نوشین شادفام
前往频道在 Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
显示更多未指定国家未指定类别
314
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-930 天
帖子存档
314
بلی من و نگار در کوچینگ گروه باهم بودیم. خاسته ها و اهداف مان تقریبا یکی بود. و شاید هم روزی شاهد رسیدن به خاسته و اهداف مشترگ مان در این کانال باشیم. خوشحالم بابت وجود دختر نازنینی مثل نگار.
اسکرینشات را دوستان نگار فرستاده❤️
314
بعضی از کانال ها را که میخوانم یک روز تمام با خودم میخندم و لبخندم یک لحظه ای هم از چهره ام محو نمی شود. بعضی ها چی هنری در خنداندن آدمها دارد. بیش باد از این کانال ها.
314
روز مکث کردن
اگر میتوانستم روزی به تقویم اضافه کنم، آن را «روز مکث کردن» مینامیدم. روزی برای ایستادن میان شتاب زندگی، برای نفس عمیق کشیدن و نگاه کردن به آنچه داریم. در این روز، آدمها کمی آهستهتر قدم میزدند و به نعمتها، به محبتها و به حضور کسانی که دوستشان دارند فکر میکردند. «روز مکث کردن» یادآوری میکرد که هیچ چیز همیشگی نیست و هر لحظه ارزش دیدن و قدردانی دارد. شاید اگر گاهی مکث کنیم، سادهتر سپاسگزار میشویم، عمیقتر احساس میکنیم و آگاهانهتر زندگی میکنیم.
در صورت ممکن شما چه روز خاصِ را در تقویم اضافه میکردید ؟
314
هوا در مسجد بهقدری گرم است، به قدری گرم است، بهقدری گرم است که صدای جلزوبلز خونم را میشنوم.😁
314
کتاب روشنایی خاکستر را تمام کردم. راستش خیلی کتاب خوبی بود. همواره ما درخیلی از کتاب های دیگر میخوانیم. که وقتی زنی در شرایط زهرا قرار میگیرد دنبال یک سیاه موی، جنتلمن آبی چشم و یا شهزاده اسپ سوار و به شدتت پولدار است که بیایید و خوشبختی را باند پیج کرده و دو دستی تقدیم قربانی داستان و یا دختر داستان کند. که این کار و نوشتن چنین داستان های متسفانه ریشه مرد سالاری و پدر سالاری را هر روز در جامعه مان مستحکم تر می کند و زنان را بیشتر از پیش وابسته مردان می سازند و یا مجبور میکنند تحت حکومت دیکتاتور خانواده گی با مردان حاکم مانند سلطان سالها بسوزنند و بسازند.
ولی در کتاب روشنایی خاکستر ما داستان متفاوتی را میخوانیم. داستانی زنی که خودش تلاش می کند کار کند. درس بخواند. و آزاد زندگی کند.
ولی در افغانستان متسفانه تا حال نیز زن بودن به خودی خود، در جامعه ما سخت و گاه دشوار تر از حد تصور است. من حالا نیز زنانی زیادی را میشناسم که در قسمت قاعده گی شان حتی زمانی که برای اولین بار با آن مواجه میشود هم نمیتواند هیچ حرفی درباره اش بگویند. چون احساس شرم می کنند و یا هم به دلیل نداشتن اطلاعات در باره آن، دچار اشتباه فکری شده و به این باور می شوند که اتفاق بدی برایشان رخ داده.و این دلیل می شود که مدتها با ترس و دلهره وحشتناک دست و پنجه نرم کنند. آنهای هم که در خانواده های به اصطلاح روشن فکر تری زندگی می کنند هم از این گفت و شنید ها در امان نیست. حرف های ساده و اندک که میدانم همه دختران یکبار در عمرشان شنیده است اینست که می گویند:«چیزی نیست که بخاطرش اینقدر داد و بی داد کنی» گفتن این حرف و امثالش ساده است ولی پیامد های مخربی روی ذهن دختران دارند که هیچ کسی متوجه نیست. حتی در بعضی از خانواده ها ما شاهد نجس پنداشتن زن در حین عادتت ماهوار استیم که حتی باید دسترخوان و غذا خوردنشان از دیگر اعضای خانواده جدا باشد.
