ch
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

前往频道在 Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

显示更多
874
订阅者
-8524 小时
+347
+30230
帖子存档
Repost from تارانتیسم
خبر کوتاه بود: اعدامشان کردند. عزیزم، دخترم! آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند. عزیزم پاک کن از چهره‌ات اشک را، ز جا برخیز. تو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریم.. |ه.الف.سایه- یادگار خون سرو|

۵/۳/۳
۵/۳/۳

من از شخصی‌سازی‌ کردن چیز‌ها خوشم میاد. این‌که بعضی‌رنگ‌ها آدمارو بیشتر یاد یک‌نفر بندازه یا بعضی مکان‌ها بویِ یک نفر رو بده. برام شیرینه. از آدم‌هایی که با شخصی‌سازی کردنِ چیز‌ها مشکلی ندارن خوشم میاد. که وقتی عینِ بچه‌ها می‌گم این مال منه، اون مالِ منه، اون یکی‌ هم مال منه، به‌جایِ گارد گرفتن و گفتنِ این‌که: "داداش همممه پرتقال دوست دارن" یا "یعنی من نمی‌تونم انولا هلمز باشم؟"، نگاه می‌کنن بفهمن من چرا از اون‌چیز‌ها خوشم میاد. چرا دوست دارم برایِ من باشن. و به قشنگیاش و قشنگیام توجه می‌کنن. به ویژگی‌هام. به خصوصیتم. و دفعه‌ی بعد خودشون شخصیتامو به روم میارن. خودشون بهش پر و بال می‌دن. از اون آدمایی که گوش می‌دن خوشم میاد. اونایی که نگاه می‌کنن و دنبال می‌کنن. یادشون می‌مونه. من دوست دارم آدمای دیگه هم چیزای شخصی‌سازی شده برای خودشون داشته باشن. هودی، دکمه، تیر چراغ برق: فلانی. درخت، بابا‌بزرگ، دفترچه: بهمانی. دوست‌دارم خودشونو با چیز‌ها یا با رفتار‌ها یا با ویژگی‌ها تعریف کنن‌. دوست دارم ویژگی‌ها و تفاوت‌های خودشونو دوست داشته باشن و رنگ مخصوص خودصونو داشته باشن و دز رنگ متفاوت من هم اون‌جوری که لایقشه تعریف کنن. هر چه‌قدر هم که می‌دونم آدما هزار وجه و هزار چهره و هزار رنگ دارن، این انتخاب کردنِ ویژگی‌ها بهم می‌چسبه. بهم می‌چسبه وقتی یکی منو با اون ویژگی می‌شناسه. بهم می‌چسبه وقتی با دوستم سر این‌که کی بیشتر شبیه تریسی تو هایمیمه توافق می‌کنیم و اگه اون بیشتر شبیهش باشه دیگه همه چیزش برا اونه و من از اون به بعد یاد اون میفتم با دیدنش. بهم می‌چسبه وقتی آدما از تعریف کردن خودشون خجالت نمی‌کشن، بهم می‌چسبه وقتی از بقیه‌ی ویژگی‌های آدما بدون بی‌چشم‌و‌رویی تعریف می‌کنن، بزرگش می‌کنن، بهش اعتماد به نفس تزریق می‌کنن و با تمام صداقت ازشون یاد می‌کنن. بهم می‌چسبه وقتی نگین این‌جوریه. =)

دقت کردم دیدم چه‌قدر پستایی که زمان قطعی گذاشتم این‌جا بی‌نظم و بدون ترتیب و بی‌سلیقه و چه‌قدر جسته گریخته‌ست.. ناراحت شدم. حتی مدل حرف‌زدن و نوشتنم هم بی‌حوصله و جنگی شده. کاش زندگیامونو برگردونن بهمون.

