نوشین شادفام
前往频道在 Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
显示更多未指定国家未指定类别
314
订阅者
-124 小时
-17 天
-1130 天
帖子存档
314
جالب است،مه از دوران مکتبم هیچ چیز به یاد ندارم جز یک شعر که استادم همیشه بری ما میخواند، انگار قرن هاست از مکتبم دور شدیم😢
این شعر
دیگرا رفت به مریخ و سیاره رسید
ما هنوز پینه بر پالان خر میزنیم
حالا این شعر را با پوست و استخوانم میفهمم، و دو روز است با خود تکرار میکنم. میگه در هر کاری حکمتی نهفنه است، راست است با تکرار کردن این شعر، شعرهای زیادی در ذهنم قطار میکشه ولی حوصله نوشتن اش را ندارم...
اه چه نسل غمگینی استیم ما در نوزده سالگی چنین بی حوصله ام.
314
من زین کابوس تلخ شبانه خستهام
از سکوت کوچههای پر شرر
از صدای مردگان در گوش شهر
از امیدی گم شده در زیر قهر
طفلها با گریه خو دارند، نه خواب
نان شده افسانهای چون آفتاب
جای لبخند زخم بر رخسار ماست
مرگ هم گاهی پناه بیصداست
مادری با چشمی از آه و فغان
میکشد بر شانهاش داغ جوان
دختری با دفتر شعر و دعا
در حیاط مدرسه گم شد بیصدا
ای فلک! گر گوش داری گوش کن
در دل این خاک خون را خاموش کن
یک سحر از ما بپرس احوالمان
یا کمی رنگین کن این سیهفام زمان
زندهایم اما به رسم ایستادن
نه به شور و نه به شوق و نه به خندیدن
آه! اگر باران شوی بر خاک ما
سبز خواهد شد دلی در خاک ما
شادفام
314
دل از کنج خانه کندم و امروز راهی بازار برای خرج و خرید شدم در دکانی که مشتری همیشگیاش استم با چند نفر از دوستان فامیلی روبرو شدم که دخترشان معلم است و قرار است هفته آینده حلقه نامزدی بر دست کند؛
موقع خرید لباس،داماد سه چهار بار چین تعجب بر پیشانیاش خورد و رنگ و رخسارش عوض شد عروس لباسی به قیمت ۱۶۰۰۰ افغانی برای خودش کنار گذاشت و برای پنج نفر از اعضای خانواده اش به قیمت ۳۰۰۰۰ افغانی لباس خرید کرد که بهای همه را باید داماد بخت برگشته پرداخت می کرد البته هنوز شش هفت نفر از اعضای خانوادهاش که قرار بود برای شان لباس بخرد،طلا،و سایل آرایشی و باقی محلفات سری جای خود مانده بود.
راستش طاقتم طاق شد کنار گوش عروس گفتم کمی منصفانه خرید کن یک لباس انقدر ارزش ندارد.
باور کنید یک نگاهی طرفم کرد که میترسم بعد از این کابوس شبهایم شود😁😁
تا دیر نشده محل ره ترک کردم و خودم ره به محل امن رساندم و امیدوارم این عملم باعث نشود که در جمع ترد شدگان از محفل باشیم و دعوت مان نکند😁😁
پ.ن:اگر همین اکنون من در یک جمع زنانه بگویم عزیزان شما اجناس خریداری شده اید.و مردان صاحبان شما استند.می توانند سرتان حکمرانی و حکمروایی کند.همه شاید سنگسارم کنند اما در چنین روزها و محل های خودشان و ماهیت انسانی خود را فراموش می کنند.
314
گفتمش با خندههایت عالمی ویران شود
خندهای کرد و دلم لرزید و گفت از دست تو
گفتمش یک عمر اگر عاشق بمانم باک نیست
عاشقانه گونهام را بوسید و گفت از دست تو
گفتمش یک لحظه بی تو زندگی معنا نداشت
لحظهای در چشم من تابید و گفت از دست تو
گفتمش دستان گرمت مرهم زخم من است
لب گشود و بوسهای بارید و گفت از دست تو
گفتمش می شود هر شب تو را در خواب دید؟
چشمکی زد،خواب را بوسید و گفت از دست تو
گفتمش هر شب هوای دیدنت دارم به سر
دیدنش را لحظهای بخشید و گفت از دست تو
گفتمش این شعرها هر واژهاش از تو پر است
پلک زد با ناز و لب خندید و گفت از دست تو
گفتمش دیگر چه باید گفت تا باور کنی؟
جان به جانم کرد و نرم خندید و گفت از دست تو
گفتمش در شعر هایم پر شدی چون واژهای
بین هر مصرع نفس پیچید و گفت از دست تو
گفتمش این شعرها پایانش فقط با تو خوش است
خود ورق زد دفترم را دید و گفت از دست تو
گفتمش ای جان من،در من بمان،از من مرو
ماند و ماند و ماند،لبخندید و گفت از دست تو...
