غزلنامه
关闭频道
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
显示更多未指定国家未指定类别
293
订阅者
+124 小时
-47 天
-2430 天
帖子存档
293
اگر میدونید که قرار نیست بمونید
اصلا تو رابطه نمونید
چون وقتی که میری قلب طرفت رو هم از توی سینش میکنی میری
من الان ۹۵روزه که قلبم از تو سینم کنده شده
293
گفته بودم تلخت را هم دوست دارم؟
باشد.
اصلا تو باش! تلخیات را هم دوست میدارم:)
✍🏻_غزلچشمی
293
https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF
ناشناسمون.
حرفی؟ سخنی؟ انتقادی ؟ نصیحتی؟ سوالی..؟
293
_آخرین پژواکهای یک ذهن خسته_
شمعم را باد خاموش نکرد. خود آن را خاموش میکنم، تا روحم کمی استراحت کند.
دیگر چه فایده؟ وقتی شمع وجود من خاموش است و سردی عمیقی قلبم را فرا گرفته، ظاهر تابناک به چه کارم میآید؟
غمگین نگاهم نکن جانان من!
من تلاش خود را کردم. بخشیدم و به فراموشی سپردم تا رشد کنم. اما با هر قدم که جلو رفتم قسمتی از من درهم شکست و تکههای خود را در مسیر گم کردم.
حال فقط سایه ام با من است. من میروم و اورا هم ترک خواهم کرد. او زیادی همراه است برای من خسته.
شمع وجودم دیگر کسی را روشن نمیکند. دیگر نوری نیست، اما هنوز مینویسم. من این برگه را هم ترک میکنم. زیادی سفید است برای تاریکی های وجودم. هر اشکی که بر روی گونه روان شد ، واژهای بود که نوشتم و جانیبود که از من خارج شد . حال دیگر جانی نیست برای کندن.
حال سفیدی دفتر مانده و وجودی سرشار از شوخ و چرک و یک نقطهی آخر. اما پس از نقطه، سر خط؟ نه! نقطه و پایان!
این پایان یک شمع نیست؛ شروعی برای پروانهست از خاکستر وجودی من. من میروم، اما من را میتوانی پروانهای که از میان خاکسترم برخواست مشاهده کنی.
✍🏻_غزلچشمی
293
آتشی که برپا شد و تو دیدی، فقط فوران تلی از خاکستر بود.
صبر کن، ای دوست!
ققنوس در دل آتشی از همان خاکستر، طرح پرواز خواهدکشید.
✍️_غزلچشمی
293
نه..
دیگر دستانم پناه نمیجویند؛
بلکه خود پناه بی پناهم هستند.
دیگر قلعهی عشقش آرامم نمیکند، قصری خواهم برای آزادی خویش.
در پرتگاه آغوشش،این من، منخسته سقوط کرد. و عشقدر وجودم جان داد و خاکستر شد.
حال،
از خاکستر عشق ققنوسی ساخته و در بلندای کران نوای رهایی سر میدهم.
دیگر بس است؛
از سقوط بر میخیزم و خود پرتگاهی میشوم که دیگر تاب و تحمل نم اشکهای شبانه را ندارد.
ناگه نیمهشب، اورا از پرتگاهفراخ چشمانم انداختم.
و او دور و دور تر شد و من
هنوز به آبیشفاف ایمان دارم.
آخر دیدی؟
همان پرتگاه که گفتی، خانه ام شد. نه از بیپناهی، بلکه از سقوط به تولد ققنوس.
✍️_غزلچشمی
