ch
Feedback
عصفورة قلبي🕊

عصفورة قلبي🕊

前往频道在 Telegram

[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژه‌هایم مانده‌اند و من رفته‌ام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمه‌ها: https://t.me/loqatalqalb

显示更多
未指定国家未指定类别
245
订阅者
+224 小时
+27 天
+1930 天
帖子存档
ناله را هر چند می‌خواهم که پنهان برکشم سينه می‌گويد که من تنگ آمدم، فرياد کن! #امیرخسرو_دهلوی |@Osfourata_qalbi|

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا صبح‌دم از رشک، سلامت نرسانید #خاقانی |@Osfourata_qalbi|

Repost from N/a
در خدمتیم! مرد خطر خواستی اگر! معجونی از جنون و هنر خواستی اگر! در سینه‌ام دلی‌ست پر از داغ و غرق خون این لاله را بچین گل‌سر خواستی اگر! شبهای خسته این تو و این مرغ جان من! خوابت گرفت و بالش پر خواستی اگر... از آسمان می‌آورم و هدیه میکنم جای چراغ خانه قمر خواستی اگر! زیبایی تو را که نمیفهمد آینه! از چشم من بخواه نظر خواستی اگر! می‌گویم آنچه آینه درباره‌ات نگفت! در من نظر کن آینه‌تر خواستی اگر! تا شهر عشق هر غزلم صد قطار شد شعری بخوان بلیط سفر خواستی اگر! #علیرضانورعلیپور @nooralipoor

حالم بد است مثل زمانی که نیستی دردا که تو همیشه همانی که نیستی وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای وقتی که نیستی نگرانی که نیستی عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری در بند این خیال نمانی که نیستی تا چند من غزل بنویسم که هستی و تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی من بی تو در غریب‌ترین شهر عالمم بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟ #غلامرضا_طریقی |@Osfourata_qalbi|

پرسیدند از انس، گفت: انس آن‌ است که دل‌تنگی پدید آرد از نشستن با خلق. تذکرة الاولیاء_عطار |@Osfourata_qalbi|

[چند روزی مسافرم این‌جا، با منِ خسته مهربان باشید] |@Osfourata_qalbi|

Repost from N/a
هزاران زخم، چشمی‌ خون، دل‌ غمگین‌ پُردردم غنیمت‌های خوبی از جدال عشق آوردم - امیررضا تاجیک.
هزاران زخم، چشمی‌ خون، دل‌ غمگین‌ پُردردم غنیمت‌های خوبی از جدال عشق آوردم - امیررضا تاجیک.

به حال آینه‌ات غبطه می‌خورم شب و روز که روزگار به او روی خوش نشان داده‌ست... #علیرضا_نورعلیپور

کاش یک‌ شب بدون فکر و‌ خیال سر به دامان خواب بگذارم... #زهرا_ایزدی‌نیا |@Osfourata_qalbi|

نیَم به هجرِ تو تنها، دو هم‌نشین دارم دلِ شکسته یکی، جانِ بی‌قرار یکی #حزین_لاهیجی |@Osfourata_qalbi|

شعرهایی که ناخواسته و در احوال بد میان عزیزترن. :)

دور از تو سرشکسته سرش را به چاه برد در انعکاس آب، نگاهی به ماه برد [من بندهٔ نگاه توام ثامن الحجج!] گفت و شکایت از غم دنیا به شاه برد این‌‌‌جا کسی به داد دل ما نمی‌رسد باید به سرپناه ضعیفان پناه برد عرض نیاز پیش همه کار باطلی‌ست باید فقط به دامن تو اشک و آه برد با یک نگاه تو غم ما چاره می‌شود خوشبخت آن کسی که به چشم تو راه برد #زهرا_ایزدی‌نیا |@Osfourata_qalbi|

غزل جدید :)

این روزا تنهاتر از اونم که کسی از چشام بخونه حالمو من همونم که یه روزی تنهایی رو شونه‌ش می‌برد غم یه عالمو... |@Osfourata_qalbi|

من از آغاز خلقت خواستم با غم عجین باشم همیشه پایتخت رنج‌ها روی زمین باشم... #زهرا_ایزدی‌نیا |@Osfourata_qalbi|

Repost from طه محتشم‌
برای از تو نوشتن چقدر واژه ندارم ..

چو ذره در پی تابیدن نگاه توام بتاب بر من بی‌تاب من گیاه توام بگو که ابر جدایی از این میان برود بیا که زنده به دیدار گاه‌گاه توام به وقت شب که گرفته‌ست ماه جایت را در انتظار تو و پرتو پگاه توام نبین که پیچکم و هرطرف خمیده سرم تو آفتابی و من برگ سر به راه توام بیا، بمان! که سیاهی به من نتازد باز به شب بگو که برای تو، در پناه توام #زهرا_ایزدی‌نیا |@Osfourata_qalbi|

تورا باید به دست باد بسپارم، رها باشی نوید فصل وصل و دست‌ در دست صبا باشی تورا از بند دفتر می‌‌رهانم تا بیاموزی میان آسمان، هم‌قصه‌ی گنجشک‌ها باشی تو شعری؛ عاشقانه، گرم، پرشور و پر از حرفی مبادا مثل کاغذهای دیگر، زیر پا باشی! برو آن‌جا که ذوقی هست، سازی هست، یاری هست به آوازی بدل شو، تو نباید بی‌صدا باشی اگرچه خانه‌ات این‌جاست؛ در قلب من شاعر ولی شعر عزیزم، بهتر است از من جدا باشی! #زهرا_ایزدی‌نیا |@Osfourata_qalbi|

Repost from N/a
حالا تو هی ناز بفروش تا دل خریدار باشد! کارت گرفته‌است انگار! خوب است! بازار باشد! #علیرضانورعلیپور @nooralipoor

حیف، آنها که بالشان دادم، شاخه شاخه پریده‌اند از من از رفیقان راه می‌پرسی؟ پیش‌ترها بریده‌اند از من هر چه دادند زود پس دادم، هر چه را خواستند رو کردم عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده‌اند از من کرم‌هایی که در تن خشکم، شادمان می‌خزند و می‌لولند سال‌ها پیش در بهاری سبز، ریشه‌ها می جویده‌اند از من خشکی‌ام را بهانه می‌گیرند، که رهایم کنند و در بروند خودشان نیز خوب می‌دانند، رگ به رگ خون مکیده‌اند از من هر کجا از نفس می‌افتادند، باز سنگ صبورشان بودم گریه‌هایی به من فروخته‌اند، خنده‌هایی خریده‌اند از من محو کردند ردّ پایم را، که ندانی کجا گرفتارم بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده‌اند از من چشم‌ها جور دیگری هستند، حرف‌ها روی دیگری دارند وای هر جا که پا گذاشته‌اند، قصه‌ای آفریده‌اند از من #مهدی_فرجی