#زینب احمدی پاینده
شادفام
314
همان گونه که همه میدانیم، پس از سقوط دولت پیشین، طالبان دروازههای مکتب، دانشگاه، پارک، کار و حتی ساده ترین حقوق انسانی را به روی زنان و دختران افغانستان بستند.در مدت یک هفته بیشتر و یا کمتر،آرزو های هزاران دختر،زن،مرد، کودک را خاموش کردند.
من نیز یکی از همان هزاران دختری بودم که رویاهایش ناگهان در میانهٔ سال تحصیلی نیمهکاره ماند. آن زمان متعلم صنف نهم بودم.و روزی که دیدم مکتب ها بسته شد.انگار جهان روی شانههایم فرو ریخت...
اما با تمام این محدودیتها، تسلیم نشدم. و نگذاشتم این ویرانی مرا با خود پایین بکشد.در این پنج سال، در سایهی تاریکترین روزها، باز هم چراغ امیدم را روشن نگه داشتم.
رو آوردم به کورسها و مکتب آنلاین، با انترنتی که هر روز قطع و وصل میشد، با برقِ ناپایدار.راستش گاهی وصل شدن در این صنف ها برایم بسیار دشوار می شد مثل نفس کشیدن در زیر آب. با دل ناپایدارتر خانواده، و جامعهای که از هر طرف ما را به سکوت، خانهنشینی و تسلیم شدن دعوت می کنند.و حاکمان که هر روز تیشه به ریشه دانایی می زنند.
ولی ایستادم،با رنج های فروان، با شبهای طولانی و بیخوابی، و حالا بعد از پنج سال تلاش در دل تاریکی،بهار و روشنایی این پنج سال رسیده با درجه عالی ارتقا پیدا کردیم.و نتیجهاش را با چشمانم میبنم.خدا را شکر.
پ.ن:این فقط آغاز راه است...
شادفام
314
وقتی «صد سال تنهایی» را ورق زدم، فهمیدم که من هم مثل «مردی به نام اوه» در میان این همه آدم، تنها ماندهام.
«زنان کوچک» دورم را گرفته بودند، اما من دل در گروی «عشق در زمان وبا» داشتم، بیآنکه بدانند.
در شبهای «قلعه حیوانات»، صدای «وجدان زنو» در گوشم میپیچید که شاید اگر «پیرمرد و دریا» را زودتر میفهمیدم، اینهمه «کوری» به بار نمیآمد.
اما افسوس، در «دنیای قشنگ نو» که همه چیز مصنوعیست، حتی «طاعون» هم به وقتش نمیکشد.«مرشد و مارگاریتا» هنوز به گناه نیندیشیده بودند که «خدای چیزهای کوچک» گریهاش گرفت، و من همچنان در «بر باد رفته»ای ایستادهام که پایانش را «پستچی» هم نیاورد،
شاید چون دیگر هیچکس برای «نوشتن در تبعید» نه کاغذ دارد و نه وطن.
شادفام
314
سیاست مدارها اگر باهم به توافق برسند دارای مان را میگیرند.و اگر به اختلاف برسند جان مان را...
314
از این به بعد اسم کانالم و نوشتههایم را به (نوشین شادفام)تغییر می دهم،امیدوارم احساس بیگانگی نکنید.🥰
314
گاهی اوقات از سر بیکاری و یا هم از سر کنجکاوی در کانال های پر طرف دار تلگرام سر میزنم آنجا نوشته گر چه های از من بدتر می نویسند که اغلب دختر استند؛
از کنار دلنوشته ها که بگذریم به رومان های که محصول تخیل آنها است میرسیم؛
اکثر این رومان ها عاشقانه و شخصیت اصلی آن نیز یک دختر است،دختری محجب،با ظاهر زیبا وتا دلتان بخواهد دوست داشتنی،قابل ترحم،مودب و موقر؛با داشتن یک پدر سنگدل و نامهربان،و یا هم برادر بسیار خشن و دست بزن.
و در نهایت دختر بعد رنج و الم کشیدن دعا و نیایش شبانه و روزانه با یک جنتلمن سیاه موی آبی چشم که بسیار غیرتی،دلسوز،عاشق پیشه،پولدار،رمانتیک ومغرور هم است روبرو می شود و بعد کلی هی میدان و طی میدان پسر موفق می شود دختر را از پدرش به قیمت بسیار گزاف بخرد و انتقال مالکیت دختر از پدر به قهرمان جدید صورت میگیرد قهرمان داستان خوشبختی را باند پیچ کرده دو دستی تقدیم دختر می کند.
این قصه پردازی ها روایت گر ذهنیت دختران نسبت به ماهیت وجودی خودشان است؛این ذهنیت سازی های که بیشتر از طریق آموزه های مذهبی،فلم و سریال ها‹‹هندی›› و قصه ها و رومان های تخیلی وارد افکار زنان می شود بنیان مرد سالاری را مستحکم تر کرده و از زنان و دختران موجودات مفلوک و مفلوج کی متکی بر یک مرد است می سازد.