گزارشگر صداسیما میپرسه «به نظرت کی از سگ‌های هلال احمر پست‌تره؟». ینی سگی که بدون هیچ منتی داره کمکشون میکنه و زنده یابی میکنه رو هم موجود "پست" میبینن و دنبال پست‌تر از اون میگردن. -Youdi- @uttweet

sticker.webp0.04 KB

حالا بدونم هم خیلی کار خاصی هم نمی‌تونم بکنم انقدر زود قطع می‌شه.👍

دیشب خونه مامان‌بزرگ رفتیم. توپ خورد تو صورتم و پسرخاله‌م معذرت‌خواهی نکرد و قهر کردم. ساعت ۱۲ شب، تو کل محله، با پسرداییم دوچرخه سواری کردم‌. راه‌هارو نشونم می‌داد. محله‌رو انگاری که از اول نشونم می‌داد. شب، بادی که به صورتم می‌خورد، نور ماه. زندگی بیشتر از هر‌وقت دیگه‌ای تو این چند‌روز جریان داشت. انقدر رکاب زدم و رکاب زدم که پاهامو حس نمی‌کردم. باور کن! _۱ خرداد سال ۵

وقتی وصل می‌شم نمی‌دونم از هول چییی‌کار کنم.

امروز بعد از یک سال، مجبور شدم برای گرفتن پرونده و کارنامه برگردم مدرسه. دیشب از اضطراب خوابم نمی‌برد و صبح کم‌حرف بودم. تو راه با مامانم، آهنگ it's ok رو گذاشتم که همیشه تو راه مدرسه می‌ذاشتم تا استرسم کم‌تر بشه. لبخند می‌زدم. نفس عمیق می‌کشیدم و سعی می‌کردم چیزی نشون ندم. به نیمه‌‌ی راه که رسیدیم، دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. دستام دوباره مور مور شدن. مثل اون‌روزا. نفسم بند اومده بود و حس می‌کردم سنگ‌ریزه انداختن تو گلو و ریه‌هام. هوا رو با فشار می‌دادم تو، انگشتامو باز و بسته می‌کردم و سعی می‌کردم آروم‌تر گریه کنم. سعی می‌کردم کم‌تر یادم بیاد. مامان تعجب کرده بود و درک نمی‌کرد. یه‌کم باور نکرد، یه‌کم حوصله‌ش سر رفت، یه‌کم هم گفت تموم شده همه‌ی اینا مامان جان. گذشت.. تموم شد... به خانم ایمانی که سلام دادم چشمام هنوز قرمز بود. خانم مرتضوی هم بود. خانم اسلامی هم. دو سه تا معاون‌ هم بودن که نمی‌شناختم و ازشون هم ندیده و نشناخته خوشم نمیومد. درختمون حالش خوب بود. نیمکتا همون نیمکتا. کاج‌ها همون کاج‌ها. همه‌چیز همون‌جور بود که آخرین بار ترکشون کردم. فقط دیوار‌نوشته‌ها کم‌رنگ‌تر شده بودن و دیگه کسی یادش نمیومد که من یک‌روز روی اون تک‌پله نشسته بودم و همه‌ی مدرسه دورم‌ جمع شده بودن. یادش نمیومد قبل از این‌که اون دیوارارو بکشن مدرسه چه‌طوری بود و یادشون نمیومد موتورخونه‌ی مدرسه اون‌شب با چه صدایی منفجر شد. قدم‌ می‌زدم دور‌تا‌دور حیاط و قدم‌هام کم‌تر درد می‌کرد. از یادآوریِ اون‌لحظه‌ها، قفسه‌ی‌ سینه‌م سنگین‌تر بود و صورتم ناخوداگاه جمع می‌شد. همه‌چیز کم‌تر از تصورم درد می‌کرد، اما همون‌قدر هم، زیاد بود. پرونده‌م رو گرفتم. عکس‌های بچه‌ها رو رو دیوار و پوستر دیدم. به دیوار‌های تازه رنگ‌آمیزی شده چشم‌غره رفتم و رفتم. رفتم. _۳۰ اردیبهشت سال ۵

