِ من تنگه؛ ولی خب گِله دارم من یه مقداری ازت.

منو

من اگه نخوام برم باشگاه کی رو باید ببینمممم💆🏻‍♀️

تو بازخواهی گشت، مهربان‌تر از همیشه در شبی از تاریخ که این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت.

butterfly: 🌙 «دخترِ نیمه‌شب» در دل شهری که همیشه بیدار بود، دختری زندگی می‌کرد به نام لِیرا؛ دختری با چشمانی که در تاریکی می‌درخشید و پوستی که نور ماه را مثل آینه پس می‌داد. مردم فکر می‌کردند او فقط کمی عجیب است، اما حقیقتش را هیچ‌کس نمی‌دانست: لیرا یک خون‌آشام بود — اما نه از آن‌هایی که در افسانه‌ها می‌گویند. او از خون انسان‌ها تغذیه نمی‌کرد. او از احساسات زنده بود. هر شب روی پشت‌بام‌ها می‌نشست و از دور، شادی، ترس، عشق یا اندوه مردم را مثل نسیمی نامرئی می‌مکید. اما یک احساس بود که هرگز نتوانسته بود بچشد: امید. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی شهر می‌نشست، پسری را دید که روی نیمکت پارک نشسته بود و با وجود سرمای شدید، لبخند می‌زد. لیرا کنجکاو شد. نزدیک رفت. پسر گفت: «می‌دونم این‌جا خطرناکه، ولی… بعضی وقت‌ها آدم باید به تاریکی هم لبخند بزنه.» لیرا برای اولین بار در عمرش امید را حس کرد؛ گرم، روشن، و عجیب. اما همین احساس او را ضعیف کرد. خون‌آشام‌ها نباید امید را لمس کنند؛ امید برایشان مثل سم بود. پسر پرسید: «حالت خوبه؟» لیرا با صدایی لرزان گفت: «تو نمی‌فهمی… من از جنس شما نیستم.» پسر آرام جواب داد: «مهم نیست از چه جنسی هستی. مهم اینه که الان تنها نیستی.» و درست همان لحظه، برای اولین بار، لیرا فهمید که شاید می‌شود خون‌آشام بود… و هنوز انسان ماند.

پسری که بخوادت هرجا و هرزمانی برا تو وقت داره

اسمم به تنهایی میتونه کل‌ روزتو خراب کنه ، با کی تو رقابتی گلم؟

تازه لباسامم تو ساکه همه چیز آمادست😂💆🏻‍♀️