نوشین شادفام
前往频道在 Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
显示更多未指定国家未指定类别
314
订阅者
-124 小时
-17 天
-1130 天
帖子存档
314
امروز،از همان دم صبح،بد شروع شد.مادرم آمد و از پشت پنجره،صدا زد:‹‹بچیم،زینب. بخیز.که دکانت را دزد زده...››
با چشمانی نیمه باز گفتم:‹‹مادر،آزارم نتی.ده ای گل صبح!››
گفت:‹‹نه بچیم،راست میگم...››
بلند شدم.لباس هایم را پوشیدم و رفتم.دیدم راست بوده.سه قفل،هر سهاش شکسته بود،همه چیز بههم ریخته و گدو ما گد.
همسایه ها هم می آمدن.می دیدن.سری میجنباندن.و می رفتن...
راستش در نوزده سال عمرم،اولین بار است چنین چیزی میبنم،تقریبا ۱۱ سال می شود در بیرون کار میکنم.ولی این اولین باری است دوز ها دوکانم را غارت کردهاند.دکانی که سالها خودم تلاش کردم و زحمت کشیدم و از آبله دست خودم جور کردم. و از اینجا در آمد شخصی خودم را داشتم و شاید و کاش هایم را نیز گاهی به این دکان بند می کردم... و باید بگویم،تنها پناه و پشتیبان مالیام بود.امروز رفت به دست دوزها...
بعد از آمدن طالب ها دوزی و مادوزی کم نشده که هیچ،بدتر و زیادتر هم شده،یکی خانهاش غارت می شود،یک دکانش،یکی موتر سایکلش،یکی موبایل و کیف پول و... و همه بخاطر یک درد هست"گرسنگی". نه کاری برای مردم هست و نه نانی.جوانا همه در این کشور بیکار هستند،با مدرک های تحصیلی لیسانس،ماستری و دکترا.بعضی هایشان رفتهاند در ایران و پاکستان به کار های ثقیل مصروف اند و آنهای هم که در وطن هست رو آورده اند به دود و دم.و خانم ها هم خانه نشین هستند،هیج کاری در ادارات و دفتاتر برایشان داده نمیشود.آن عدهای از مردم که در بازار های بی رونق این روز ها دست فروشی میکنند.چیزی گیر شان نمیآید،با روز صد افغانی که نمی شود،یک خانواده ۱۰ نفری را چرخاند.ناگفته نماند.معتادین هم زیاد شده اند دست شان هم به کاری گیر نیست و جز دوزی راهی نمی بینند.و مقصر تمام این ها حکومت است.حکومت طالب.
خلاصه که شکم گرسنه که نعره بکشد،گوش،صدای وجدان را نمیشنود...همین می شود.
پ.ن:از این نوشته،هدفی ندارم.نه شکایت و نه گله.چون اولین باری بود چنین اتفاقی برایم افتاده...این نوشته هم بماند در قالب کلمات به یادگار
زینبـ
314
استاد انگلیسیام از آنسوی دنیا،از امریکا کارخانگی داده بود:
‹‹در مورد قدرت زنان افغانستانی بنویسید،هر چه که می خواهید:مقاله،داستانک،روایت...
و روز بعد به زبان انگلیسی در صنف بخوانید.››
مانده بودم،در جواب این پرسش چه بنویسم.چطور برای کسی که این سرزمین را فقط در اخبار دیده،توضیح بدهم که"قدرت"در اینجا،چهار واژه نیست،یک عمر زندگیاست؟
چگونه بنویسم؟ چگونه برای کسی که نه اینجا را دیده و نه در این خاک نفس کشیده،بفهمانم که قدرت زن افغان چیست؟
نمیدانستم،چه بنویسم؟از کجا شروع کنم؟داستانک بنویسم،دلنوشته،روایت،یا هم مقاله تحلیلی...
گیج و سر در گم بودم،که به یاد استاد الهام موسوی افتادم،(استاد صنف نویسندگی مان) چند روز پیش در صنف،تکلیف خانگیای داده بود:‹‹عکسی به دلخواه خود انتخاب کنید و داستانکی بر پایهی آن بنویسید.››
یادم هست،من چند واژه را بی قاعده کنار هم نشاندم،نمی دانستم چه نوشتهام—دل نوشته بود؟روایت؟دیالوگ یا تنها تکه از چند کلمه؟
فرستادم.
و او در پاسخ من،با همان لهجهی شیرین و هراتیاش گفت:‹‹زینب جان،تو باید همه کارت را کنار بگذاری و فقط بنویسی...››
در دلم گفت:کاش میشود...