و درد ها و رنج های دیگر از زنان این سرزمین ازدواج های اجباری، کودک همسری، خودکشی، خشونت، شکنجه،قربانی کردن آرزوها، امیدها و خوشی ها به پای یک مرد بی عرضه مثل سلطان. نماز و روزه گرفتن های اجباری، محدودیت در آموزش، محدودیت در کار و اشتغال، خشونت های اجتماعی، محدودیت در آزادی رفتوآمد، نبود صدای اجتماعی و سیاسی، فشارهای روانی و افسردگی، فقر و وابستگی اقتصادی، تبعیض جنسیتی، کمبود حمایت قانونی و سالها همبستر بودن با یک مرد سادیسمی، که در کتاب روشنای خاکستر به خوبی از این ها یاد شده است تنها رنج و رنج زهرا نه، بلکه درد چندین میلیون زن و دختر در افغانستان است. که برای زند ماندن شان باید حق سکوت بیپردازند.
و در آخر خوشحالم برای زهرا که راه مسیرش جدا بود از میلیون ها زهرای که امروز این وطن گیر افتاده است و مجبورند به مدت سالهای نا معلومی مهر سکوت بر دهان شان بیبندند تا زنده بمانند. به امید روزی پایان روشنایی خاکستر برای میلیون ها زن و زهرای این سرزمین. به امید روزی که زن و رنج هایش سانسور نشود.
314
با گذشت هر لحظه، گلثوم بیشتر جیغ میزد و گریههایش پر سوز تر میشد. مادرش از خانه بیرون شد و دید که من دارم این صحنهها را تماشا میکنم. با چوبی شتابان به سویم روانه شد و گفت: تو اینجا چه میکنی او دختر، باش مه بیایم قدت کار دارم؟ اما من مجالش ندادم و به بیرون گریختم. شاید میخواست مرا بزند اما من گریختم و تا خانهی قریهدار با یک نفس دویدم. قریهدار را خواستم و گریهکنان ماجرا را برایش گفتم. همهی داستان را برایش تعریف کردم. گفتم برادران گلثوم میخواهند او را بکشند، وقت زیادی نمانده است و باید برای نجات گلثوم بریم. قریهدار نیز چند نفر مویسفید را باخبر کرد و با من شتابان به سوی خانهی گلثوم رفت.
تمام راه قلبم داشت تندتند میزد، گریه میکردم و با خود دعا میکردم که گلثوم را چیزی نشده باشد. آنقدر سریع قدم برداشته بودم که وقتی به خانهی گلثوم رسیدم، دیدم نفسم کوتاهی میکند و گلویم دارد بشدت میسوزد. زمانیکه به آنجا رسیدیم برادران گلثوم با دیدن ما پا به فرار گذاشتند و از طریق بامها به جاده رفتند. عین رفتن شان متوجه شدم که دست برادر بزرگش خونی است و برادر دومش نیز در دستش بوتل تیزاب دارد . ترسیدم و با ورخطایی در اتاق گلثوم را باز کردم، که ایکاش هرگز باز نکرده بودم. آنچه من آنجا دیدم بدتر از کابوس بود. همهجا را خون گرفته بود، گلثوم کبود گشته بود و صورتش قابل شناسایی نبود. زخمهای زیادی در تن داشت، چون او را بیحد شنکجه کرده و تمام صورتش را با اسید نابود کرده بودند. همهای مردم جمع شدند، قریهدار و بقیه مردان گلثوم را عاجل به کلینیک بردند، ولی فایدهی نداشت. گلثوم دیگر روح در تن نداشت و نفس نمیکشید. داکتران گفتند که او را تیزاب داده اند و با دادن تیزاب به قتل رسیدهست. آنها نتیجه معاینات گلثوم را به ما دادند و در نتيجه نوشته بود که" مریض دچار اختلالات هورمونی است، که باعث پس افتادگی عادتماهوار( پریود) و بزرگ شدن شکم مریض شده است و این مشکل با یک عمل سادهی جراحی حل میگردد."
نویسنده # آرزو نوری
314
گلثوم دختر کاکایم پیش از آنکه ازدواج کند، حمل گرفته بود. مردم همه میگفتند که شکمش هر روز دارد بزرگتر میشود. از این شایعهها، مادرم خیلی ترسیده بود و کمتر مرا به بیرون از خانه اجازه میداد. مدام برایم میگفت که:" احتیاط کو او دختر که یک وقت مثل دختر کاکایت نشوی و آبروی ماره ببری. هوشیار باش که لکه ننگ ده دامن خانواده ما نشوی. میبینی او خو فاحشه و بدکاره بوده که عروسی ناکرده حمل گرفته و روزبهروز شکماش بزرگتر میشه! اما مه به تو شیر حلال دادم پس احتیاط کو."