متون ادبی و اشعاری که به "گناه" اشاره می‌کنن بی‌اندازه به دلم می‌شینن. _ماه عبادت است و من با لب روزه‌دار ازین قول و غزل گرفتنم بیمِ گناه کردن است.. _من را یواشکی دوست داشته باش مثل یک گناه. _تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی. _ای هم‌گناه من!.. _من غرق گناهم، تو عذر گناهی.‌‌ روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی _تو آه منی اشتباه منی، چه‌گونه هنوز از تو می‌گویم؟ گناه منی بی‌گناه منی، که بار غمت مانده بر دوشم _ گر دل من نیاسود، از گناه تو بود، بیا تا ز سر گنهت گذرم.....

نگین هلک و هلک از اون‌طرف شهر اومده این‌طرف و رفته دانشگاه نشسته تا به نت وصل شده‌. یه پروکسی تونسته بفرسته برام که هر یک ساعت یک بار فقط به روز می‌شه و دوباره قطع. با اینا، بهارو سر می‌کنیم.

بچه‌ها من دلم براتون تنگ شده. برای متن نوشتن تو چنلم و سین خوردنش به ثانیه نکشیده. اون‌ ناشناس‌هایی که همممیشه لایک می‌دادن. اون‌ شناس‌هایی که می‌دونستم همیشه لایک می‌کنن. برای نگاه‌کردن به این‌که چند تا فور می‌خوره و کجا‌ها فور می‌خوره و اگه عکسا زیاد تو پرایوت فور بخوره استرس کشیدنا. برای همه‌ی وقتایی که ناشناس و بات رو پر می‌کردین و هر روز جواب می‌دادم. برای همه‌ی مزاحم شدنا، "آسمان خانم من به شما علاقه‌مند شدم" ها، "خوبی؟ می‌شه آیدیتو بدی بیام‌ پیوی؟" ها. برای وقتایی که میومدین تبلیغ کانالاتونو می‌کردین. وقتایی که می‌گفتید: "آسمان من چنلتو تازه پیدا کردم تو چه‌قدر خوشگلی!" دلم تنگ شده برای همه‌ی وقتایی که فور می‌زدید درباره‌ی یک متنم حرف می‌زدید و منم فور می‌زدم حرف می‌زدم و می‌خندیدیم. اصلا برای همه‌ی فور کردنا و چالش گذاشتنا و چالش شرکت‌کردنا برای این‌که آدمای بیشتری عضو شن. دلم تنگ شده برای کامنت گذاشتن زیر پستای نگار، زهرا خواهر زینب، ناشناس دادن به علی‌نور و ادیب، چت کردن و کل‌کل کردن با صاحب کانالای کوچولویی که زوری توشون عضو بودم. برای همه‌ی اون دخترایی که از طریق چنلم باهاشون دوست شدم، برای مارمولک گیر، برای پیام گرفتن از بادوم یا ایمیل دادن به آقای زرافه. برای اون پسرای جنتلمنی که پیدا کرده بودم و ممبرم بودن، اون هخامنشیه، اون قمی حقوقیه، اونی که هنوز فرصت نکرده سر حرفو باز کنه،. برای آبی، خانم نویسنده، "برادر، همزادِ شیرازیست"، سما دوستِ فیلمی، مهتابِ الهه‌ اینا. برای این‌که یا ذوق می‌کردم که الان این پستمو خانم مهدی می‌بینه یا استرس می‌گرفتم که وای الان خانم مهدی ببینه چه فکری می‌کنه، اما به‌هر‌حال فرستادم، و اون هیچ‌وقت رفتارش باهام عوض نشد. برای وقتایی که دوستام پیاممو از کانال فور می‌زدن تا یه چیزی بگن یا بپرسن جریان چیه. برای عین‌الدوله، متناقض‌نما، مریم، زبان‌دانی جهان‌دانی و آقا صدرا، صندوقچه‌ی ریحون، غایت وجود، سبیدو، کوله‌پشتی‌ ریحانه. اصلا برای رادتیم کوفتی و جوانان ایران کوفتی‌تر که هر کار می‌خواستی تو تلگرام بکنی اول باید تو اون کانالا عضو می‌شدی. برای ریکشن‌های چرت و پرت دادنتون و اذیت کردنتون اصلا. دلم برای همممممتون تنگ شده.

