مَهخوربانو‟
前往频道在 Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
显示更多未指定国家未指定类别
249
订阅者
-124 小时
-47 天
+1230 天
帖子存档
249
بخش های جدیدی از کتاب داره نوشته میشه و خب کم کم عشق اسپهبد وهمنزادگان و نوردخت داره شکل میگیره🥹
249
این چند روز تصمیم گرفتیم یکم از تنش ها فاصله بگیریم و به نظرم هم تونست هم کمک کنه و من با هربار نگاه کردن غروب به همراه طبیعت و کوه ها احساساتی در من زنده میشه.
و روز گذشته رو ثبت کردم در گاهشماری زندگیم، روزی بود که به عنوان مهم ترین روز ها این گاهشماری ثبت شد و میخوام الان، بدون عجله و شتاب از اون درد، روند قبلیم رو ادامه بدم..
249
میگویند آدمی اگر در چیزی غرق نشود و با یادش نفس نکشد،
در این جهانِ دیجیتالِ سرد و بیپناه، تنها عبور میکند نه زیستن را تجربه؛
چون اینجا همهچیز روشن است اما هیچچیز گرم نیست.
و من میاندیشم،
شاید دل باید به جایی بیرون از این ازدحامِ بیروح پناه ببرد؛
به دلبستگیای که از جنس این زمانه نیست.
نه برای داشتن، نه برای ماندن،
بلکه برای آنکه آدمی را از فروپاشیِ درون، آرام نگه دارد؛
مثل نوری دور در شهری خسته،
که فقط یادش کافیست تا تاریکی کامل نشود.
و من،
هر بار که در هیاهوی این جهانِ بیجان فرو میروم،
تنها به خیالِ آنان بازمیگردم؛
به حضوری که شاید واقعی نباشد،
اما از هر واقعیتی زندهتر است
و در همان خیال،
آرام میشوم،
و دوباره به خودم برمیگردم،
انگار کسی از دور،
نامِ گمشدهام را آهسته در تاریکیِ تاریخ صدا زده باشد.
آرتمیس “
249
شاید ندانم چرا این راهِ بلند را میپیمایم؛
اما سرنوشت، رازهایش را تنها در پایانِ سفر آشکار میکند.
شاید این انتظار،
آغازِ افسانهای باشد
که آیندگان آن را با نامِ دو دلداده به یاد خواهند آورد.