نوشتن،در خلوتی خود،بی پیشانی اخمکردهی زمان،بی مسوولیت های زندگی،دیگ و جاروی گوشهی خانه....
اما زندگی این پیکر بزرگ طلبکار آسان نمی گذرد،که فقط بنشینی و بنویسی....
برای همین در پاسخ گفتم:‹‹استاد،کاش می شد...اما بار یک خانواده بر دوش من است،و نمیگذارد بیشتر به نوشتن فکر کنم.››
و او،باز هم با همان لهجه هراتی و آغشته با مهربانی گفت:‹‹من دارم دکترا می خوانم. خدا می داند درگیر مقاله ای هستم که باید اجباری نوشته شود و به مجله ارسال شود. رساله دکترای من می دانی موضوعش چیست: بررسی روایت های داستانی کودک و نوجوان افغانستان (1380-1400ه.ش). منبع ادبیات کودک کم داریم تو فکر کن با چه بدبختی دارم رساله کار می کنم. در همین موسسه که برایتان این صنوف را گذاشته از 8 صبح تا 4 عصر وظیفه دارم. دو دختر دارم که یکی صنف 5 است و بسیار درگیر درسهایش هستم و کمک می کنم پا به پایش و دیگری کوچک است. مثل تمام خانم های خانه دار دیگر وظایفی زنانه در خانه دارم. همان شست و روب و پخت و پز و مهمانداری. این وسط درگیر چاپ کتاب داستانم هم هستم. صنوف آنلاین هم برای دختران افغانستان می گذارم...
با تمام این ها اگر یک روز بگویم خسته شدم یا نمی توانم و ... همه می پاشد
باز بگویم یا بس است؟››
با شنیدن سخنان استادم،از خود شرمنده شدم.با خود گفتم:چگونه توانیستم آنگونه ساده و سطحی بگویم:"نمیشود."در درونم غوغایی برپا بود.بغضی گنگی.نه از روی ناتوانیام،که از کم فهمی لحظهی نسبت به عظمت زنانی چون او...
و امروز میخواهم بنویسم:زنان افغانستانی میتواند همزمان دکترا بخواند و مادری کند،می تواند کار کند و همزمان همسری مهربانی بماند.می تواند هم زمان هم خانه را سرپا نگهدارد،و هم مهمانداری خوبی باشد.ودر همین میان،از آن سوی مرز،با اینترنتی نه چنان پایدار،با تمام حوصله مندی،به ما نوشتن بیاموزد.او ساعت ها وقتش را وقف ما میکند،صبورانه،و با مهربانی تمام.او به ما می آموزد که چگونه واژهای را تراش دهیم ،جمله را بنشانیم،و چگونه حس را جاری کنیم...
در حالی که هزاران دغدغه و مشکیلات زندگی خودش را دارد...
آیا واقعا میتوان این حجم از ایستادگی را تنها "قدرت"نامید؟
آیا واژه قدرت،توان حمل عظمت زن افغان را دارد؟
آیا این همه تابآوری در دل جامعهای مرسالار و زن ستیز مثل افغانستان،در چند کلمه خلاصه میشود؟
یا وقت آن رسیده که نامی تازه برای این شکوهمندی بیابیم؟
نه نه...قدرت،کوچک است برای توصیف این همه شکوه.کاش می شود.واژهای فراتر از "قدرت"بیافرینیم،واژهای که بتواند بار تمام این رنجها،ایستادنها و جنگیدنها را بر دوش بکشد...
و من که اینجا در بامیان،رو به سوی شمامه ایستادهام و صدای او را از آنسوی مرز می شنوم.انگار در دشت خشکیده دلم،دشتی از سوسن می روید.انگار امید،چون جوانهای خجالتی،از خاک دلم سر میزند.انگار درون سینهام طویای دوباره بر افروخته می شود،که سالها دو عاشق و معشوق انتظارش را می کشیدند.انگار جشنی،با ساز و شوری با صدای احمد ظاهر در جانم برپاست....انگار صلصال و شمامه نه از سنگ،که از روح زنانی چون او ایستادهاند. انگار در قلبم،آبی به وسعت بندامیر به جوش می آید.انگار هر "انگاری"حقیقیست از درون من،که در آیینهی صدای زنی قهرمان،به خود آمده است.
آه،انگار غلغلهی فراموش شده،دوباره معمار شده است...