الانم با کانفیگی که علی‌رضا به مامانم داده بود و کش رفته بودم وصل شدم.

وای حتی بیشتر از قبل پشیمون شدم. همه‌ش بحث مذهبی و عقیدتی. هر چی گفتم نمی‌خوام بحث کنم نذاشت. موقعی که رفت انقدر سرم درد می‌کرد و ذهنم مشغول بود و اذیت شده بودم که یه بار بلند تو بالش جیغ زدم و قرص خوردم همچنان خوب نشدم. مامان اینا که اومدن برام از صحرا گل و چاقاله بادوم اورده بودن. خداروشکر حداقل به اونا خوش گذشته.

Repost from ناپیرو
دقت کنین: کم‌حجابی‌ام که اومده میون میدون، نور چشم‌مون و دختر کشورمونه. و تصاویر گشت ارشاد رو به یاد بیارین؛ مادری که خودش رو انداخته جلوی ماشین و فریاد می‌کشه دخترم مریضه. دختری رو که از موهاش گرفته‌ن و روی زمین می‌کشن تا سوار ون کنن. به یاد بیارین روزی رو که جلوی وُزرا سه‌برابر قیمت برای دوست‌تون شال و مانتو خریدین تا آزادش کنین. به یاد بیارین لحظه‌هایی رو که با دیدن ون‌های گشت و زن‌های چادری دل‌تون هُری پایین می‌ریخت و تمام تن‌تون یخ می‌کرد. به یاد بیارین مهسا ژینا رو و حالا یه بار دیگه به این خط با دقت نگاه کنین: نور چشم‌مون و دختر کشورمونه. هاه! خیلی جالبه جدی.

پشیمون شدم. دلم می‌خواست هیچ‌کسو دعوت نکنم.

خاله فهیمه اومد ولی دیر اومد. پاستا سفت شد، به‌زور خورد و من استرس کشیدم و هی می‌گفت نه خیلیم خوب شده. هی باز من استرس کشیدم که چه‌جوری بشینم تعارف نکنه راحت باشه، بالشو بذاره پشتش، از فیلم خوشش میاد یا اجباری و از روی رودروایسی نگاه می‌کنه، کدوم بالشو دوست داره، وای آبمون داره تموم می‌شه، (آب خوردن. این‌جا قمه و آب شوره و ما هم چند‌وقتیه تصفیه آبمون تموم شده و باید دبه دبه بخریم.)، وای واسه صبحونه فردا نون داریم یا نداریم، چه‌جوری بخوابیم، کجا بخوابیم، همه چیز اوکیه یا نه...

چهار روزه که الهه‌ی ناز از زبون و ذهنم بیرون نمی‌ره. می‌خونم و می‌شنوم و با آهنگش می‌خوابم. اون صحنه‌ی الهه‌ی ناز خوندن ناصر تو سریال خط قرمز (شهرام حقیقت دوست) رو پلی می‌کنم و می‌بینم. تازه! (بلا بلا بلا... @# بلا بلا بلا (بعدا پر می‌کنم اینارو اسپویل نشه الان.)) دیشب رفته بودم کلوپی برتا بریزم، آهنگشون الهه‌ی ناز بود. باورتون می‌شه؟

موقع سوپری رفتن یه تیپ خیلی عجیب با ترکیب لباسام زدم که جرات می‌خواست پوشیدنش تو محله‌مون. ولی من کردم تا بیشتر از این خودم و کارامو یادم نره. موقعی که مردم زل می‌زدن بهم خنده‌م می‌گرفت.