پ ن: قبل از رسیدن به حساب دیگران به حساب خویش برسیم؛مرد سالاری بقایش را بیشتر از ذهنیت زنان نسبت به خودشان میگیرد،به خودمان باورمند باشید.🥰
314
می گوید در یک زمستان سرد:
کلاغ غذا نداشت که به چوچه هایش بدهد،و چوچه هایش کم بود از گرسنگی از بین بروند!
کلاغ بیچاره مجبور میشه که گوشت بدنش را کنده و ذره ذره به چوچه هایش بدهد تا زنده بماند!
زمستان تمام شد و کلاغ بیچاره داستان ما مرد...
چوچه هایش همه زنده ماندن و به هم می گفتند که:
خدا را شکر که کلاغ زودتر مرد!
خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم!
حکایت خیلی از آدم هاست.
314
از خود خواهر و مادر نداری؟
گوش هایمان با این کلمات خیلی آشناست ناموس و ناموس بازی های بی خود و بی جهت که بانی و باعث خیلی از خشونت هاست و سالها در ذهن ما کاشته شده.
در جوامع که زن را ‹‹ناموس›› می دانند،ارزش او نه در شخصیت و اختیارش،بلکه در ارتباط با مردان خانواده تعریف می شود.این طرز تفکر،پیش از آنکه زن را محافظت کند،او را در قفسی از کنترول و قضاوت نگه میدارد.
وقتی زنی مورد تبعیض قرار می گیرد،کمتر کسی از درد و آسیب روحی و جسمی او سخن میگوید.در عوض بحث اصلی این است که ‹‹آبروی›› خانواده چه می شود.گویا که مسله اصلی نه رنج قربانی،بلکه موقعیت مردان آن خانواده است.به همین دلیل،بسیاری از زنان به جای حمایت سرزنش میشوند.مجبور به سکوت می گردند،و حتی خودشان را مقصر می دانند.
در ماجرای مزاحمت های خیابانی،به جای آنکه بپذیرند،هر زنی حق دارد.بدون آزار در جامع حضور داشته باشد.
مردان.حتی شماری زیادی از زنان با جملههای مانند ‹‹از خود خواهر و مادر نداری؟›› به متجاوز هشدار می دهند.
یعنی اگر زنی ‹‹متعلق›› مردی نباشد،تعرض به او قابل قبول است؟چرا باید کرامت زن را تنها از دریچه پیوندش با مردان سنجید؟
این نگاه در ازدواج هم دیده می شود.بسیاری از خانواده های زمانی که مردی همسرش را کتک میزند یا به او خیانت می کند. به جای حمایت از زن، به او توصیه می کند ‹‹بسوز و بساز›› چون ‹‹آبروی›› خانواده در طلاق زن است،نه در ظلمی که به او می شود.زن باید تحمل کند تا مبادا خانوادهاش بدنام شود. گویی که او نه یک انسان،بلکه سپر حیثیتی دیگران است.
در ماجرای قتل های ناموسی،مردان که زنان خانواده را به بهانه ‹‹حفظ غیرت››می کشند.اغلب از مجازات سنگین فرار می کنند، زیرا جامعه آن را ‹‹مدافع شرافت›› میداند.در واقع،جان زن در برابر آبروی مردان هیچ ارزشی ندارد.
تا زمانی که زن به عنوان یک فرد مستقیل،صاحب حق و اختیار دیده نشود.نه امنیت او تضمین میشود، و نه عدالت برایش معنا دارد. زن، ناموس کسی نیست؛او یک انسان است،با کرامت،حقوق و آزادی های که نباید قربانی تعصبات پوسیده شود.
314
یک دورانی بود،دوستانی داشتم.که کلمات فارسی را به انگلیسی می نوشت،برایمان پیام میکرد.از این جماعت به حد کافی نجات پیدا کرده بودیم،که سر و کله یک جمع دیگر پیدا شد که تا قندهار نرفته، لهجه تهرانی را،از خود تهرانی ها غلیظ تر صحبت میکرد.این جمع را نیز درک کردیم و گفتیم تاثیرات رسانه ها سریال های ایرانی و دوبلاژ سریال ها و فیلم های خارجی به لهجه تهرانی است،
حالا غم تازه که گریبان دلم را گرفته این است که دوست تقریبا صمیمیام کمتر از دو ماه میشه که نامزد شده،نامزدش ده آلمان زندگی می کند این بند خدا تمام استوری های خوده به زبان آلمانی می نویسد😁😁 حالا ما از بیم آینکه مبادا طرف فکر کنه به نامزد خارجیاش حسادت می کنیم گفته نمی توانیم که سلو خلیفه تا شدنی داریم😔.
شما اگر مسجد می رویید برای دوستان منم از خدای تان کمی ظرفیت طلب کند لطفا😊