زینب
314
گلبخت سالها پیش ویران شده بود
عشق فقط رسواییاش را جار زد
دستش را گرفت و به خیابان برد
به مستها نشانش داد
به پیالهها نشانش داد
به سیگار و تنهایی پنجره نشانش داد
عشق آدرنالین گمشدهاش بود
حشیشها بیخود دود میشدند
گلبخت سالها پیش تجاوز شده بود
الت مردان دیگر
فقط زخمش را باز کردند
خون سالها پیش از آرزوهایش ریخته بود
پرده بکارتش در کودکی از نامش دریده شده بود
او در نه سالهگی از کابوسهایش باردار بود
اسپرمها فقط به پیدایش جنینش رنگ دادند
گلبخت از پنج سالهگی زن بود
وقتی روی ران ملای مسجد نشست
وقتی دستهایش را لای پاهایش برد
وقتی لبهایش را مردان فامیل بوسیدند تا برای روزهای پیریشان
شهوت بخرند
وقتی پسرعموی نوجوانش
دست برد به پاهایش
تا ببیند آلت زن چگونه است
او سالها پیش زن بود
سینههایش فقط منتظر بهار استخوانهایش بودند
تا برویند
گلبخت سالها پیش کشته شده بود
با سیلی پدر
با زخمهای زبان مادر
با چشمهای حریص مردان کوچه
با بسمالله ملای مسجد
با کشتار آرزوهای زنانهاش در سرزمین مردان
گلولهها فقط سالها دیر رسیدند به تنش
😢
314
و انسان ها طوری با ما برخورد میکند،که انگار آنها را خدا جور کرده و ما را نجار...
همتو نیست😁
314
و در ادامه با این سوال،میتانم به آن سلول سوال کننده مغزم بگویم که:ممکن است خداوند بند ناف را از همان آغاز در بدن حضرت آدم قرار داده باشد، نه به خاطر نیاز شخصیاش، بلکه بهعنوان ساختار زیستی که در نسلهای بعدی مورد استفاده قرار میگیرد. بدن آدم الگویی برای نسل انسانها بود، و بسیاری از ویژگیهای زیستی در بدن او به شکل کامل و برنامهریزیشده نهاده شده بود تا در روند تولید مثل طبیعی نسلهای بعد، کاربرد داشته باشد.
ولی هیچ مقاله یا نوشته رو نتانیستم در این مورد پیدا کنم،من را ببخش سلول سوال کننده عزیزم🙈😄
314
یک چیزی رو در این نقاشی ها دیدم،و یک سوال در ذهنم ایجاد شد...
اینکه اگر آدم و حوا مادری نداره پس چرا بند ناف داره؟
314
برایم نوشته بود:
محبوب من...
آدم چقدر میتواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند
از زرگران گرفته تا حومههای صلصال و شمامه را قدم بزند،
بر بلندای کوه بابا برود و قهوه بنوشد،
به هوتل آیخانم برود و طعم منتو لب سوز را بچشد
به هیاهوی بند امیر برسد و قهقهه بزند،
در غلغله بایستد، و قدامت بوداهای بامیان را تماشا کند...
اما من
در این آوارگی
سخت غمگینم...
زینب
314
هوا این روز ها در بامیان چنان سرد شده،که گویا نفس آدم به سینه نا رسیده یخ می زند.
امروز تصمیم گرفتم برای مقابله با این سرما و یخی،کلکین ها را پلاستیک بگیرم.
چند متر پلاستیک خریدم،و به خانه آمده و دست به کار شدم.
هاجر خواهر کوچکم،که هشت ساله است.پایین پنجره ایستاده بود و میخ ها(کوکه ها) را یکی یکی در دستم میداد.
درحال کوبیدن میخ در پنجره بودم که پرسید:
‹‹ زینب، به نظرت پلاستیک اضافه میکنه؟››
من که فکرم به پلاستیک بود،گفتم:
‹‹اره،فکر کنم خیلی هم اضافه کنه،چرا؟میخای کتاب هایته پوش بگیری؟››
قههه خندید و گفت:
‹‹نی زنبو جان،پوش چی؟ میگم اگه اضافه کد،بریم یک زیر شلوار و زیر پیرهنی پلاستیکی جور کو.زمستان امسال بسیار یخ است!››
یک لحظه جا خوردم،چکش در دستم ماند و از خنده، نزدیک بود از روی چوکی پایین بیافتم.