هرچند من شکم دختر کاکایم را از نزدیک ندیده بودم، اما از حرفهای مادرم و شایعههای که در بین مردم بود، خیلی ترسیده بودم. گاها با خود میگفتم که شاید دروغ باشد و گاهی نیز از خود میپرسیدم: اگر حقیقت داشته باشد چه؟
تا اینکه یک شام دختر کاکایم را دیدم، داشت آهستهآهسته از کوچه ما میگذشت. شکمش به واقعیت بزرگتر شده بود و چنان به نظر میرسید که پنج یا شش ماهه حمل داشته باشد. با دیدن شکمش، تنم سرد شد و عرق همهی وجودم را فرش کرد. داشتم با ترسولرز، همینطور از سوراخ دروازه حویلی نگاهش میکردم که مادرم آمد و با این سوالهایش "او دختر پیش دروازه حویلی چه میکنی!؟ از پشت دروازه چه ره سیل داری؟ نمیشرمی کلان دختر. برو! زود داخل خانه برو!" مرا از دروازه دور کرد و به داخل خانه رفتم. از ترس تنم میلرزید، با خود گفتم: هی خدایا! یعنی واقعیت داشته؟ ولی گلثوم که فقط شانزده سالش است. یعنی چه که خود بخود حامله شده؟ خودبخود خو کس حامله نمیشه! یعنی واقعا گلثوم دختری بدی بوده و ما نمیفامیدم. اما مه باور نمیکنم که او بد بوده باشه! مه گلثوم ره میشناسم خیلی دختری خوبی است ....
سوالهای زیادی در ذهنم داشتم که مانند موریانه مغزم را میخوردند و بعد از ختم یک سوال، سوال دیگری به ذهنم ایجاد میشد. ولی هیچ جوابی برای این سوالها نداشتم. هفتهها گذشت و من از ترس به خانه ماندم تا نکند من نیز مانند گلثوم بدنام شوم. خوب به یاد دارم، بعد از هفتهها دل به دریا زدم و یکروز صبح به خانهی گلثوم شان رفتم. میخواستم بدانم قضیه گلثوم چطور شد؟ وقتی آنجا رسیدم، دروازه حویلی شان باز بود. با دلهرهی زیاد داخل حویلی شدم. تا پایم را به حویلی گذاشتم، صدای مادر گلثوم به گوشم رسید. نمیدانم به کی میگفت، ولی داشت میگفت: " خاک به سر ما شد، آبروی ما رفت، خواهر تان بد کاره برآمد. او حامله شده، اوایل فکر میکردم چون چاق شده شکمش بزرگتر شده، اما حالا که بیش از حد شکمش بزرگ شده و مریض(پریود) هم نمیشه، اطمینان پیدا کردم که او حامله شده. یک ماه است که از خانه بیرون نشده! دیروز از کلگی پُت، گلثوم ره به داکتر بردم. داکتر وقتی گلثوم ره معاینه میکرد ناراحت به نظر میرسید. گویا داشت چیزی ره از مه پنهان میکرد. هر نوع معاینه که بگویی کرد، اما جواب قانع کنند بریم نداد، به مه گفت که مشکل مریض در نتیجه ذکر میشه و شما دو روز بعد پشت نتیجهی معایناتش بیاین. اما فامیدم که داکتر دروغ میگه! فامیدم که کدام چیزه از ما پنهان میکنه! از برای خدا بچیم! رویم پیش مردم سیاه شد. بینیام بریده شد، باید یک کاری کنیم و یک چاره بسنجیم. اگنی دیگه در بین مردم روی و آبروی نخواهد داشتم. اصلا اگر صبح یا دیگه صبح طفلش به دنیا بیایه باز چه خاک به سر کنیم؟ از برای خدا مردم چه خاد گفت ماره؟ یک چاره کنین بچیم! ای لکه ننگ ره پاک کنین ...