دهانم باز مانده بود از این پیشنهاد نابغه وار...😂
گفتم با شما هم،این چنین ایده های را شریک کنم شاید بدرد تان بخورد،و از یخی نجات یافتین...😄
314
ناگهان در قریه دیدم،دلربایی خویش را
پاک از خاطر زده، عهد و وفایی خویش را
دست در دستی کسی، بی اعتنا بر اشک من
پاک میکرد از لباش،رد بوسههای خویش را
دست او در دست یاری،خندهاش همچون بهار
کُشت در یک لحظهی تلخ، ماجرای خویش را
رفتم از کوی خیالاش،با دلی پرخون و درد
تا فراموشی سپارم،یاری بیوفای خویش را
لیک هر شب در خیالام، باز مهمان می شود
میکشد درخواب هم،بیرحم،پای خویش را
با نفسهایش هنوزم شعر می گوید دلم
گرچه دیگر دفن کردم بی وفایی خویش را
سنگدل بود و ندانست این دل دیوانه را
ریخت بر خاکستر من،روشنایی خویش را
او گذشت از عشق،اما من هنوزم در غماش
می سرایم با جنونی، نارسایی خویش را
عهد ها را او شکست و رفت،چون بیگانهای
تا بسازد بر لب دیگر،رضایی خویش را
من ولی در کوچههای خالی از لبخند او
می برم با گریههای شب،جدایی خویش را
گفتمش"برگرد" اما رفت بی برگشت و رد
دفن کرد آن لحظهها،بی انتهائی خویش را
دل برید از من،ولی از خاطرم بیرون نشد
با خودش برده تمام عاشقایی خویش را
مثل شعری نیمهجان افتاده در دست باد
برده با لبخند سردش ناخدایی خویش را
او رها کرد و من اینجا ماندهام با یک غزل
تا بخوانم در سکوتش ماجرایی خویش را
گرچه سوخته آشیانم در هجوم بی کسی
باز هم بخشیدهام، آن آشنایی خویش را
زینب
314
گاهی فکر میکنم در پستوی جمجمهام، زنی نفس میکشد
با چشمانی شبیه دو پنجره
و دهلیزی تاریک از اندوههای موروثی
صورتی از شکل فریادهای بلعیده شده
خندههایی که در گلو پوسیدهاند
و دلی که در سرزمین بیوفایی
پرچم شکست برافراشته است.
آزادی انگار در قلبش کپک خورده
ولی امید، این واژهی چهارحرفی
هنوز در معبر مغز مهآلودش
با صدای تقتق گامهای وهمانگیزش مینوازد
در خلوت شبهای بیفانوس
نامش را با بغضی فلکسوز میسراید
و هر ذره از این حجره
عطرش را در خفا میپرواند
پنجره نیز با هر نفس باد
مرثیهای نانوشته از امید را بازگو میکند...
گاهی فکر میکنم اینگونهام...
زینب
314
سلام دوستان
امروز بعد از ظهر متوجه شدم که ۸۱ اکونت فیک به کانالم اضافه شدهاند.و کسی این اکونت ها را عمدا به کانالم اضافه کرده و بعد از طریق یک روبات ناشناس برایم پیام فرستاده با این جمله:"هزاره کک ممبر ها را دیدی؟"
بعد از برسی دیدم که من چهل پنج ممبر واقعی داشتم،اما حالا بعد از حذف کردن اکونت های فیک همچنان ۶۵ در لیست دیده میشود.
خواستم با شما شریک بسازم که اگر مشکیلی در کانال یا فعالیت هایم به وجود آمد،لطفا در جریان باشید...!
ممنون از توجه و همراهی تان!❤️
314
صبح، مثل هر روز از پشت پنجرهها سرریز میکند. نور آرام به دیوارها میخزد و آدمها از خواب میجهند. گویی که زندگی بیآنها معطل مانده باشد...
خیابانها پر میشوند از گامهای شتابزده، لبخندهای تصنعی و سلامهایی که بیشتر از آنکه معنا داشته باشند، رسماند.
من… هنوز به بستر خود خزیدهام. شبیهای سنگی در بستر رودخانه، که آب بر او میگذرد بیآنکه تکانش دهد...
نه اشتیاقی برای دیدن جهان دارم و نه توانی برای تحمل چهرههایی که جهانم را احاطه کردهاند. همچنان امید، مثل رشتهای باریک از دستم لغزیده و در رفته است...
ساعت که از نه میگذرد، به زحمت بندهای نامرئیای را که مرا به رختخواب بسته، پاره میکنم. و اینجاست که «برخاستن»… این واژهای ساده، وقتی پرهایت را بریدهاند و بر پاهایت زنجیر اندیشههای پوسیده بستهاند، به عملی قهرمانانه بدل میشود!