پیش رفتم تا ببینم مادر گلثوم با کی چنین زاریکنان حرف میزند. چادریام را کمی عقب کشیدم و از پنجرهای اتاق به داخل نگاه کردم. دیدم که مادر گلثوم دارد با پسرانش حرف میزند. برادران گلثوم همه خشمگین بودند. از شدت قهر دستهایشان را مشت کرده و به حرفهای مادرشان گوش میدادند. یکی از آنها مرا دید که دارم از پنجره نگاه شان میکنم. تا بسویم نگاه کرد، ترسیدم و از پنجره دور شدم. در گوشهای از حویلی ایستادم تا ببینم آنها میخواهند چه کار کنند. فکر میکردم که شاید بیایند و مرا از حویلی شان بیرون کنند. اما هیچ کس از اتاق بیرون نشد. گویا بودنم برایشان ارزشی نداشت. پس همانجا ماندم و تماشا کردم. ماندم تا اگر گلثوم در خطر بود، کمکش کنم. چون قلبم میگفت که گلثوم در خطر است.
بعد از اتمام صحبت شان، دیدم که برادران گلثوم دارند با غضب به سوی اتاقی میروند که گلثوم در آن است. داخل اتاق رفتند و در اتاق را قفل کردند. صدایشان را میشنيدم که فحش حرامی، فاحشه، لکه ننگ و حرمزاده را به گلثوم میدادند. لحظهای نگذشت و فریاد گلثوم بلند شد. صدای زجههایش در سراسر حویلی میپیچید. با گریه و زاری برای شان میگفت که: نزن! نزنی بیادر! به خدا جان مه هیچ کاری بدی نکردم. نمیفامم شکمم ره چه شده ولی به خدا که مه کاری بدی نکردم. جانم خیلی درد میکنه. چند روز است درد دارم، لطفا نزنین مره خیره! از برای خدا ....!
314
به نظر من سطح سواد آخوند های ما خیلی کمه مثلا امروز که میمامدم طرف خانه از مسجد صدای سخنرانی آخوند مان را میشنیدم که میگفت جمهوری اسلامی و خامنه ای فلان کار کرد و فلان.. بعد یهو شروع کرد از بد گفتن به غرب. بعد قصه ادیسون و مادرش را شروع کرد که فلان کرده و فلان کرده... اصلا من نمیفهمم به چی اعتقاد دارند که اینطور سخرانی میکنن سر ممبر یا مسجد اصلا یک دفعه طرف داری میکنن و یک دفعه بدگویی میکنن. یکبار از دانشمندان و فلان و فلان اش نام میکیرند و مردم را تشویق میکنن که علم و دانش را از غرب بیاموزند یکبار میکویند فلان کار کرده غرب در حق ما چطور کرده و فلان...
حالا کاری به خوبی و بدی غرب و اینا ندارم ولی میخواهم بگویم که مردم ره گیج میکنن... اصلا نمیفهمم مردم ره به چی تشویق میکنن. اصلا مه فکر میکنم یادشان میره وقتی سر ممبر بالا میشه که چه بگویه و حرف های که خودیشان میزنند که در آخر یاد خویشان هم نمیمانه. آدم میمانه چی بگویه واقعا... و تمام این حرف ها منشا از بی سوادی و مطالعه کم شان میگیرند من فکر میکنم.
314
نه اینطور نیست دیگه
چند روز ورکشاپ داشتیم بخاطر پلان های زنا و اینا نشد روزا بروم. امروز هم کمی مریض بودم. و شب ها ساعت یازده و اینا خواندن است خیلی ناوقت میشه چون مه درس دارم از طرف شب رفته نمیتانم. دیگرا میره از خانه به جایی من☺️😊
حالا شما تهمت بی دینی نزنید 😊
314
اره بچا میگیریم ولی مه هنوز نرفتیم از اول محرم تا حالی. صبح قصد دارم بخاطر عاشورا بروم. باز بریتان عکس میمانم
314
مثلا من فکر میکنم عروسک فروشی، گل فروشی، کتابفروشی، قهوه خانه اینا خیلی شغل های قشنگی هستن برای زنان، و به زیبایی و زنانگی زن ها بیشتر می کاهد.
شما چه فکر می کنید؟
314
در پل سرخ کابل دل بی قرارم می تپد
در هوای دشت برچی عشق یارم می تپد
بیشتر چیزهای شبیه شعر را در کتابچه ام مینویسم اینجا به اشتراگ نمیگذارم. مثلا ادامه این شعر که امروز نوشتم... البته اگر دوست داشتید میگذارم😊☺️