دقیقاً شبیهای هر صبح دیگری، سرم سنگین است و چشمهایم، این دو گوی خسته، از نور تند خورشید میسوزند. دستی به موهایم میکشم؛ به رگههای سپید که در میان بیستسالگیام زودتر از موعد شکفتهاند.
آبی به دست و صورتم میپاشم، چیزی از یخچال برمیدارم. (البته اگر باشد...)و سپس خود را به آینه میرسانم؛ آینهای که پسرعمهای مرحومم برایم از کندهار آورده بود. خودم را که نگاه میکنم، حس میکنم در حقیقت، دختری در آن سوی آینه، من نیستم؛ غریبهای است که فقط نام مرا دارد....
کم کم، حجاب را بر تن میکنم و از خانه بیرون میروم. همین که پایم به کوچه میرسد، نگاههای سنگین آغاز میشوند؛ هرچند به کل این نمایشها بیمیلام....
بلاخره کوچه منتهی به جادهای عمومی میشود و آنجا، منتظر موتر میایستم. و بعد با خود فکر میکنم: این چرخهی بیدارشدن، شستن، پوشیدن، رفتن… آیا واقعاً زندگی است یا فقط تمرین مرگ در قالبی آهسته؟ اگر اختیار با من بود که در بستر میماندم، لقمهای بیتکلف میخوردم، کتابی برمیداشتم و در میان سطرها گم میشدم. بعد، سیگاری روشن میکردم، موسیقیهایی از سبکهای مختلف را گوش میسپاریدم و آرام به خواب بازمیگشتم. (اکثراً، میخواهم آنقدر بخوابم که خوابیدن معنای خود را از دست بدهد.)
عصر که بازمیگردم، تنم از بودن خسته است. در گوشهای مینشینم و چشمهایم را میبندم. لحظهها میگذرند و من روزم را، زندگیام را، تکهتکه مرور میکنم؛ هرچند به تماشاگر تئاتری میمانم که نقش اولش را نمیخواهد...
با شنیدن صدای پدر برای حاضر شدن در سفره، از خلسه بیرون میآیم و بعد از غذا، خواب صدایم میکند. اما درسها، قرصها، روتین شبانه و شبکههای اجتماعی مثل شکارچیانی حریص، از چهار سو میجهند و سرانجام، در خوابی بیاشتیاق فرو میروم....
زندگی من همین شده: برخاستن در حالی که نمیخواهم، لبخندزدن وقتی که نمیتوانم، و ادامه دادن وقتی که معنا را از دست دادهام. و شاید، در اعماق این بیمعنایی، حقیقتی نهفته باشد که جرات دیدنش را ندارم...
314
میدونم خوب نیست دوستا
ناقص هست منم میفهمم ولی اینجا به اشتراگ میگذارم بدون هیچ ویرایش و تاییدی کسی...!
و من به درخشش این ناقص ها ایمان دارم!
314
من زنم، یک نیمهی پنهان تاریخ جهان
با دل پرخون،ولی لب بسته در زیر فغان
من خدا را با دلم،با عقل روشن دیدهام
نه در آن برقع که بر چشمم سیاهی دوختهان
من زنم،پوشاندهام روی خود از ترس زمان
نه ز ایمان،بلکه از اجبار و تحمیل جهان
حق نداریم تا بگویم، تا ببنیم، تا شویم
مرگ بر قانون از سطر شریعت تا زبان
قرن ها رقصیدهام در حلقه تحقیر و درد
بس که بر گردن زده تاریخ کور،طوق گران
بس کنید این قفس ها را،تنم زندان نشد
روح من را خلق کردند از نسیم بی کران
مشت بر دیوار می کوبم،نمی ترسم ز جان
بر تنم حک گشته صد فرمان بی نام و نشان
لیک فریادم اگر خاموش باشد مرگ من
زندهام با شور فکر ،شعلهی حق در
زبان
زینب.ا.پ
314
چیزی است در درونم!
که میخواهم اُق اش بزنم،میخواهم بالا بیارمش،میخواهم تُف اش کنم و بریزمش بیرون.
اما میترسم،آنچه بالا میارمیش چیزی نباشد جز حسرت و آه،ناامیدی و زجر، بدبختی و بیچارگی، منت و تنهایی، افسوس و بی کسی، شکست و اندوه. آن وقت چگونه به صورت خودم نگاه کنم که این همه وقت این همه درد را در خودش جا داده.عمری را هدر داده و حتی نتوانسته خودش را تسلا دهد.
نمیتوانم بالا بیارمیش از چهره معصوم خود میترسم از نگاه های اندوهگینم.از طعنه مردم،از شادی دنیا.
